سی هزار تومن دادیم واسه مشاوره تحصیلی. میپرسه الگوت تو زندگی کیه؟ میگم خیلیا! تو هر زمینه یکی الگومه! میگه نه! کسی هست که بپسندیش؟ میگم نع! میگه خو تحسینش کنی چی! میگم هوم! حتما باید معاصر باشن؟ میگه آره! میگم:امام، آقا، علامه طباطبایی، مصطفی چمران، عزت شاهی، علی صیاد شیرازی، احمد متوسلیان، ادواردو آنیلی و بابام! میگه رشته ات رو ول کن آخه یکی ازینا هم پزشک نیستن!

آخه تو بیست دقیقه من چطور حالی طرف کنم که بابا این علامه طباطبایی همون هست که تو مسجد کوفه نماز میخونده بعد "حورالعین" میاد به سمتش.. بعد یاد حرف استادش آسیدعلی آقای قاضی میفته که بهش گفته در سیر الی الله اگه مکاشفه ای داشتی اعتنا نکن.. بعد همچنان مستغرق در نماز بوده تا حورالعین میگذاره و میره! بعد ایشون تا آخر عمر خودش رو سرزنش میکرده که حورالعین از دستم دلشکسته شد!.. جناب یا شما نمیدونی مسجد کوفه کجاست! یا نمیدونی حورالعین چیه! یا علامه طباطبایی رو نمیشناسی! که برمیگردی میگی تفسیر قرآنش هم برداشت عاشقانه از قرآنه!!

از بین کتابهایی که خوانده ام از آدم ها هیچ کس را به "لطافت روحی" علامه سید محمد حسین طباطبایی ندیده ام.. آنقدر که بعضی وقت ها شک کرده ام میشود اصلا مردی اینقدر آیینه تبار باشد؟ نکند فرشته بوده باشد از اول اولش؟

مردی که روی مورچه ها نفت نمیریخت.. آنقدر دور اتاق میدوید تا مگس را زنده بگیرد و در حیاط رها کند.. بچه گنجشکها را از پسرهای شیطان توی کوچه میخرید تا زنده بمانند.. مردی که جوراب هایش را تا میکرد.. دست در گردن نجمه سادات(دخترش) می انداخت و دور اتاق میچرخید.. وقتی در حیاط قدم میزد، ملکی به شکل او در اتاق نماز میخواند.. با قلم مینوشت نه با خودکار! میگفت آهن دل را سفت میکند.. قمر سادات (همسرش) وقت مریضی بچه ها نعلین او را به تن بچه ها میزد تا خوب بشوند.. مردی که بعد از فوت همسرش از غصه یکسال دست به کتاب و نوشتن نبرد، هر روز بر سر مزار همسرش میرفت و از غم دوریش سکته قلبی کرد.. مردی که طی بیست سال، بیست جلد تفسیر المیزان را نوشت تا شاهکار قرن معاصر باشد.. مردی که از شدت بندگی و تقوا و دلبردگی، "حکمت" از قلب اش به قلم اش جاری بود.. مردی که غروب ها قرآن میخواند.. مردی که آزاد اندیش بود.. مردی که زیر تیغ "عمل جراحی چشم" نگذاشت بیهوشش کنند و "خودش" پلک نزد.. مردی که نماز خواندن در هواپیما را دوست نداشت. میگفت بین زمین و آسمان نمیشود "آنطور که شایسته است" نماز خواند.. مردی که شعر میگفت اماقبل از رفتن شعرهایش را سوزاند.. مردی که شاگردهاش شهید شدند.. دامادش شهید شد.. نوه اش در هویزه شهید شد..

پ ن: کتاب "زندگی سید محمدحسین طباطبایی" نوشته حبیبه جعفریان، چاپ روایت فتح کتاب خوبی ست. مستند "حدیث سرو" را هم دوست داشتم.. آنروزها که دست به اشکم خوب بود.. گریه میکردم. میپرسیدی چرا،مگه مستندش گریه داره؟ میگفتم خدا وقتی این بنده ها رو داره، حالش از ما بهم نمیخوره؟ از نمازهامون مخصوصا..