در روایتی از امام علی (علیه السلام) در شان نزول این آیه آمده است که مردی از انصار به حضور پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شد وگفت: ای پیامبر خدا، من توانایی جدایی از شما را ندارم. هنگامیکه به خانه ام میروم، همین که به یاد شما می افتم، دیگر دستم به کار نمیرود،کارم را هرچه باشد رها میکنم و به زیارت شما می آیم تا شما را ببینم و آرام بگیرم و این به دلیل عشق و علاقه ی من به شماست. اکنون در این اندیشه ام که در روز قیامت که شما داخل بهشت میشوید و به بالاترین درجه میروید، چه کنم؟! آنروز چگونه بر جدایی شما صبر کنم؟! پس این آیه نازل شد. آنگاه پیامبر(ص) آن مرد را فرا خواند و این آیه را برایش تلاوت کرد و به او بشارت و مژده داد.

 وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا (۶٩) ذَلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ عَلِیمًا (٧٠)

"وکسی که خدا و پیامبر خدا را اطاعت کند، (در روز رستاخیز)، همنشین کسانی خواهد بود که خدانعمت خود را بر آنان تمام کرده، از پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان، و آنها رفیقهای خوبی هستند. این موهبتی از ناحیه ی خداست و کافیست که او ( از حال بندگان و نیات و اعمالشان) آگاه است."

از امام محمدباقر (علیه السلام) روایت شده:" ما را با اجتناب از گناه یاری کنید، زیرا کسی که با ورع و دوری از گناهان با خدا دیدار کند، نزد خدا برای او گشایشی خواهد بود، چرا که خدا فرموده: "و من یطع الله و الرسول..." آری نبی از ماست، صدیق هم از ماست، شهدا و صالحان نیز از ما هستند."

آیه 69 و 70 سوره نسا/ قرآن کریم همراه با شرح آیات منتخب/ نشر اسوه/ صفحه 89 (تفسیر المیزان ،ج4، ص425)

پ ن1: از 171 دقیقه فیلم محمد رسول الله(ص) 190 دقیقه گریه کردم. خونه خالی بود و مریم هم خواب. من هم چهارچشمی نشسته بودم جلوی تلویزیون. قبلا ها فقط موقع فتح مکه زار میزدم اما ایندفعه حالم عجیب و غریب بهم ریخته بود. به خصوص اینکه مریم بیدار شد و مرتب سوال میکرد:آخر جنگ بدر چی شد؟.. احد چی شد؟.. این کیه؟ اون کیه؟..میخواستم اول از همه یک تیر تو مغز معلم دینی و قرآنش خالی کنم بعد هم یک تیر تو مغز خودش و خودم!.. 

:حالا چرا انقدر گریه میکنی؟_ چون پیغمبر و اصحابش اینقدر سختی کشیدن تا دین اسلام و قرآن به ما برسه تا تو نمازات رو دو دقیقه ای بخونی!

آخر شب/ مامان: مریم نمازت رو خوندی؟!:بعععععله. اول وقت خوندم...

پ ن2: عالمی میره به یک روستا. از یه پیرمرد روستایی هرچی میپرسه، جوابای پخته و درستی میشنوه. ازش میپرسه پای درس کدوم استاد نشستی و چی خوندی که جوابات اینقدر حکیمانه است؟ پیرمرد روستایی میگه: جناب! ما چون سواد نداریم بیشتر فکر میکنیم! فکنم ما هم چون بابا نداشتیم بیشتر کتاب میخوندیم و فکر میکردیم!!