گل ها رفتند، مبادا از خارها باشیم. جبهه ها منتظرند...

این را با یک قلم درشت روی دیوار دکل بلندترین کوه نوشته قبل از شهادتش.. روزت مبارک.. دوسال شده که همدیگر را ندیده ایم از پشت سنگ ها..قرآن جلد آبی من هنوز آنجاست؟..  خدا میخواست مثل امام هادی(ع) غریب باشی عزیزم.. خدا میخواست شش ماه سرد سال هیچ زائری غیر از فرشته ها و کولاک برف ها و ابرهای باران زا و نسیم سرد کوهستان نداشته باشی.. خدا میخواست تو در قلب بلند ترین کوه ها خاک بشوی.. تربت بشوی.. خدا میخواست به کوه ها و صخره ها و سنگ ها و دشت ها بگوید محکم بایستید تا هیچ کس از هیچ جاده ی پر پیچ و خمی نتواند خودش را به عزیزانم برساند.. خدا تو را برای خودش میخواست حتی جسمت را.. فکری شده ام اگر مردم یا شهید شدم و نگذاشتند من را کنار قطعه دوست داشتنی ام در گلزار شهدا دفن کنند، بیایم آنجا پیش تو و تا خود خود قیامت کنارت بخوابم. سمت راستت. جوری که صورتت رو به من باشد. مثل بچگی ها پیشت بخوابم. سرم را بگذارم روی بازویت. تکیه ام را بدهم به پهلویت و تا قیامت با هم باشیم..

در شب باران به خاک ریخته گاهی / بوسه ی ابری که دل سپرده به ماهی

خط به خط سرنوشت من مژه ی توست / زندگی کوه بسته است به کاهی

زلف تو و عمر من؟ چه راه درازی! /چشم تو و حال من؟ چه روز سیاهی!

مسئله ی مرگ و زندگی نظر توست/ می کشی و زنده میکنی به نگاهی

حق من این زندگی نبود ،خدایا! / جان مرا زودتر بگیر، الهی..

شعر از کتاب گزینه اشعار فاضل نظری.