با یاد شانه های تو، سرآفریده است / ایزد،چقدر "شانه به سر" آفریده است!

معجون "سرنوشت" مرا با "سرشت" تو / بی شک به شکل شیر و شکر، آفریده است!

پای مرا برای دویدن به سوی تو / پای تو را برای سفر آفریده است!

لبخند را به روی لبانت چه پایدار/ اخم تو را چه زود گذر آفریده است!

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست / خوب آفریده است - اگر آفریده است-!

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه / آیینه را بدون نظر آفریده است!

چون قید ریشه، مانع پرواز میشود / پروانه را بدون پدر آفریده است

میخواست کوره در دل انسان بنا کند / مقدور چون نبود، جگر آفریده است!

غیر از تحمل سر پر شور دوست، نیست / -باری که روی شانه ی هر، آفریده، است-!

پ ن1: شعر از کتاب " هر لبت یک کبوتر سرخ است"/غلامرضا طریقی/سوره مهر.

پ ن2: فقط برای ثبت در تاریخ: چقدر خراب و مشوش و بیحوصله و بی رمق و چشم به راهم و امیدوار... در نبرد تن به تن با " استرس" و " غم"، بالاخره یکجوری حریف استرس میشوم اما توی غم میمانم اینقدر که دلت به رحم بیاید و درم بیاوری.. یعنی آن یکه جنگجوی شجاعی که به قلب استرس میزند و در مواجهه با آن خم به ابرو نمی آورد ولبخند از گوشه ی لبش، و امید از گوشه ی چشمش نمی افتد و لابلای دستهای تو پنهان میشود، در مواجهه با غم ، رسما زمینگیر است. با استرس، یک جوری سر سجاده مینشینم و یکجور بدی التماست میکنم که دلت به رحم می آید اما در غم فقط لال میشوم، حتی نمازهام بهت آلودند .. باور نمیکنم بنشینی و غمگین بودنم را تاب بیاوری. یعنی بزرگتر از سایه ی آن غم، موج نا امیدی از توست که مرا غرق میکند. رقت انگیز میشوم، دیگر نمیجنگم، دست و پا نمیزنم، امید ندارم.. حالا نگاهت میکنم. همانطور که ابراهیم نگاهت میکرد... قبل از پرتاب شدن به درون آتش.. سوار بر منجنیق.. خدای ابراهیم و موسی و عیسی و یونس، خدای آسیه و نوح و مریم، خدای یوسف و یعقوب و ایوب و اسماعیل.. خدای محمد و علی و فاطمه.. خدای کارهای عجیب و قدرت های شگفت.. این آتش را برمن گلستان کن..