مرجان بانو نوشته است تی وی وطنی یا آن ور آبی! کدامشان دیدن دارد؟ من اما همینجا اعتراف میکنم روزهایی بر من گذشته است که ساعت کوک میکرده ام ساعت 6 صبح بلند شوم و "ایسان" را از شبکه ی قم ببینم! آن وقتها که آرزو داشتم عالیجناب محض رضای "سون یون" نع! محض رضای خدا بخندد! یعنی یک روزهایی خندیدن عالیجناب مهمترین چیزی بوده است که میتوانسته من را خوشحال کند. روزهایی که میگفتند مشاور عالیجناب چون نماد مشایی ست شبکه سراسری سریال را پخش نمیکند! من همینجا اعتراف میکنم زمانی اینترن بدبخت و ساده ای بوده ام که دروغ گفتن و نوشتن بلد نبود و باید بی وقفه میدوید و وقت و علاقه نداشت "جومونگ" ببیند. اما حالا که مریم میگوید عالیجناب در جومونگ یک افسر دون پایه و زشت بوده است، خیلی زشت تر از ایسان، از جومونگ متنفر شده ام..

من اعتراف میکنم هیچوقت روی هیچ موجی سوار نشده ام. همیشه برخلاف جریان آب شنا کرده ام. هزینه هاش را پرداخته ام. فحش هاش را خورده ام. غم هاش را نوشیده ام. بعد لاشه ی من مقاوم جان سخت را یک نهر کم عمق با خود برده است! زینب حق دارد مسخره ام کند و بگوید موج کره ای رفته و کف اش بعد n سال مرا گرفته! منی که به برکت اسباب کشی آخر "امپراطور دریا" را ندیدم اما خاله گفت: یوم جانگ، جانگ بوگو را کشت و خودش هم کشته شد و آخرش هیچکدام به دختره نرسیدند! گفت سعید طرفدار جانگ بوگو بود و امیر طرفدار یوم جانگ! و وقتی او مرده امیر خیلی گریه کرده است! فکرمیکنی به خاطر همین است که من با خط نستعلیق برایش 30 تا پوستر تبلیغاتی نوشتم تا در انتخابات دبستانشان برنده بشود؟! میدانی یک نخ نامرئی، تو و من و خط نستعلیق و امیر و یوم جانگ و اشک هایمان را بهم وصل میکند.. میدانی اینها یکروز کابوس من بود؟.. اینکه خودم را توی همچین مردابی و روبروی تلویزیون و پای این سریالهای آبکی ببینم!..

اصلا اگر تلویزیون وطنی درب و داغانمان نبود، کدام شبکه ی آن ور آبی برایمان سریالهای صدسال پیش را میگذاشت. بعد من کنترل را میگرفتم توی دستم تا بقیه نقاپندش! تا یکی که پیشانی اش شبیه توست بیاید از جلوی دوربین رد بشود.. بعد من دقیقا توی این 37 دقیقه که منتظر دیدن کسی با پیشانی شبیه تو بوده ام هیچکدام از حرفهای مامان را نشنیده باشم و همینطور ایستاده و کنترل توی مشت، خشک شده باشم و او غربزند که انگار رفته توی تلویزیون!.. میخواهی بدانی در آن لحظه آرزویم چی بود؟ اینکه بروم توی تلویزیون و به کارگردان بگویم: د لا مصب! این زوم لعنتی را برای چی گذاشته اند خب؟ حتما طرف باید یک زن موبور خوش هیکل باشد که روش زوم کنی؟! باشما هستم! بله شما بیا و 37 دقیقه بنشین جلوی لنز این دوربین.. خب شاید یکی فقط یک پیشانی یادش باشد از یک آدمی در صد سال بعد..  بعد هیچ کس دورم نباشد و من به خاطر اینکه اینقدر خاک بر سر شده ام زار بزنم..

پ ن: فقط برای ثبت در تاریخ. در دوره ی شبکه های اجتماعی و دوست بازی های خیابانی و آبکی و اجتماعی و معمولی و خیانت و طلاق و ازدواج اول و دوم و سوم! و کوفت و مرگ و زهر مار.. میخواهم یکروزی بگویمت که من حتی به خیال ات هم خیانت نکرده ام. حتی به خیال ات..