از 8 فروردین1394 تا همین الان مدام به خودم میگویم اگر بابا زنده بود، الان توی یکی از هواپیماهای هلال احمر نشسته بودم و در یمن بودم.. بابا میتوانست.. فقط بابا میتوانست.. فی الحال یکی از سه چیزی که میخواهم این است که اگر "با تو" نیستم حداقل "در یمن" باشم. یعنی درست ترش حالا در یمن بودن برایم مهمتر از با تو بودن است. همین را میخواستی؟ میخواهم بروم آنجا و دست این پسر بچه گرسنه را که در زباله ها دنبال غذا میگردد بگیرم و برایش حلوا درست کنم. میدانی که دو کار را هیچ کس به خوبی من انجام نمیدهد: گریه کردن و حلوا درست کردن! بعد با همین دست هام بگذارم به دهانش و بگویم برای غیرت و عزت و عاطفه و مسلمانی و مردانگی که در ما مرده است ، الفاتحه مع الصلوات...

پ ن 1: در بین همه ی بهارها و انقلابهای اسلامی دو تاش را بسیار دوست داشتم: مصر و یمن. انقلاب مصر که از بین رفت. امیدم به مردم رنج کشیده و تکیده ی یمن است و دیگر هیچ.. چند هفته قبل از حمله آل سعود به یمن در کامنتهای وبلاگ مسیر نوشته بودم یمنی ها و دشنه های زیبا و لباس محلی شان زیباست و چقدر بابت این اعتماد به نفس و اصل بودنشان دوستشان دارم. الحمدلله که همه ی دلخوشی ها و دوست داشتنی هایم مورد هجوم شیطان قرار گرفته است و من و دوست داشتنی هایم در یک جبهه در آغوش خدا تنها مانده ایم.

پ ن2: قال الحواریون: نحن انصارالله http://senobari.blogfa.com/post/632