بعد از یک ماه نفس گیر و اسباب کشی زخم دست هام دارند خوب میشوند ولی انگار که همه سلول های مغزم سوخته باشند.. حتی حس باز کردن جعبه های کتاب ها را هم ندارم.. انقدر که دست هام  آش و لاش شده اند حین بستن و بلند کردنشان... هنوز مزه تلخ سه روز بیخوابی زیر زبانم هست و انقدر شانه هایم درد میکند که دلم نمیخواهد حتی به روزهای شیفت درمانگاه فکر کنم... خجالت نمیکشم بنشینم توی تاکسی و اشک بریزم تا برسم به درمانگاه و حتی یک مسلمان پیدا نشود که شیفتش را بامن جابجا کند... مامان بگوید بالاخره زمان همه چیز را حل میکند و یک هفته بعد خوب یا بد دیگر اسباب کشی تمام شده.. خجالت نمیکشم از خستگی زار بزنم و هی به ساعت نگاه کنم که دیگر وقتی نمانده و حالا که وسایل همه را بسته ام رسیده ام به وسایل خودم و شش ساعت وقت دارم تا آمدن کامیون حمل بار.. هی به ساعت نگاه بکنم .. به خودم و هفت جدم فحش بدهم.. بعد نماز صبح سرم را بگذارم روی مهر و زار بزنم... صبح سه تا کارگر لاغر مردنی بیایند اینهمه جعبه را بریزند پشت کامیون اما اجازه نداشته باشند از آسانسور استفاده کنند!و باز اشک ها بیایند همینجور یکریز و زینب مسخره بازی دربیاورد که به خاطر اینها گریه میکنی؟!.. نه به خاطر اینها ، به خاطر عدالتی که برایش اینقدر خون و هزینه دادیم و نیست و مردهای کارگری که نانشان را از دل سنگ میکشند بیرون.. برای کارگر لاغری که یک کمد چوبی را به تنهایی میگذارد روی مهره های گردنی و توراسیک اش و دو طبقه را یک نفس می آید بالا اما صاحبخانه ی مسلمان نگران خراب شدن آسانسورخودش است تا قطع نخاع شدن یا آسیب بدنی یک مسلمان دیگر!... برای زانوهای کارگری که تا چند سال دیگر حتما از بین میروند.. برای جهل مسلمانی که نمیداند آسانسور فرق بین 300کیلو گوشت آدمیزاد با کارتن کتاب را نمیفهمد! چون برخلاف ما چشم و عقل و وجدان ندارد! من زجر کشیدم چون پنجاه جعبه کتاب را خودم پر کرده بودم و میدانستم چقدر سنگین اند.. تصور سه طبقه بالا بردنشان عرق شرم مینشاند به پیشانی ام.. جعبه های خالی را از یک میوه فروش طماع! 2500 تومان خریدیم! اما کارگر ها برای حملشان هزار تومن گرفتند... خستگی و بی خوابی آدم را رقیق القلب میکند انگاری... چطور خانه را تمیز کردیم.. چطور با مقوا برای دستشویی و حمام پنجره ساختیم موقتا.. چطور محمد سه ساله کمکمان میکرد حتی.. و بودنش قوت قلب بود برای ما.. چطور مامان اولتیماتوم داد و حتی محسن عمه مرخصی گرفت و عروس عمه چقدر بهمان کمک کرد...بر عمو محمد چه گذشت آنروزها... چطور شبها از سرما میرفتیم خانه عمه میخوابیدیم و چطور روز شیفتم همه رفتند سفر و من از زور خیابانهای خلوت و بی تاکسی، سوار وانت حمل تخم مرغ شدم بی خجالت! بماند برای بعد اما بالاخره تمام شد...بعضی از آدم ها حتی از آن دنیا هم به آدم کمک میکنند...چقدر یاد عمو معروف میکنیم این روزها... بعد بیست روز تازه لبتاب را روشن کرده ام و تنها چیزی که من را یاد بهار می اندازد همین عکس است.. جنگ هیچوقت به ما فرصت سفره هفت سین چیدن و عید نوروز گرفتن نداد!.. به قول سلمان: بهار آن است که خود ببوید نه آنکه تقویم بگوید..

فیلم "چ" را مگر میشود ندیده باشم.. با دایی هادی رفتیم سینما... من قبل از تولدم نیروی تحت امر مصطفی بوده ام و یک روزی که حجاب ها برداشته شود... در لازمان و لامکان من را میبینی توی ستون دستمال سرخ های اصغر وصالی... فیلم برای همه فیلم بود اما برای من به مدد کتاب ها بخصوص کتاب خاطرات مریم کاظم زاده و اصغر وصالی ، خاطره...

برگرد به پانزده- شانزده سال قبل ، آن روزهایی که مسعود دهنمکی به جای فیلم ساختن ، هفته نامه داشت و سررسید هم چاپ میکرد.. توی سر رسید عکس اصغر وصالی را که پیدا کردم ذوق مرگ شده بودم... که بالاخره دیدمش.. ناسلامتی یک قرابت نسبی است بین ما و محمد سه ساله که امسال عید رفته راهیان نور ، و لحظه ای که آقا را دیده بین آنهمه جمعیت، عکس آقا را گرفته بوده روی دست و یکسره فریاد میزده :"آقا! ببین !عکس خودته..عکس خودته! ".. بعد که باباش بهش گفته همه دارن شعار میدن محمد چی میگی؟! آبرومون رو بردی! گفته "میخوام آقا عکسش رو ببینه خوشحال بشه!" اگر هر کسی به اندازه ظرفیت ذهنی و توانایی خودش میخواست آقا را خوشحال کند چه میشد؟..

آقا و محمد تنهان..