این جمله را بعد از خواندن کتاب "خاطرات عزت شاهی" نوشته ام: اگر عزت شاهی مرد است، بقیه تخم مرغ هستند! خب برای شمایی که کتاب را نخوانده اید باید بگویم برای منی که ازین دست کتابها زیاد خوانده ام از خاطرات زندان سیده زینب (زن مصری عضو اخوان المسلمین) تا سها بشاره (زن لبنانی اسیر صهیونیست ها) تا خاطرات حسین علی مردی در "حکایت زمستان" تا خاطرات زنان بوسنیایی که هر کدام اسارت و مبارزه شان را به تصویر کشیده اند هیچکدامشان مثل خاطرات عزت شاهی من را دیوانه نکرد. قلبم را تکه تکه نکرد. مغزم را منفجر نکرد. خودم را از خودم و دنیا متنفر نکرد. باعث نشد سه کیلو از گوشت تنم آب بشود. ساعت های زیادی نتوانم لب به غذا بزنم تا با اویی که چهل سال قبل شکنجه شده همزاد پنداری کنم. هیچ کتابی اینطور من را بی خواب نکرد که هر شب کابوس ببینم و زینب بیدارم کند و بگویم هر شب خواب زندان ساواک را میبینم، اینکه دارند عزت را شکنجه میکنند و من هیچکاری ازم بر نمی آید..

بابا قهرمان زندگی من است. روی قله ی کوه بزرگی ایستاده. کنار دستش چمران هست. صیاد شیرازی هست. احمد متوسلیان هست.. اما این کتاب یک کوه بزرگتر را نشانم داد که بابا و چمران و صیاد و حاج احمد در دامنه اش ایستاده اند و عزت شاهی در قله ایستاده. تنها آنجا ایستاده . هیچکس مثل او نیست. هیچکس مقاوم تر از او نیست. هیچکس نمیتواند 38 ماه شکنجه ساواک را تاب بیاورد. هیچکس نمیتواند شش ماه عریان توی سلول انفرادی بماند. هیچکس زیر بار آنهمه زخم و جراحت زنده نمیماند. هیچکس ذکاوت و شجاعت و تیزهوشی او را ندارد. من خاطرات مردها و زنهای زیادی را خوانده ام. مثل وحشی های کتاب ندیده پایم به هرکجا که باز میشد اول از همه کتابخانه اش را پیدا میکردم و تک تک کتابهای آنجارا میخوردم. بپرس کتاب دو جلدی خاطرات بیل کلینتون در بیمارستان زنان چه میکند؟ تا بهت بگویم آن دو ماه سر مورنینگهای زنان ،آنجا که متخصصهای زنان پاچه ی رزیدنتهای بدبختشان را میگرفتند و بساط گیس کشی شان مهیا بود آن آخر و گوشه سالن مورنینگ  من تمام کتابهای کتابخانه را خواندم و از فرط بی کتابی به سفرنامه مستطاب آشپزی رسیدم! اندیکاسیونهای ختم حاملگی در پره ترم لیبر با خواستگاری کلینتون از هیلاری قاطی شده بود.. من اولی را یادم نیست اما هنوز اخم دکتر میم را یادم هست که میگفت آخه خاطرات این خوندن داره؟ اونم سر کلاس؟

کجا بودم؟ ها.. داشتم میگفتم. خاطرات آدمهای زیادی را خوانده ام.اما در بین همه ی آنها، عزت معرکه است. مرد است. از آن واقعی ها. لوطی و جوانمرد است. کارد به استخوانش که میرسد. از فرط شکنجه ها نع ، از ترس اینکه مبادا زبانش زیر شکنجه باز شود سه بار خودکشی میکند! کی؟ عزت. همان که بعد شکنجه در انفرادی نماز میخواند. همان که ساواک چند سال بیچاره ی پیداکردنش بود . همانکه برای اینکه آبروی شاه را ببرد در هتل اقامت آمریکایی ها "بمب" میگذارد! فکر کنید بشکه بشکه مواد منفجره دارد. کیلو کیلو اسلحه جابجا میکند. اعلامیه که خوراک است اصلا. از توی زندان نقشه ترور ساواکیها را طراحی میکند! شما جای شکنجه گرش باشید با او چه میکنید؟

بدبختی اش یکی دو تا نیست. همه چون مطمئنند او گیر نمی افتد، زیر شکنجه اسم او را لو میدهند. کی بهت اعلامیه داد؟ عزت! کی بهت اسلحه داد؟ عزت! کی ترور را طراحی کرد ؟ عزت! یک پسر دهاتی کارگر بازار که باباش قاشق چوبی فروش است چند سال کل اداره امنیت و اطلاعات ساواک را به بازی گرفته! از بایکوت شدن در زندان نمیترسد. مسعود رجوی را به چالش میکشد. اسیر سازمان مجاهدین نمیشود. رگه های انحراف را درشان از همان اول میبیند. چیزی که هاشمی رفسنجانی و منتظری و طالقانی و.. نمیبینند! چطور یک پسر دهاتی کارگر کم سواد میفهمد رجوی یک عوضی به تمام معناست. سازمان مجاهدین یک دروغ بزرگ است. اما دانشجوهای شریف و نابغه های مهندسی و پسر آن عالم و آخوند مبارز نمیفهمند؟ چطور عزت گول نمیخورد، غیرت و ایمانش قبول نمیکند برود خانه ی تیمی! توجیه نمیکند. بهانه نمیتراشد. میگوید من پسر پیغمبر که نیستم با زن نامحرم هم خونه بشم!

"تقوا" چراغ راه آدم هاست. نه سطح سواد و مدرک تحصیلی و پدر عالم و خانواده ی مذهبی! تقوای عزت است که او را متمایز و مقاوم و به هوش و استوار نگه میدارد. تقواش باعث میشود نلغزد نه قبل از انقلاب و نه بعد از انقلاب.. تقواش معرکه است.. حب جاه و مقام و شهوت و پول ندارد. شما همچین کسی را میشناسید؟!

این کتاب یک تفسیر قرآن مصور است برای من.. تفسیر بیشمار آیه های قرآن را در آن پیدا کردم. مصداق عینی آیه ها در قرن معاصر.. "محسن کاظمی" در نگارش خاطرات و تحقیق سنگ تمام گذاشته. دلم میخواهد دستش را ببوسم. کتاب برای هر فصل "پی نوشت" جداگانه دارد. اسم هرکس که گفته میشود، در پی نوشت در حد یک پاراگراف میفهمید کی بوده و چکار کرده. به خدا قسم که فقط پی نوشت های این کتاب به اندازه هاریسون داخلی ارزشمند و دقیق و درس آموز است. به خدا قسم پی نوشتها را باید با ماژیک شبرنگ خواند و با دقت و با دقت و با دقت.. تا بفهمید چند هزار قصه توی این آدم های پی نوشت ها جریان دارد.

قصه ی شریف واقفی که بعد از تغییر ایدئولوژیک از سازمان مجاهدین بیرون می آید و وحید افراخته با کمک همسر سازمانی! شریف واقفی براش تله میگذارند و بعد میکشندش و بعد توی شکمش را با مواد منفجره پر میکنند و بعد توی جاده های اطراف تهران بدنش را تکه تکه رها میکنند و بعد اسم دانشگاهی که توش درس میخوانده میشود شریف! از زینب پرسیدم میدانی چرا اسم دانشگاهتان شریف است؟ او هم نمیدانست.. فقط شبها که بیدارم میکرد میگفت تا کی میخواهی این کتاب را بخوانی و کابوس ببینی..

شبهایی بود که مینشستم توی رختخواب و فقط گریه میکردم.. برای عزت. برای آن بچه مذهبی هایی که بعد از تغییر ایدئولوژیک سازمان،کمونیست شدند و اسلحه دست گرفتند به روی مردم.. برای آنها که اعدام شدند. کشته شدند. برای آنها که خام مسعود رجوی شدند. حتی برای آن بچه آخوندی که باباش بعد اعدامش سکته کرد و دو روز بعدش مرد ( اینها را باید از توی پی نوشت ها بخوانید و بفهمید)..  برای جنتی که پسرش جزو سازمان مجاهدین بود و با همسر سازمانیش کشته شد. برای طالقانی که پسرش جزو سازمان بود و به خارج از کشور فرار کرد. و تا او آزاد نشد با دلخوری از شمال برنگشت و جواب امام را نداد... برای امام. چقدر برای امام گریه کردم. برای انقلابی که به دست آدم های آخر کتاب افتاد. برای محمد کچویی که توی زندان یکی از همین باند رجوی ها تیر به سرش زد و شهید شد. برای آن دوستش که به جبهه رفت و چند سالی هم اسیر دست عراقی ها شد، انگار نافش را با اسارت و زندان بریده باشند.. برای کمیته ای که فلاحیان تردمیلش را روی میزش مستقر کرد! و عزت باز به کف بازار برگشت..

 این کتاب را حتما بخوانید. بعد شاید شما هم مثل من تب کنید. شاید انگشتهایتان از بس بین پی نوشت و عکسهای آخر کتاب میمانند درد بگیرند. شاید بعد از خیره شدن به عکس شکنجه گرهای عزت که آنها هم با بیوگرافی در کتاب هست، مثل من استفراغ کنید. شاید مثل من با خودتان حرف بزنید. توی راه بیمارستان جهتتان را گم کنید. تا خانه پیاده بیایید و یادتان نیاید برای چی رفته بودید بیرون! نتوانید غذا بخورید و مرتب از خودتان بپرسید اگر من آن روزها بودم چه میکردم؟ مثل وحید افراخته با اولین سیلی 200 نفر را لو میدادم؟ یامثل عزت یک شخصیت خیالی درست میکردم و برای شکنجه گرم دروغ و دونگ سر هم میکردم. وقتی هول میشدم میتوانستم خودکار را در بینی ام فرو کنم تا خونش بریزد روی برگه اعترافاتم تا شکنجه گرم نتواند خطم را بخواند؟ یا مثل مراد نانکلی(معروف به بچه رستم) میگفتم میدانم اما نمی گویم! بعد آیا دنده ها و کاسه سرم و چشم هایم آنقدر طاقت داشت تا ضربات مداوم و پیوسته ی صندلی را که شکنجه گرم به بدنم میکوبید تحمل کند؟

عکسهای آخر کتاب برای خودش یک دنیایی ست. عکس مراد هست. عکس بعد از شهادتش هم. عکس حسین شریعتمداری کیهان هم هست! از همین عکس های باشماره.. میدانستی او زیر بار بایکوت عزت نمیرود. میدانی عزت و شهید رجایی حکم تکفیر کمونیستها را قبول نمیکنند! باید کتاب را بخوانی تا بفهمی آدم زیر بار بایکوت چطور خورد میشود و میشکند. بعد همین شریعتمداری که دانشجوها سخنرانی اش را بهم میزنند و بازجو! خطابش میکنند کسی ست که  در زندان با آزاد اندیشی و مردانگی زیر بار هیچ حرف زور گروهی و حکم نابخردانه نمیرود.. یعنی بعد از این بود که من هر روز صفحه دوم کیهان را باز میکنم تا ببینم او چه نوشته. چون او آدم خودش است. فکر و منطق خودش را دارد. دوست داشتم الهه اینها را میدانست. کتاب را بخوان تا بفهمی آن هفت نفری که حکم تکفیر کمونیست ها را دادند که بودند.. هاشمی یکی از آنهاست. منتظری، طالقانی،.. عجبا از این چرخ دوار که چه بازی ها که در آستین ندارد..

روحم طاقت دیدن چهل سال تغییر و سرنوشت بیشمار آدم را نداشت. شبهای خرداد92 برای خواندن این کتاب ، شبهای بدی بود...