دایی بد است.. دایی آدم خیلی بد است.. دایی آدم همانی که یکروز صبح از خواب بلند میشود و میآید قم و فرداش میبردتان زیارت امامزاده موسی مبرقع و خودش هم نمیداند دقیقا چه کار مهمی انجام داده.. همانی که مهربان است.. دوست داشتنی ست.. چند کیلو شیرینی خامه ای میخرد و وقتی همه اش را جلویش میخورید فقط لبخند میزند.. بله خود خودش خیلی بد است. بد است که وقتی راضیش میکنید برود پاسپورتش را تمدید کند! و اربعین با او و خاله بروید کربلا... اس ام اس میزند که راهی کربلام . حلالم کنید. او همانی ست که وقتی ازش خداحافظی کردید بروید کربلا! نیمساعت دعوا میکرد که " الان چه وقت کربلا رفتنه؟بشین سر درس و مشقت بچه!" حالا یعنی آنجا چه چیزی تغییر کرده که پا روی همه ی حرفهای خودش گذاشته؟ من حلالش نمیکنم. امیدوارم انقدر جمعیت زیاد باشد که نتواند پایش را بگذارد توی حرم. امیدوارم این بچه های کوچک بین راه اینقدر میوه و شربت تعارفش کنند که راهش به جای سه روز ده روز طول بکشد. چون دایی دل این را ندارد که به دیگران نه بگوید.. امیدوارم دیدن آواره های موصل بین راه جگرش را آتش بزندو دیگر به من غر نزند که برگرد! امیدوارم شب برود به خیمه ی عشایر بین راه و آنها بردارند به زور جورابهایش را توی تشت بشویند و آبش را بریزند دورتا دور خیمه هایشان و بگویند آب جوراب زائر حسین بن علی(ع) باعث امان و برکت مان میشود.. بعد او تا خود صبح گریه کند. امیدوارم توی صف سیطره های بین راه اینقدر فشرده بشود که حد نداشته باشد.بعد که سرش را میگیرد بالا تا نفس بکشد برای اولین بار چشمش به گنبد حرم بیفتد نفسش بند تر بیاید..  امیدوارم فقط بتواند بنشیند روی سنگهای مرمر بین الحرمین و به گنبد ها نگاه کند و آه بکشد. امیدوارم فاصله خانه ی آن رفیق عراقی اش تا حرم زیاد باشد تا خیلی طول بکشد تا برسد به حرم. امیدوارم انقدر شلوغ باشد که خادم ها تند تند از حرم بیرونشان کنند...

راستی حالا چطوری میخواهد برود درخت سدره را ببیند؟ گلهایی که در فاصله بین الحرمین پای نخل ها کاشته ام درآمده ؟ از تنه ی نخلها بالا رفته؟ گل هم داده؟ هوا سرد است؟ پاهایش درد میکند؟ تاول زده؟ بچه ی کوه و کمر و کوهستان مگر از سه روز پیاده روی عاجز میشود؟ حالا کی میخواهد برایش غذای مضیف بگیرد؟ کی میخواهد حرم را نشانش بدهد؟ کی میخواهد بهش بگوید چشمهات را ببند وقتی گفتم باز کن! کی میخواهد ببردش  وسط بین الحرمین و بگوید حالا چشمهات را باز کن. کی میخواهد زیر بغلش را بگیرد که نیفتد روی زمین؟ میدانی من تا حالا کبوتر چند تا زائر گم کرده راه شده ام و اینطوری رساندمشان به حرم؟ میدانی زیر بغل چند تایشان را گرفته ام ؟ آخریش همان جوانی بود که لب تشنه و خسته از راه ، سر ظهر کفش ها و هتل و راهش را گم کرده بود. پشت حرم حضرت عباس... من، بد کبوتری بودم برایت؟..

کی میخواهد ببردش باغ امام صادق و مقام صاحب الزمان؟ با کی میخواهد سوار ماشین برقی بشود؟ کی میبردش توی حیاط حرم حضرت عباس چایی ذغالی بخورد؟ باکی میخواهد برود کنار گلدانهای گل کاغذی بنشیند و صدای قرآن خواندن شیخ نعینع را گوش کند؟ کی میخواهد پرده ی ورودی حرم را براش بزند کنار و با اشک و لبخند بهش بگوید "بالاخره رسیدی! به بهشت کوچک حسین خوش آمدی"...  یکی باید دستش را بگیرد و بگوید آنجای حرم که لامپهای قرمز دارد نباید بروی. به وقتش میبرمت. الان نع. بعد که آماده شد ببردش قتله گاه را ببیند بعد یکی باید باشد که زیر بغلش را بگیرد بیاوردش بیرون. هان؟ 

قرار بود با هم برویم. قرار بود باهم برویم. مریم قرار بود من و دایی و خاله زهرا باهم برویم. تنهایی رفته. حالا من به جهنم، توی چشمهای خاله زهرا چطور میخواهد نگاه کند؟ چطور میخواهد جواب امام حسین را بدهد؟ اگر ازش بپرسد بچه ها را نیاوردی چی میخواهد بگوید؟ چطور میخواهد بایستد روبروی ضریح و نماز زیارت بخواند؟ چطور میخواهد توی رکعت دوم، سیل اشکهاش را با پشت آستین پاک کند و هی بخواند و تکرار کند: فبای آلآی ربکما تکذبان.. پس کدامین نعمت پروردگارتان را انکار میکنید؟...