من: چرا خونه ی خاله نیام بغلت؟

بابا: چون بابای مریم نیست.

من: بابای مریم کجاست؟

بابا: شهید شده رفته بهشت. دعا کن منم شهید بشم برم پیش دوستام.

من: بهشت کجاست؟ خوبه؟

بابا: اووووووف! خیلی خوبه. پیش خداست.

من: میخوای بری پیش خدا تو بهشت؟

بابا: آره آرزومه. دوستام همه رفتن. فقط من موندم.

من: تو بهشت "پفک و بستنی" هم هست؟ برام میاری؟

بابا: آره بابا!

من: پس دعا میکنم...

پ ن1: ببین ما از بهشت به "پفک و بستنی " قناعت کردیم! بعد خودش اومده میگه من اینجا "باغ گلابی " دارم، این سبد گلابی رم چیدم برا تو، دیگه غصه نخور تابستون گلابی نخوردی! ( این نامردا تا من از کربلا برگردم سه سال تابستون گلابی های منو هاپولی میکردن). شهریورم که گفت باید بیای پیش من جات تو بغلم خالیه، بعد با دست کناره ی داخلی بازوی چپش رو نشون میداد. (قیافه مامان وقتی گفت بابات خیلی غلط کرده معرکه بود). شب شام غریبان عاشورای امسال که حالم خیلی بد بود، اومد گفت برات یه خونه ی شیک و قشنگ خریدم... خدایا نوکرتم، به قول آقای رییس جمهور! ما به جهنم، روی رفقات رو زمین ننداز.

پ ن2: با احترام به روح بلند و ملکوتی "ابا مریم" (سید حمید تقوی فر) .. به مامان میگم: ببین شهید تقوی هم فرزند شهید بوده ها! تو جنگ با داعش ، پرچم فرزندشهیدآ بالاست!.. من عاشق تاریخ هستم. بعضی ها همه ی عمرشان، جانشان را میگیرند کف دستشان و هر روز در یک جا برای امنیت ما و دینمان میجنگند و شهید میشوند و بعضی ها در امنیت فقط عارق میزنند!

پ ن3: فقط برای ثبت در تاریخ. که یادم نره دوشنبه ی آخر، روز 28 صفر بود. باز خواب دیدم پیرهنم از خونم خیس شده و به تنم چسبیده و به مامان اینا میگم نترسید خونم رقیقه بند نمیاد! ولی مثل چشمه از پشت قلبم خون میریزه بیرون. بعد پا شدم میبینم روز شهادتشه به قمری. بعد زینب اومده میگه برام آزمایش بنویس! جای حق ویزیت گفتم برام سه نوع پفک و بستنی بخره! اونم نخریده، خودم بعد راهپیمایی برا خودم جایزه خریدم، دوتا!... خدایا! ببخشید من کی بزرگ میشم؟!