حالم مثل اون مادریه که اومد پیش آقا امیرالمومنین. گفت این زن بچه ام رو دزدیده، بچه ام رو میخوام... آقا امیرالمومنین گفت باشه. حالا که هیچکدوم کوتاه نمیایید با شمشیرم بچه رو دونیم میکنم! بعد من رفتم عقب، خیلی عقب.. گفتم نه بچه ام رو نمیخوام.. بعد زنه همون که دروغ میگفت و به من میگفت دروغگو! برگشته بهم میگه: تازه به دوران رسیده ی دل نگران!..

دل نگران بچه مم میفهمی؟!..

پ ن1: بعضیا هنوز گزارش صد روزه عملکرد دولتشون رو به ما ندادن! بعد چی شد که ما شدیم تازه به دوران رسیده؟! ما که تو همین مسجد کوفه، تو همین دکه القضا خاطراتی داشتیم، نانوشتنی، نگفتنی، دوستداشتنی، پرستیدنی...

پ ن2:عنوان بیتی ست از یوسفعلی میرشکاک/ کتاب جای دندان پلنگ.

نه با آسمان گفتگو میکنم/ نه در خاک و خون جست و جو میکنم/ سواری ازین ره نخواهد رسید/ به نومیدی و مرگ رو میکنم/ اگر جاده هم نیستی دشنه باش/ تو را در دل خود فرو میکنم/ نیامد سراغی ز موعود من/ به تنهایی خویش خو میکنم/ که من رنگ پیراهن خویش را / به یاد تن یار بو میکنم/ به یعقوب مسکین مگو مرده است/ که من یوسفی آرزو میکنم/ به یاد زلیخا و عهد عزیز/ دل خسته را زیر و رو میکنم/ به کام علی داشتم می به جام/ به آن عهد، یاد سبو میکنم/ بیا مریم ای مام عیسای من/ که افشای راز مگو میکنم/ چو موسی و هارون و یوشع منم/ چرا از خسان پرس و جو میکنم/ به عمران قسم خشم اگر آورم/ جهان را به خون شستشو میکنم/ چه میپرسم از دختران شعیب/ بجز خود کرا جستجو میکنم/ چنان داغم از خاطر باغ برد/ که با سایه ام گفتگو میکنم/ رها کن در اندیشه ی حیدرم/ دل پاره ام را رفو میکنم..