هفته مشاغل معلم ریاضی عزیزم (معلم ریاضی غیر عزیز هم دارم!) که حالا مدیر دبیرستان تیزهوشانه گفتن بیایید مدرسه راجب رشته پزشکی برا بچه ها صوبت کنید! خب ما اطاعت کردیم. ولی هول و ولا افتاد به جونمون. این دهه هفتادیا اصلا با ما شصتیا قابل مقایسه نیستن! کلن قورت میدن آدمو. بعد هم من کلی سابقه ی شرارت و سخنران آزاری داشتم از دوران تحصیل. میترسیدم این جلسه چوب خدا باشه و ابر و باد و مه و خورشید و دهه هفتادیا بخوان تلافی کنن! استرس

اول که پاور پویینت تهیه کردم تا حواسشون از من پرت شه رو اسلایدآ!شیطان با چه بدبختی .. رو پاورپویینت دفاع پایان نامه ام کپی پیست میکردم. اصلا یادم نمیومد اونو چطو ساختم.. زینب و مریم هم هی قر و قمیش میومدن که نمیدونیم! لبتابت هنگیه! چه بدونیم.. (اون روزی که با دفترچه میفتن دنبالم، کف پام رو ماچ میکنن براشون آزمایش بنویسم رو به یادشون آوردم ولی گویا روزگار خیلی ناجوانمرد و گذرا شده!).. بعد هم که کلی خاطره بازی و یادآوری دوران دانشگاه که تا صبح طول کشید.. خداییش ما289 واحد پاس کردیم؟!یول پوستمون رو کندن. یعنی یه اردو بزارن برا مهندسیا و هنریا بیان ببینن درس خوندن یعنی چی!

دوم، چنتا عکس ملایم از مریضای خودم رو قاطی لام های پاتولوژی گذاشتم و برا تست خشن نبودنش یه بار برا یه بچه دبیرستانی نمایش دادم (همون نصفه شب) که اخ و تف کرد. یه مقدار عکسا رو تعدیل کردم رو حیه شون لطمه نبینه! فرداش میگفتن این عکس لام ها رو رد کن اون تصادفیا رو نشون بده!!خنثی

سوم، رفتم آرایشگاه و حمام و در حد مذاکرات 5+1 به خودم رسیدم! بعد سخنرانی هم رفتم عکاسی دو سری عکس پرسنلی از خودم گرفتم برا تمدید گذرنامه و گواهینامه!نیشخند هرچند لب های پوسته پوسته و قاچ خورده از توی عکس به من سلام میکنند! یعنی در کف برنامه ریزی هستید آیا. حالا هی معلم عزیزم میگفت برات تاکسی بگیرم میگفتم نع،کاری دارمخجالت

چهارم،صب یه بار دیگه بعضی لباسا رو اتو کردم که رد تا روی لباسا نباشه. جوراب و کفش و همه چی رو چک کردم. داشتم از بی خوابی میمردم. ولی چون خودم اول از همه به جوراب و کفش و دندون و دست سخنران نگاه میکنم. سعی کردم اینا بی نقص باشن. بعد هم دو تا کپی از پاور پویینت و پی دی افش برداشتم که اگه اونجا باز نشد یا حروفش به هم ریخت آماده باشم. پرینتر خونه ترکیده بود! اسلایدا رو خلاصه نوشتم تا اگه اونجا مشکل پیش اومد دستم خالی نباشه.

پنجم، نیم ساعت زودتر راه افتادم زنگ زدم که آدرس مدرسه چی شد؟ قرار بود فرزند معلم عزیزم که دوست 20 ساله بنده است بهم اس ام بزنه که نزده بود! میخواستم بکشمش. هرچند وقتی فکر میکردم این بشر قراره تو سالن باشه و من ببینمش،میمردم از خنده.. خلاصه صدقه دادم و تو تاکسی به خودم گفتم تو شجاع و قوی هستی 100 تا200 تا بچه مدرسه ای که ترس ندارن! بعد یاد خودم افتادم و ابر و باد و مه و خورشید و اینکه میگفتن اینا از ما خیلی وحشی ترن.. یه حالت خوف و رجایی بود که با بی خوابی قاطی شده بود.. خلاصه سر کوچه مدرسه پیاده شدم .خدا میدونه صدای عربده این دانش آموزا تا سر کوچه میومد.وقت تمام صدای هوارشون ته دلم رو خالی میکرد. مدرسه رو به این طریق پیدا کردم!

رفتم تو. ماشالله این بچه ها دبیرستانی ان؟ یعنی اگه یه اونیفرم مدرسه تنم میکردم و میرفتم وسط زمین والیبال هیشکی متوجه من نمیشد. چقد دبیرستانی ها فرق کردن.تعجب رفتم تو و بچه ها رو کردن تو سالن . اول از همه کفشام رو یه جای دنج قایم کردم! (کفش سخنرانها رو قایم میکردیمعینک) خیلی زشته میدونم. بچه بودیم. یه بار همین پروفسور.. که بلکل شبکه چهار تشریف دارن اومد مدرسه مون. بعد سخنرانی به سبب اینکه دوست صمیمی عموم بودن رفتم جلو تا سلام و عرض ادبی بکنم. اومدم بیرون دیدم کفشام نیست. سرویس داره میره. ناظم داره اسم منو هوار میکشه. (جامیموندیم از سرویس، نمره انظباط کم میشد). سخنران هاج و واج. منم مث گنجشک بال بال میزدم . بعد سطل آشغال رو دیدم. خدا ازتون نگذره (الان خواننده خاموش هستن این اراذل). یه ببخشید گفتم به این فرهیخته ی آشنا و سطل رو برعکس کردم. یه لنگه کفشم توش بود. وسط کلی کثافت و غذای نیم خورده و پوست میوه! (ما ناهار مدرسه میموندیم تا ساعت4). بعد با همین دو تا دست بقیه کثافات رو برگندوندم تو سطل!بامن حرف نزن که دیدم دوست عموی عزیزم،فرهیخته ی گرامی اشاره میکنه به تابلوی سالن نماز خانه .اون یکی لنگه کفش رو انداخته بودن رو اون. مردم از خجالت. یه پرش زدیم، کفشو رو هوا قاپیدیدم. یه نیمچه نگاه التماسی کردیم که به روی عمو نیارن... خلاصه تمام این خاطرات تو مغزم بود..

ششم، آقا جو ما رو نگرفت. ما جو رو گرفتیم تو مشتمون. من قصه گوی خوبی هستم. فراز و فرود داشت. سوتی ندادم. خوب و مشتاقانه بچه ها رو با خودم تا آخرش آوردم. صدای خنده و جیغ و داد سالن رو برداشته بود. من عاشق همچین سخنرانی بودم. غیر یکنواخت و هیجان انگیز! تا آخرش که عکس دکترهای محبوبم رو نشون دادم. سه تا دکتر شهید. بهشون گفتم من بهشت رو تو چشم دکتر بچه گی هام دیدم. دوست داشتم شما هم ببینیدش. بچه ها جیک نمیزدن..چشم هاشون برق میزد..  بعد سوگند پزشکی رو نشونشون دادم و متنی از دعای صحیفه ی امام سجاد که در جلسه دفاعیه ام خونده بودم و باز گریه ام گرفت.. بچه ها آروم آروم آروم بودن..

پ ن1: بچه ها بسیار باهوش. بسیار بسیار با اعتماد به نفس. بعد کلی توضیح راجب رشته پزشکی میگم سوال دارید بپرسید. سوالشون: ازدواج کردید؟! میخواید تخصص چی بخونید؟! تعجب

پ ن2: یاد مورنینگ های اطفال به خیر! 12 مورنینگ ریپورت در یک ماه! یاد فوق غدد اطفال بخیر. میگفت دیگه اکسپرت شدی! انگار داری قصه میگی. بعد میگفت استاجرا به حرکات دست اینترن دقت کنید! ببینید با بادی لنگوئجش هماهنگه! میخواستم بگم من دارم از استرس و بیخوابی میمیرم هر شب هرشب تا صب کشیکم بعد انگار آقا صب به صب تئاتر میبینه!به دست من چکار داری عصبانی

پ ن3: عنوان شعری ست از مرحوم قیصر امین پور. الان یعنی این دختره دکتر عمومیه تو سریال شمعدونی خیلی بهتر از دکتر کاشف و بهروز در حاشیه است؟ یا زور جی پی ها کمتر از متخصص هاست؟ یا خون متخصص ها رنگین تر از جی پی ها؟!