دردم از یار است و درمان نیز هم..

 

باعجله به عکس نگاه کردم. به آنجا که بیشتر ازهمه درد میکرد. آنجا که از دردش شب ها نمیشد خوابید و یکساعت یکبار بیدار میشدم و ماه پشت پنجره را میدیدم.. آنجا که از شدت دردش، میزد به سرم که مثل "ایوب" جلد 3 "اینک شوکران" با چاقویی چیزی بازش کنم ببینم چی آن توست که درد میکند لاکردار.. مثل ایوب بگویم :شهلا خودم میتونم ترکش رو از تو قلبم دربیارم.. بعد شهلا برود همسایه بالایی را صدا کند بیاید چاقو را از دستم بگیرد.. بچه هام ایستاده باشند با وحشت به من و رد خون روی فرش نگاه کنند..محمد حسین بیاید دستم را بگیرد بگوید بابا چکارمیکنی؟!.. وسط خیال پردازی ها و درس خواندن ها و مریض دیدن ها، ته خودکار را میگذاشتم روش و فشار میدادم بلکم دردش بیفتد اما نمیشد.. دیدن عکس شوکه ام کرد. دنده شکسته و دارد جوش میخورد؟!..

تاکسی دربست گرفتم. رادیو وقت صلاه ظهر میخواند: ما در ره عشق تو اسیران بلاییم/ کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم.. برما نظری کن، بر ما کرمی کن که درین شهر غریبیم.. (تصنیفی ست از مولانا با صدای ساز حسین علیزاده و معتمدی). چند بار خواستم عکس رادیولوژی را دربیاورم و دوباره و بادقت نگاه کنم. دیدم با این پس زمینه موسیقیایی، اشکم در می آید و آبروریزی میشود توی تاکسی و هنوز کلی کار دارم که مهمترند و رها کردم دنده ای که یکماه است شکسته..

ساعت 2 رسیدم خانه ، خیلی مودب، اول نماز وسط وقتم را خواندم! بعد کلیشه را گذاشتم روی شیشه خالی اتاق ،همانی که براش طلق کم آوردیم و سفید مانده. یکماه است فکر میکنم گرفتگی عضله است. خوب میشود. یکماه است حواسم کجاست؟ عمل و بستری شدن آقا، هوش و حواس و توانم را برد.. تا بعدش که یک ته دیگ سفت دندانم را خورد کرد و درگیر دندانپزشکی بودم تا قربانی روز عید.. نمیدانم چرا اولین چیزی که یادم آمد کامنت یکی بود که اینجا نوشته بود تو " صبر" اجتماعی نداری.. بعد من جواب داده بودم اگر بخواهم بنشینم و دردهایم را بنویسم وقت کم می آورم.. درد رفتن به سجده.. درد انداختن کیف روی دوش.. درد بلند شدن از جا.. درد وقت خندیدن به تیکه های علی صادقی و "ده، دو" های امیر نوری معراجی ها.. درد نفس عمیق کشیدن.. درد نشستن در ماشین و رد شدنش از سرعت گیرهای نابجا!.. درد 5 طبقه بالا آمدن از پارکینگ طبقاتی.. درد سه طبقه بالا رفتن تا مطب دندانپزشکم.. درد اخبار دیدن!.. درد شنیدن سخنرانی روحانی در دانشگاه تهران!.. چرا هیچکدام به چشمم نیامده بود؟..

: چرا زودتر نیومدی عکس بگیری؟ - نمیدونستم شکسته، فکر میکردم گرفتگی عضله است. زود خوب میشه. گفتم بیخود اشعه نخورم!

: درد نداشتی؟ - چرا. اولش چندتا یعنی دقیقا 6 تا استامینوفن کدوئین خوردم بعد ترسیدم برا کلیه  ضرر داشته باشه. نخوردم. دوش آب گرم هم فایده نداشت. فکر میکردم سرم رو بد روی بالش گذاشتم که صبح انقدر درد دارم.. (دیگه نگفتم میخواستم زینب که برگشت بگم رو کمرم راه بره بلکم گرفتگی عضلات گردن و توراسیک برطرف بشه! این الان لطف خدا نبود که زینب نیست؟!)

: چطور ازدرد میخوابیدی؟ - انقدر حواسم پیش آواره های موصل و سوریه و داعش و 5+1 و مذاکرات و تورم و هزار بدبختی دیگه بود که از خستگی خوابم میبرد.. مگه شما با درد نمیخوابی؟! من فکر میکنم همه با درد میخوابن..

: الان هر بچه ای میدونه تندرنس و کبودی، عکس لازمه! - خب فکر کردم کوفتگیه.. آقا اونموقع بیمارستان بود.. من حالم بد بود.. کبودیش هم اول قرمز بود،بعد سیاه شد، بعد سبز شد، بعد محو شد.. فکر کردم خوب شده. ( دیگه نگفتم فکر کردم طبیعیه. چون به صاحب این استخوان شکسته میشود تکه انداخت که : هیچکس جرات نمیکنه دست روت بلند کنه، کبود میشه آدم رو رسوا میکنید!)

:عاشقی؟ -ها؟! کی؟! من؟! چرا؟!.. درسته که نرده های محافظ قلبم شکسته ولی هنوز قلعه نفوذناپذیره!

پ ن1: ببین مریم درسته که این عکس برای روز بعد از آمدن خاله است ولی به سیاه موت قسم نمیتوانستم 8 ساعت بنشینم توی ماشین و بیایم به مراسم.. حالا دلیل بی اعصاب بودن های آن روزها، جواب تلفن ندادن ها را میفهمی.. بفهم لطفا. خودم هم یکهفته است که فهمیده ام. راستش کمی ناراحت و خیلی خوشحالم.. خوشحالم که سر سوزنی شبیه شده ام به عشقمان.. (راستی نکند ما از فامیل های "شهیدعلی موحد دانش" باشیم؟ نکند فامیلهای گمشده بابابزرگ باشند.. ها ؟ خنده ات درومد؟!)

پ ن2: خدایا چکار کرده ای با من؟ که یکماه استخوان شکسته را تاب آورده ام.. منی که طاقت 4 نفره نشستن پشت ماشین را نداشتم.. منی که پوست دست هام با لبه تیز اطلس آناتومی و کاغذ A4میبرید.. یعنی تو پروردگار منی؟.. " رب" شایسته ذات اقدس توست.. بی همتایی و جز تو خدایی ندارم..

پ ن 3: هیچوقت از آمدن محرم اینقدر وحشت نداشته ام.. میترسم بمیرم و خوابم تعبیر بشود.. وقتی یک ضربه ی بیگاه غیر عمدی، دنده ی آدم را میشکند، خودت بگو چطور ظهر عاشورا بیایم هیئت و حاج احمد روضه فجیع بخواند:

الشمر جالس علی صدرک...

/ 7 نظر / 16 بازدید
در محضر دوست

نکنه منم کتفم شکسته؟!! آدم در دانشگاه علوم پزشکی کنار اینهمه دکتر باشه و نره به یکیشون این درد رو بگه! تلنگر جالبی بود!خدا همه جوره مواظب ما هست اما ما کجاییم نمیدونم. پ.ن3: دلشوره هم داره...به قول آقای داستانپور،به شرط حیات انشالا,صدقه بدین...حضور قلب و شرکت در این مراسم( توفیق حضور)،شیطان رو خیلی کلافه میکنه و به فکر مکر فرو می بره...صدقه فراموش نشه!

سائل

الدرد. و ما ادراک ما الدرد...

رها صادقی

خدا شفا دهد

رز

سلام... مثل پست قبلی که وقت خوندنش فکر نمیکردم راجع به خودتون باشه و انگار از یه کتاب گرفته باشین...اینبارم... اینجا همه پستاش یه طور دیگه اس نه مثل خیلی وبلاگا پستهای ابکی یا نهایتا جالب باشه اینجا پستهاش حیرت انگیزه... ادمی که بخاطر درد های سنگینتر حتی حواسش به شکستگی دندش نیست چطور ازدرد میخوابیدی؟ - انقدر حواسم پیش آواره های موصل و سوریه و داعش و 5+1 و مذاکرات و تورم و هزار بدبختی دیگه بود که از خستگی خوابم میبرد.. مگه شما با درد نمیخوابی؟! من فکر میکنم همه با درد میخوابن.. و... شخصیتی که بی هوا تو پستها پیداشون میشه و دل ادم هری میریزه... شهید چمران... شهید موحدی دانش...و... پی نوشت دو و کاری که خدابا شما و وجودتون کرده ربط پیدا میکنه به اون صحبتتون که فرمودین هرچی میگذره انگار رابطه مادر و فرزندی حضرت معصومه و من بیشتر میشه... خدا شفا عنایت کنه انشاءالله...

رز

متوجهم همه مون گاهی دردهای کوچک خیلی برامون دردناکتر از دردهای بزرگ میشن. انسانیم و اون دردهای کوچکتر هستن تا ضعفمون روبه رخمون بکشن. شهید موحددانش... یهو اومدن نامشون رو کار دارم .که ادم رو با خودش میبره به خاطرات به اون عکسی که با یک دست لبخندش چه نفوذی میکنه تو عمق قلب ادم و ...یه شعف خاص و یه بغض... انشاءالله همون مشمول دعای حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه )باشیم

شمیم

معلوم هست داری چه می کنی با خودت؟ به شمام می گن دکتر؟آره؟ عکس به نظر میومد از قفسه سمت چپ باشه.داری چیکار می کنی دکتر؟ من دلم برای حاج خانوم می سوزه.نکن . . شکر خورد اونی که گفت صبر نداری. دکتر یه لطف در حق من بکن.دعام کن.برای محرمم دعا کن. راستی با اون شرحی که از آواره ها گفتی حاضری بری پیاده روی اربعین.توصیه می کنی؟ . به خاطر خدا.... به خاطر خدا مواظب خودت باش دکتر.