من و بنفشه ی کوهی ،نگار یکدگریم/ دل یگانه ی ما گرچه دردو پیرهن است...

گره گشود زگیسو و شد پریشان تر/ خیال من که رها بود در دل چمنش..

دل و جگرم به هم پیچ خورد تا رسیدیم این بالا.. جاده مال رو هم نبود حتی.. باز هم سحرانگیزی و اعجاب سرزمین مادری..هوا سرد بود و خورشید بی دریغ میتابید و من بودم و نسیمی که می وزید و ابرو مه را باخود میبرد.. (یاد حرف استاد میرباقری می افتادم که میگفت:موقع استجابت دعاست.. تند تند دعا میکردم!). هم سرد بود، هم آفتاب داشت کورم میکرد، هم کوه منو گرفته بود، هم ته دره رو نگاه میکردم میترسیدم سقوط کنیم ته دره.. یعنی من زاده ی کوه ها و دشت هام؟بابا قبل جبهه رفتنش مامان رو از شهر میاره روستا، تا موقع وضع حمل تنها نباشه. از همین کوره راه، زن 9 ماهه باردار میاد تا روستا.. میگه اینقدر روی این صخره ها زمین خوردم که گفتم دیگه بچه ام مرد.. حالا بماند که اون قابله ای که تو روستا بوده بعد به دنیا آوردن من ، کلن دیگه این شغل رو بوسید گذاشت کنار.. طبق اصول علمی و شواهد مستدل من و مامان باید میمردیم. شاید همین کوهنوردی بهش کمک کرد تا زنده بمونه.. بعد که زینب به دنیا اومد با وزن 3کیلو 750 گرم! و قد52 سانت! مامان به پرستار میگفته این بچه ی من نیست، عوض شده. چون این نصف اون یکی بچمه، این خیلی ریزه!!

خلاصه که به لطف خدا زنده موندیم.. که این روزا رو ببینیم!.. بالاخره عمو لب چشمه نگه داشت. آب به سرو صورتم زدم. زنده شدم..

سال ها ما داغ را از لاله می آموختیم/کس چه میدانست ما داغی فراتر داشتیم..

خب من دیر اومدم.. لاله ها پرپر شده بودند و در دشتها هیچ شقایقی نبود.. گمان کنم اینهمه سختی به لبخند بابا و پدر بزرگ و مادر بزرگ می ارزید.این "مه" رو اینقدر رویایی نگاه نکنید. وقتی تو کوه مه بخوابه. تا یک متر جلوترت رو هم نمیتونی ببینی و خیلی از مردا تو مه در کوه گیر افتادن و مردن.. بابای مادر بزرگ مادریم، خدابیامرز با اینکه جوون و قوی و راه بلد بوده همینطوری فوت شده.. یه بار من و عمه بزرگه هم تو مه موندیم.. البته رعد و برق هم میزد و مامان از قم و پشت گوشی میخواست ما رو بکشه.. من بعد نجاتمون نماز آیات خوندم..

من این در رو دوست داشتم از بچگی.. چون توی قوس راه خونه بابابزرگ بود.. چقدر بکر و دوست داشتنی ست.. چقدر از لالوی پرچین ها تمشک خورده ایم... خاله زهرا یادته چقدر تمشک میچیدی، برامون مربای تمشک درست میکردی؟ باز میومدی از دم خونه بابابزرگ رد شی من و زینب می افتادیم به جون سطل تمشکت..

این راه رفتن به باغ رو هم دوست داشتم.. مثل بهشت میمونه.. به خصوص اول راه اونجا که شاخ و برگ درخت ها در هم میپیچیدن.. یاد سوره الرحمن می افتادم.. فکنم "ذواتا افنان " یعنی همین..

صدای بلبل ها هم معرکه بود.. برای منی که فقط صدای یاکریم های پشت پنجره رو شنیده بودم.. یکی از حسرت هاو آرزوهای دوران بچگیم تا الان اینه که دوست داشتم مث حضرت داوود بودم و میفهمیدم این بلبل ها دارن چی میگن که صداشون اینقدر قشنگه..

خب. آلبالو ها در حال رسیدن بود و گیلاس ها رو چیده بودن.. انقدر استرس داشتم که نکنه مارو افعی و گراز از توی پرچین ها و سنگ ها بپره بیرون که فقط با سرعت میرفتم بالا.. سر همون چشمه ای که عمه کوچیکه لباس میشست و یه بار من توش افتادم..که خیلی داستان خنده دار و گریه آوری بود! یه خرچنگ خیلی بزرگ دیدم تو مایه های لاک پشت بزرگا.. کج کج راه میرفت..مث تو کارتون ها!

خب ازونجایی که من یونس عجیبی هستم! هتل 5 ستاره رو تو نجف ول میکنم میرم تو حیاط حرم میخوابم! اصلا فکر نکنید که خوش به حالم بوده و چه کردم با این میوه ها.. فقط "سه تا دونه" آلبالو چیدم و خوردم.. نه گلی چیدم و نه میوه ای.. شده از دیدن چیزی بیشتر از خوردنش لذت ببرید؟ من دوستداشتم فقط نگاه کنم و در خاطرات بچگیم غرق بشم. و هیچ چیزی رو تغییر ندم.. مثل سفر زمان..

قدیم ها اینجا جای آبتنی بود.. یه بار این آبشار رو گرفتیم با زینب رفتیم بالا ببینیم سرچشمه اش کجاست.. اینقدر رفتیم بالا و کوه به کوه و دره به دره رفتیم که روستا زیر پامون نقطه شد.. خسته شدیم و غروب شد و سطح صخره زیر پام عمود شد و من داشتم پرت میشدم پایین و گریه کردم و.. چطور برگشتیم و چقدر دعوامون کردن.. داشتیم میمردیم! نگو تا سه روزم میرفتیم به سرش نمیرسیدیم.. چقدر من و زینب ماجراجو بودیم!!

 عکس رو صاف گرفتم. پل کج شده. این پل رو خیلی دوست دارم. پدر بزرگم یه باغ قبل ازین پل داشت که به دلیل زلزله و رانش زمین از بین رفت و الان فقط آلبالو داره.. در زمان خودش بهشت ما بچه ها بود. همه جور میوه ای داشت و یه درخت گیلاس تک دانه مشکی داشت که اسمی بود و هر دونه اش بزرگتر از گردو بود.. مخصوص سوغات و هدیه بود. انواع میوه ها رو بهم پیوند میکرد و محصولات عجیب و خوشمزه ای بدست می آورد.. کلن نابغه بوده و هست و خواهد بود! اما یه باغ کوچیک هم بعد ازین پل داشت که چون سر ما به چیدن اون باغ بزرگ گرم بود این باغ یه جور حیاط خلوت محسوب میشد و چیدنش هم تفریحی بود..

من عاشق این باغ بودم.. الان هم این باغ باقی مونده.. حالا یادم نیست به خاطر این پل و آبشار عاشق این باغ بودم یا به خاطر این باغ عاشق این پل و آبشار!! پل کج شده و در حال شکستنه.. برگشتم میخواستن بکشنم.. اگه می افتادم اول ضربه مغزی میشدم کله ام میشکفت در اصابت با سنگها.. بعد جنازه ام رو آب میبرد.. بعد از رو رد پرنده ها پیدام میکردن.. مثل خدا بیامرز پسرعموی بابام..

این عکس مال وقتیه که پل سالم بود. من یه خاطره بد ازین جا هم دارم. سمت چپ عکس یه درخت صد ساله گردو هست که بسیار بسیار بزرگه. یه بار که تنها زده بودم به کوه و کمر بیام همین باغ خوشگله. یه سوسمار بزرگ قد یه تمساح رو تنه شکسته ی گردو خوابیده بود.. از ترس یه فریاد زدم صدام تو کوه پیچید. سوسمار بدو من بدو.. شش سالم بود. نمیدونستم سوسمار چیه. فکر کردم تمساحه والان منو میخوره.. ولی متعجب از سرعتش بودم چون روی دست و پاهای بلندش میدوید... سمت مقابل عکس یه کم جلوتر که جاده مالرو و تنگ میشه،پرت شدم پایین تو دره.. نصفه های سقوط دستم رو فرو بردم تو خاک و هرچی دم دستم بود رو گرفتم و خودم رو کشیدم بالا.. کف دست و سر زانوهام قلوه کن شده بود و خون می اومد.. لباسام پاره شده بود.. تا خونه گریه کردم.. شبش تب کردم افتادم تو رختخواب.. اینم ازونجاهایی بود که باید میمردم و زنده موندم..

درست میبینید. انجیر درخت بابابزرگ به اندازه گلابیه. برسه بزرگترم میشه.. شب ساعت 1 مادر بزرگم بیدار میشه تا سحر نماز شب میخونه... ساعت 3 پدر بزرگم پامیشه نماز شب میخونه.. روانی شدم اون شب.. به خصوص از شدت سرما و نیش پشه فقط میلرزیدم و دو تا پتو انداخته بودم سرم.. بعد با خودم فکر کردم خداییش کار این دو تا پیرزن و پیرمرد درسته.. سواد و دک و پز و مدرک تحصیلی ندارن ولی سر تا پاشون نوره.. طرف پروفسور و جراحه، اوج کارش اینه که کلینیک تخصصی داره تو فلان ایالت آمریکا و کنار 10 تا زن سرلخت که رزیدنت و کادر درمانیش هستن عکس میگیره فکر میکنه خوشبخت ترین آدم دنیاست!نه داداش.. خوشبخت ترین آدم دنیا پدر بزرگ منه.. که لباساش از بس خاکی شده، زانوش از بس قوت نداره، پوست دستش از بس زبر شده، با التماس باید کتش رو از تنش دربیارم تو آب چشمه بشورم..  همینه که محصولشون میشه این.. عسل و شیره انگور و کشمش و محصولش شفاست.. مزه ی میوه ی باغ پدر بزرگ بسته به صفای دلشه..

صندلی نمازش رو گذاشته روبرو تلویزیون. اخبار ساعت 2 رو میدیدیم. ظریف و 5+1و.. بی هوا گفتم اگه میخواستید تهش با آمریکا ببندید و مذاکره کنید و کوتاه بیایید، چراجنگیدیم و بابام شهید شد؟.. یه "آه" کشید، از ته جیگرش.. بخدا ترسیدم.. تا این آه دامن کی رو بگیره..

این عکس آخر برای دکتر مریم. یادته اومدیم خانه بهداشت دیدیمت.. داشتی سکته میکردی.. هی به بهورزا میگفتی ایشون هم دکترن! دانشجوی پزشکی هستن.. من و عمه عین آدم های اولیه شده بودیم.. وای عمه رو یادته.. دیگه خیلی رفته بود تو حس. میگفت بچه ها بیایید یه گوسفند از گله های سر کوه بگیریم همینجا قربونی کنیم کباب بزنیم.. جلوش رو گرفته بودم میگفتم: کی قربونی کنه؟ عمه ی من!!.. عین ندید بدیدا چه ذوق میکردم از برف توی اول تابستون..  میدونی آمار اردیبهشت رو دیدم، روستات هنوز پزشک نداره..

پ ن1: اسم موطنم رو ازم نپرسید. معذورم. قشنگیش به بکر بودن و اصیل بودنشه.. به من باشه حتی دوست نداشتم برق بیارن به روستا.. خیلی از صیاد ها و ماجرا جو ها توی راه و کوه و کمر میمیرن.. مثل همون چندتا دانشجوی کوهنورد که متاسفانه فوت شدن و جنازه یکیشون چند روز روی صخره مونده بود و کسی نمیتونست بیاردش پایین. حالا انواع حیوانات و درندگان و خزندگان و موجودات عجیبه و غریبه به کنار...

پ ن2:عکس ها رو با دوربین گوشی موبایلم گرفتم. لازم به ذکره که گوشیم مال شش هفت سال پیشه و "جاوا"ست! و هنوز دوستش میدارم وعوضش نمیکنم چون اهل هیچ گونه قرطی بازی نیستم! خلاصه ی کلوم: حتی یکصدم رنگ آبی آسمان و سبزی و طراوت درختان و ابهت کوه ها رو نتونستم نشون بدم.. حتی یکصدمش رو.. خدایا قدرت و زیبایی دست پنجه ات رو شکر.. بهشت اون دنیات رو هم نشونمون بدی دیگه آرزویی نداریم! فدات، عبدک..