اردیبهشت 93 نمایشگاه کتاب، غرفه انتشارات ملک اعظم هم سر زدم. داشتم با عجله به کتابها نگاه میکردم که آمار کتابهای جدید را دربیاورم و به همه غرفه هایی که میخواهم بروم تا به بقیه کارهام در تهران برسم. ساعت5 صبح از خانه راه افتاده بودم. ساعت9.30 رسیده بودم نمایشگاه و نیم ساعتی قدم زده بودم تا غرفه ها باز بشود و من مثل تیر از کمان رها بشوم و تند تند تا شلوغ نشده خریدهام را بکنم و... البته وضع نمایشگاه و حداقل ناشرانی که من سر میزنم اصلا خوب نبود. کارم خیلی زودتر از زمان مورد انتظار تمام شد.

کجا بودم؟ ها. در انتشارات ملک اعظم هی کتابها را زیرو رو میکردم تا به کتاب جدیدی برسم. آقای میانسالی آمد جلو و شروع کرد به معرفی کتابها تا در انتخاب کتاب ها کمکی کند. من هم همانطور با عجله و طبق عادت همیشگی که به صورت دیگران اعم از زن و مرد با دقت نگاه نمیکنم و بیشتر با گوشهام میبینم و حرف میزنم! شروع کردم به جواب دادن.گزینه های پیشنهادی رد میشدند. "رقص در دل آتش" ، "حکایت زمستان"، "خاکهای نرم کوشک"، "نسیم تقدیر"،"مجموعه ساکنان ملک اعظم"، "مجموعه فانوس " و "هاجر" را خوانده بودم. ضمن اینکه کلی سرکوفت کم کاری و بی همتی بهشان زدم و اینکه خب چه کار میکنند پس؟ گفت : کتاب "شام برفی" رو بخونید، جدیده.

من چکار کردم؟ یک نیم نگاهی به جلد انداختم و گفتم نویسنده را نمیشناسم و ریسک نمیکنم که کتاب ناشناس را بخرم.. صفحات آخر کتاب رو باز کرد و عکس اسرای ایرانی رو نشون داد و همون دختر 4 ساله که تکفیری ها به زنجیر کشیده بودن و پدر و مادرش رو جلوی چشمش سر بریده بودن. گفت شما که اون کتاب ها رو خوندید این فضاش مثل فلان کتابه.

من چکار کردم؟ در کمترین زمان ممکن و بدون مقدمه چینی با بلدوزر از روی اون کتاب رد شدم و بی رحمانه ترین نقد ممکن را در قالب صریح ترین جملات بر زبان آوردم! هرچی بنده خدا میگفت اتفاقا بهترین کتابشه. من میگفتم نع. هر چی میگفت اینقدر خواننده داشته ! من میگفتم کثرت تعداد خواننده دلیل خوب بودن نیست، بهترین کتابش" حکایت زمستانه".. آخرش گفت اصلا از کتابای عاکف بگذریم این کتاب خوبه بخونیدش. پرسیدم: نویسنده خودش جزو اون چهل و هشت تا اسیر بوده؟ گفت نع! گفتم دیگه بدتر. معلومه ازین کارای تکراریه، حالا اگه خودش اسیر بود یه چیزی! شاید تغییر رنگ و تون صدای آن آقا باعث شد شک کنم که نکند نویسنده ی کتاب خودش باشد، شاید هم سکوتی که کل غرفه را برداشته بود! کتاب شام برفی دستم بود و توی رودروایسی خریدش افتاده بودم. گفتم نکنه شما این رو نوشتید؟ گفت بله. خجالت کشیدم و گفتم با اینکه از اون کتاب آقای عاکف متنفرم و ضعیفترین کار ایشونه ولی این کتاب رو میخرم. لطف میکنید اول کتابتون رو امضا کنید؟

گفت بله و امضا کرد. بعد همانطور که به اسم محمد محمودی نور آبادی فکر میکردم و اینکه من هیچکتابی از او به یادم نمی آید و چقدر بدبختم که عدل باید به تور یک نویسنده ناشناس بخورم و 10 هزار تومان بسلفم و اصلا به او چه که از کتابهای یکی دیگر (سعید عاکف) دفاع میکند! رفتم تا به سرعت بقیه لیستم را کامل کنم.

خب دیشب که رفته ام تا به توصیه وبلاگ دارچین کتاب را بخوانم میبینم زیر امضایش نوشته:من کان لله، کان الله له. التماس دعا/ سعید عاکف.

لطفا یک دیوار بیاورید من سرم را به آن بکوبم!

ادامه دارد..