"اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود، میترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، میترسم.. تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده ، بیندازم روی زمین." ( برشی از کتاب "حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه" نوشته مصطفی مستور).

امروز صبح چشم هایم را که داشت از بی خوابی کور میشد باز کردم و ناگهان و ناخودآگاه تصمیم گرفتم از دوست داشتن، از خیلی دوست داشتن آدم ها دست بردارم...  بدون هیچ فکر یا دلیل منطقی یا اتفاق یا هر چیز دیگری.. . بعد رفتم و ایستادم جلوی کتابخانه و از لالوی کتابها بعد از هشت سال این کتاب را در آوردم که این متن را بخوانم و به خودم حق بدهم.. که ادای عاقل های هفتصد پیراهن پاره کرده را دربیاورم.. که یعنی دیگر عقل رس و بزرگ شده ام!..  همیشه همینطور بوده ام.. یک بار محبت سنگین را برای سال ها روی دوشم کشیده ام و بعد یک جایی، ناگهانی و بیخبر زمین اش گذاشته ام.. مثلا یادم نیست بالاخره کی عکس شهید ادواردو آنیلی را از دیوار اتاقم کندم.. یا کی دیگر ننشسم ساعت و روزهای اسارت احمد متوسلیان را حساب کنم.. مثل امروز صبح .. حالا قنوت نمازها و سجده ها سبک میشوند.. حالا شانه هایم استراحت میکنند... بگذار فرشته ها ریشخندم کنند.. من هیچ مولایی را ندیده ام که سرگردانی عبدش را اینقدر صبورانه تاب بیاورد.. درس هایمان کشدار و امتحان هایم طولانی شده اند.. از اینکه دست و بالم را نمیبندی و میگذاری تا دور دست ها بپرم هم ممنونم هم شاکی.. از اینکه دعا ها و سوالهایم ذره ای مشوش ات نمیکند سپاسگذارم.. در سکوت من را بزرگ میکنی یا رب؟!

پ ن: واقعا از پیچیدگی روح و سرشت انسان حیرت میکنم... از این بعد منطقی روحم خیلی میترسم.. امروز واقعا ازینکه میتوانم اینقدر عاقل باشم وحشت کردم..