نمیدانم این را حس کرده ای یانع؟ اینکه یکهو دل ات کنده بشود.. یکهو.. بعدش عرق سرد بنشیند روی پیشانی ات و قطره بشود بیاید پایین، همزمان موج های اشک توی پلکهای پایینیت لب پر بزنند. چشم هات تار باشند. یعنی باز باشند اما تو هیچ جا را نبینی.. بعد قلبت با آخرین توان خودش را بکوبد به دنده هات و احساس کنی دیگر توی خودت جا نمیشوی.. بخدا جا نمیشوی و فقط بخواهی بدوی و دور بشوی.. اما زانوهات و دستهات بلرزند و نتوانی..

من این را چند بار حس کرده ام. وقتی داشتم برمیگشتم درمانگاه، در غروب دلچسب و دلگیر رمضان کربلا. از تل زینبیه به سمت باب قبله. صدای فریاد "حیدر حیدر" های مردانه و مویه های زنانه جمعیتی چند صد نفری قلبم را از جا کند. جوان ها و نوجوانهای عشایر عراقی لباس رزم پوشیده بودند و داشتند اعزام میشدند جبهه تا با داعش بجنگند. نوجوانهای آفتاب سوخته و لاغر مردنی که حتی بلد نبودند درست رژه بروند داشتند میرفتند تا با داعش وحشی که در اردن آمورزش نظامی دیده و آخرین سلاح های آمریکایی را دارند بجنگند.. برام قابل تصور بود فردا روز چند تایشان را توی تابوت می آورند و دور ضریح طواف میدهند. گروهان رسید به باب قبله. روبروی دری که مستقیم میشد ضریح اباعبدالله را ببینی. همگی زانو زدند روی زمین. بلند فریاد زدند:" لبیک یا حسین". قلبم کنده شد. به خداوندی خدا اگر یک نفر پیدا میشد و به من میگفت: دکتر با ما می آیی؟ میرفتم. به خداوندی خدا میرفتم. و حتی به پشت سرم نگاه نمیکردم. حتی نمیرفتم اطلاع بدهم به دکتر یا گوشیم را بردارم.. آن لحظه حتی سر سوزنی ترس وتردید وتعلق در وجودم نبود.. آن لحظه فقط میخواستم من هم زانو بزنم و فریادبزنم "لبیک یا حسین" و سعادت "با او بودن برای تمام عمر" را برای خودم بخرم.. 

یقین دارم آن روز در خیبر که خمپاره سر حجت را برد و تن بی سرش چند قدم کنار تو راه رفت و تو پیراهنت را پاره کردی و دادکشیدی که خدا مگه منو نمیبینی؟ همچین حالی داشتی.. آن روز که در کردستان پشت آن درخت پناه گرفته بودی و فقط تو زنده مانده بودی و برنگشتی عقب و ایستادی تا جنازه شهدا دست کوموله ها نیفتد، همچین حالی داشتی.. آن روزهای اعزام که من آنقدر سرم را میکوبیدم به زمین و به پوتین هات چنگ میزدم همچین حالی داشتی.. من نمیدانم ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله یعنی چه اما یقین دارم، یقین دارم، یقین دارم تو الان در عراق با داعش میجنگی که حواست پیش من نیست. باور کن درک میکنم حال امروزت را.. میدانم موصل را فتح میکنید. میدانم غزه با شما پیروز شد. میدانم موشکها روی بال شماست که به تل آویو و حیفا میخورد.. میدانم تو هم مثل من نگران هستی.. میدانم برای آقا کسی جز شما باقی نمانده که حرفش را گوش کند.. فقط بعد بعد بعدش برگرد خانه. برگرد. مچ دست چپم نمیدانم خورده به کجا که باز کبود شده..