بیست و یک فروردین 1377 از مدرسه رسیدم خانه.. اخبار میگفت علی صیاد شیرازی توسط منافقین شهید شده.. مادر گریه میکرد. من هم فقط گفتم فروردین چه ماه بدیه! انگار چینی ضعیف روحم که با شهادت سید مرتضی آوینی ترک برداشته بود حالا خورد شده بود.. نمیدانم چطور دستم را گرفتم به نرده های راه پله و با بهت نشستم در پاگرد پشت بام و گریه کردم.. فقط گریه کردم.. صیاد را نمیشناختم. فقط یادم می آمد که بابا او را خیلی دوست داشت و همین چند روز قبلش در روز عید غدیر آقا به او درجه امیر سپهبدی داده بود.. و حالا چقدر آقا غصه میخورد.. چقدر تنها میشد..

اردیبهشت 87 در آن روزهای مرگ و غم و فراموش ناشدنی بالاخره کتاب " در کمین گل سرخ" از انتشارات سوره مهر را خواندم. در مقدمه ی کتاب محسن مومنی نوشته است : کتاب را تقدیم میکنم به جوانانی که بدون اینکه "علی صیاد شیرازی" را دیده باشند با او دوستی دارند و به نامش عشق میورزند و میخواهند او را الگوی زندگی خود قرار دهند! خواندن این کتاب معجزه ای بود برای من.. آنقدر که دست هام را بگذارم روی زانو هایم و بلند بشوم.. فقط بلند بشوم.. به احترام کسی که حالا بیشتر میشناختمش .. به احترام کسی که آن روزها شبیه ترین بود به من و شبیه ترین بودم به او.. به احترام مردی که همیشه اشک هایش را توی چشمهایش نگه میداشت..

از نیمه ی کتاب به بعد، حیرت و اشکهام تقریبا تبدیل به ضجه های خفه شدند.. آیا حقیقتا او یک انسان بود؟ خب من امیرالمومنین علی و سلمان و عمار و مالک اشتر را ندیده ام. حتی عکسی از آنها را.. ولی او را دیده ام.. واقعی واقعی بود.. مثل ما روی دو پایش راه میرفت اما هیچ مثل ما آدم های قرن معاصر نبود.. مثل پیامبر توی قصه ها تنها و صبور و خستگی ناپذیر بود.. مثل فرشته ی توی قصه ها مهربان بود.. مثل قدیس ها پرهیزگار بود.. مثل صخره ی توی عکس ها مقاوم و سرسخت بود.. باز همان بچه مدرسه ای شده بودم که در پاگرد راه پله نشسته بود و بدون اینکه بداند چرا گریه میکرد.. میگفت: خب حالا الان تو گریه کنی اون زنده میشه؟.. گفتم: ببین بودن تو این دنیا همینجوری سخته.. بودن درش برای ما تلخه.. شیرینیش زیر دندون ما نرفته و نمیره.. سرمون بهش گرم نمیشه.. تا دنیا دنیاست ما درش غریبه ایم.. آدم ها هم که فقط بلدند با بدی ها و خودخواهی شون این دنیا رو تلخ تر بکنن. حالا این وسط یکی مث علی صیاد شیرازی هم بذاره بره، خب دنیا تلخ تر میشه، نمیشه؟

اما بلند شدم... سوم تیر دستم را گرفتم به زانوهام و بلند شدم. گفتم من قوی هستم. من مثل علی صیاد قوی هستم. عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست..

پ ن: محسن مومنی کتاب "در کمین گل سرخ" را بعد از سه سال تحقیق نوشته و گفته است زندگی بعد از جنگ ایشان خودش یک کتاب مفصل و مستقل خواهد بود. آیا چاپ شده؟ کسی خبر دارد؟!