قدیم ها،حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برایم یک امام خوب بود که مثل یک چیز خیلی مقدس گذاشته بودمش روی طاقچه ی ذهن و زندگی ام. دقیقا روی طاقچه و هی تقدیسش میکردم. اما کاربردی نبود. امام حاضر بودنش را از هیچ کجای زندگی ام نمیشد فهمید.. تا سال پیش دانشگاهی که به مدد جفتک پرانی و شعار نویسی روی تخته سیاه بچه های ریاضی با رفیق شفیقی آشنا شدم که این تصویر ذهنی مقدس روی طاقچه را برایم زنده کرد.. عملی عملی.. یعنی اینقدر یقین داشت و عاشقانه پیرو حضرت بود که من دیوانه را هم در حیرت فرو میبرد..حتی در لباس خریدنش هم رضایت و نظر آقا را لحاظ میکرد..

یه بچه دبیرستانی فکر میکرد امامم از این طرز لباس پوشیدنم، حرف زدنم، خندیدنم، رفاقتم ،رشته ام، درس خوندنم خوشش میاد یانع؟ و واقعا اون کاری رو میکرد حتی اگه مخالف میل خودش بود.. اون وقت که ما رو از تو رمان خارجی و کتب دفاع مقدس نمیتونستن بیارن بیرون، اون مکیال المکارم و نهج البلاغه و تفسیر قرآن میخوند..خجالت

قبل کنکور باهم کتابخونه میرفتیم. تیریپ ما تیریپ موسی و خضر بود.. من شوخ و شنگ و کنجکاو و کم صبر و او یک معلم کار درست و باحوصله و باذوق...

خلاصه ما رفتیم دانشگاه و از هم جدا شدیم.. پا پی من شد که بیا "نشریه موعود" رو مشترک شو.. از من انکار و از او اصرار.. میدونست عاشق کربلام. زنگ زد گفت نشریه موعود منو بگیر تو مسابقه اش شرکت کن. 110 نفر از برنده ها رو میبرن کربلا به هزینه شهرداری تهران (زمان شهرداری احمدی نژاد). وسط اونهمه درس و بحث و سالن تشریح و ..خب من با چه بدبختی رفتم قم، خونه دوستم، نشریه رو گرفتم. ریز به ریز منابع رو خوندم تا جواب سوالا رو دادم و سر یه سوال خدا میدونه ازین کتابخونه به اون کتابخونه رفتم تا جواب رو پیدا کنم و پاسخنامه رو در زمان مقرر پست کنم. تهش هم گفتم به جون تو اگه من تو این مسابقه برنده شم مشترک این نشریه میشم. (مثلا خدا و حضرت رو گذاشتم تو رو در بایسی!)چشمک

خب من کی ام؟ یک یونس به تمام معنا! اسمم تو 110 تا برنده درومد. آمریکا به عراق حمله کرد. جایزه سفر کربلا کنسل شد. جایزه تبدیل شد به سفر مشهد برای نیمی و وجه نقد + مرسوله فرهنگی برای نیمی دیگر! الان نگفته پیداست که من برنده وجه نقد شده بودم؟! داشتم سکته میکردم از ناراحتی!تعجب به آقا گفتم شما خودت میدونی من چقد پیله ام. میام جایزه ام رو میگیرم. حقمه. از شیرمادر حلال تره.. باز اومدم قم. شماره حساب گرفتم. پرسون پرسون رفتم و بانک مورد نظر رو پیدا کردم. وجه نقد چقدر بود؟ 15 هزار تومن. به همین سوی چراغ!تعجب تازه مرسوله فرهنگی رو باید میرفتم اون سر دیگه قم تحویل میگرفتم! قشنگ داشتم تو بانک سکته میکردم.. هرچی فحش بلد بودم نثار شهردار وقت تهران بزرگ کردم و دست از پا دراز تر برگشتم خونه.. (احمدی نژاد از اولش با ما سر سازگاری نداشت!)قهر.. بعله تا یکماه سوژه خنده فامیل و آشنا و دوست و اراذل بودم! رفیق شفیق زنگ زد که الوعده وفا! بیا مشترک نشریه شو. برنده شدی که.. ساکت

هزینه اشتراک 5 هزار تومن بود. از قضا مدیر مسئول نشریه موعود آقای شفیعی سروستانی اومد دانشگاه ما برای سخنرانی راجب مهدویت. (چه قشنگ همه چی رو جور میکنن، قدرت خدا!). من هم گفتم آدم وقتی توسط امامش تنبیه و ادب میشه باس خجالت رو بگذاره کنار . بعد سخنرانی رفتم روی سن و 5 هزار تومن از پول جایزه رو با فرم اشتراک دادم دست آقای سروستانی و گفتم من دیگه وقت ندارم برم بانک. این خدمت شما..عصبانی

پنج سال بعد در اسفند و گرما گرم خانه تکانی، مادر اولتیماتوم داد که دیگه جا نداریم و کتابخونه ها پره و همه باید کتابای کمتر مورد استفادشون رو جمع کنن و بدیم بره.. خب مسئولیت این کار با من بود. وارد یک دادو ستد پایاپای با نون خشکی شده بودم و کیلو کیلو کاغذ باطله و روزنامه و دفتر مشق بود که میدادم و عوضش پول میگرفتم.شیطان درحدی که پول پفک -بستنی شبانه ی اهل منزل در بیاد. ( برا سن و سال و شخصیت من زشت نبود؟ زشت بود میدونم!نیشخند).. ولی کتابا رو باس دسته بندی شده میدادیم به کتابخونه های مختلف. بماند که از 50 جلد تفسیرقرآن اهل سنت به زبان عربی داشتیم تا کتب رجال و فقه وفلسفه و کتابای شبه روشنفکری زمان انقلاب..اوه اینا رو هر شب هرشب میبستیم صبح میبردیم برای کتابخونه ی یکی از حوزه های علمیه.. تا یه شب که 12 تا مجله موعودم رو هم گذاشتم کنار بقیه کتاب ها و گفتم اینارم ببریم..

فرداش صبح پشت چراغ قرمز، اونیکه از صندلی جلو خم شده بود عقب و کارتن های کتاب روی صندلی عقب رو پخش و پلا میکرد و بال بال میزد من بودم... 12 تا مجله موعودم رو از لالوی کارتن ها و کتاب ها کشیدم بیرون و گفتم اینا رو نمیدم، اینا رو آقا برام خریده..

ادامه دارد..