ظهر جمعه بود. 22مهر . حالا یادم نیست چه قولی داد بهمان که راضی شدم باهاش نروم.. از صبح همینطور میرفت سپاه و می آمد.. فاصله اتاقمان تا مقر شاید چند صد متر بیشتر نبود.. حالا برای ما بی تلویزیون، بی اسباب بازی، بی وسایل خانه ، جمعه و غیر جمعه چطور معلوم میشد؟ چقدر اما خوشحال بودیم..خودمان خواسته بودیم بیاییم کردستان.. بیشتر از همه من.. بهشت من بود آن اتاقکی که سپاه داده بود بهمان و با پتوی سربازی بجای پرده! دو قسمتش کرده بودیم تا محرم و نامحرمی رعایت بشود.. دو تا جای مهمات چوبی هم بود که در یکی کتاب های بابا بود و در آن یکی وسایل آشپزخانه و پلوپز و بشقاب و قاشق و.. آب گرم میکردیم روی چراغ والور و مامان گوشه دستشویی میشستمان.. لباس ها را هم.. ظهر برای بار چندم آمد خانه.. صبح رفته بود برای سرکشی به درمانگاه، واکسن هم زده بود.. این را از روی کارت واکسن توی جیبش فهمیدیم.. من طبق معمول میپرسیدم کی برمیگردی.. زینب طبق معمول دست لای موهاش میکرد و بهم میریختشان.. شانه جیبی اش را از جیبش درآورد و موهای زینب را شانه کرد.. گفت زود!

صدای ماشین یا موتور که می آمد میدویدم بیرون.. ماشین سپاه میرفت مقر و او توش نبود.. غروب جمعه آنقدر غمبار و چشم انتظار نوبر است.. بعد تر ها جایی خواندم که طرف گفته بود:" هر بار که میخواستیم جلوی در نگه داریم.. آنطور دویدن و روی پنجه ایستادن و نگاه کردن بچه اش رو که میدیدیم نمیتونستیم وایسیم.. اشکمون درمیومد".. بالاخره آمد و گفت:"عمو جون، مامانت رو صدا کن کارش دارم.. بعد گفت اسم شما درآمده برای ملاقات با امام.. زود حاضر شوید که همین امشب بروید خانه و فردا صبح جماران باشید.. حاجی خودش زودتر رفته.. چون میدانست شما ازمن نشانه میخواهید این هم نشانه"..کلت کمری بابا را نشان داد..

اسم امام اما ما را با خود برده بود.. آنقدر که حتی از خودمان نپرسیدیم این آمبولانس چرا جلوی ماشین ما دارد می آید.. از شدت خوشحالی روی پا بند نبودیم.. نصفه شب رسیدیم خانه.. مامان بردمان حمام، شستمان.. بهترین لباسهایمان و چادر مشکی کیفی اش را اتو کرد.. آن یکدست لباس های سپاه بابا که برای جلسه بود و هرکی که داماد میشد میآمد سر وقتش تا برای مراسمش بپوشد را هم اتو کرد.. من کنار زینب گوشه حال خوابیده بودم.. توی خواب و بیداری شستمان و جایمان را انداخت همان گوشه سمت چپ کنار در حمام.. می آوردمان بیرون و میگذاشتمان توی رختخواب.. این شد که نرفتیم توی اتاق و توی هال خوابیدیم کنار هم.. صدای زنگ در که آمد فکر کردم بابا ست.. اما انگار غریبه بودند..دو تا خانم.. مامان رفت آشپزخانه تا براشان چایی بیاورد.. یکیشان آمد پتو را از سر من و زینب زد کنار.. بعد خیلی آهسته به دوستش گفت: "آخی. چقدر بچه های شهید کوچیکن"..

من انگار توی شوک بودم.. بعد صدای جیغ آمد.. صدای کوبیده شدن یک سر به لبه ی کاشی های گلخانه.. صدای کمک.. صدای بچه هام از خواب بیدار نشن.. صدای بردن یک مادر بیهوش به درمانگاه پشت خانه.. صدای بسته شدن در.. تمام مدت اما من زینب را بغل کرده بودم.. همان زینبی که ازش بدم می آمد و هرچی به بابا میگفتم ببریم بیمارستان کوثر  پسش بدهیم قبول نمیکرد و میگفت پس نمیگیرند! همان زینبی که حتی یک عکس یادگاری با بابا ندارد.. همان زینبی که باهاش بازی نمیکردم.. همان زینب که نمیخواستمش.. همان زینبی که شبها از صدای گریه اش نمیتوانستیم بخوابیم و بابا من را میگرفت توی بغلش و روی گوشم را میگرفت.. همان زینب را تا صبح تکان دادم و اشک ریختم و گفتم پاشو بابا شهید شده.. بعدش را یادم نیست..

صبح خانه قیامت بود.. خاله من و زینب را برد بازار تا برایمان لباس مشکی بخرد.. باز میخواهی بدانی برای چه از بازار و خرید متنفرم؟ ساعت 8 صبح هیچ مغازه ای باز نبود.. هیچ مغازه ی بازی برای دو تا بچه دو و پنج ساله لباس مشکی نداشت.. برگشتیم خانه.. حجله را سمت راست در علم کرده بودند.. همین عکس خندانش را گذاشته بودند (عکس را پنج سال قبلش گرفته بود برای حجله شهادتش).. عبدالباسط با شور قرآن میخواند.. جاذبه ی حجله شهادت و صدای پر شور عبدالباسط  و احتیاج به دیدن لبخندش وسط آنهمه صدای جیغ و گریه، من را نشاند دم در.. تا آنوقت پایم را توی کوچه نگذاشته بودم اما آن روز از صبح تا شب کنار حجله اش دم در ایستادم.. مثل یک صاحب عزای پنج ساله.. شب پسربچه یکی از فامیل گیر داد بهم که تو دیگه نمیتونی برادر داشته باشی! من هم میگفتم نه.. بعد گفت چون بابات شهید شده.. یعنی مرده.. آنجا تازه فهمیدم شهادت دقیقا یعنی چی.. فهمیدم چرا همه از من فرار میکنند.. فهمیدم چرا نمیتوانم بروم توی زنانه و مامان را ببینم.. غرورم اجازه نمیداد جلوی بچه ها گریه کنم.. رفتم توی انباری گوشه سمت راست حیاط ، پشت بوته ی بزرگ انگور.. توی تاریکی، کنار فرغون و بیل و دوچرخه خراب و آجر و سیمان نشستم روی زمین، چنگ زدم به زانو هام و لباسم را گذاشتم توی دهنم و گریه کردم.. دیگر از تاریکی نمیترسیدم..

خاله ام ازم پرسید میدونی چی شده؟ گفتم آره.. "حالا کی من و زینب رو بزرگ میکنه؟!" گریه کرد خیلی.. گفت خدا و مامانت.. مثل من که مریم و مهدی رو بزرگ میکنم.. خدا مواظب شماست و از همه قویتره..

من بعد هشت سال عکس شهادت بابا رو دیدم.. بعد سیزده سال فهمیدم چطور شهید شده.. یه ترکش از پشت قفسه سینه اش قلبش رو سوراخ کرده بود..

ما هیچوقت امام رو ندیدیم.. بعد بیست و چند سال من و زینب دو تایی رفتیم جماران.. از ساعت هشت و ده دقیقه صبح تا دو بعد از ظهر فقط به صندلی خالی امام نگاه میکردیم..

پ ن1: میگه تو تنها جوونی هستی که لبریز از شور زندگیه و عاشق مردنه! واقعا میخوای بمیری؟ میگم: آره!..

پ ن2: عنوان قسمتی از شعر زیبای "مرتضی امیری اسفندقه" که رضا یزدانی در ترانه "داغ"  به زیبایی خوانده است.

پ ن3: مثل سالهای قبل برای شهادتش ختم قرآن بهش هدیه میدم.. یکی تو فضای حقیقی! ویکی در فضای مجازی. نمیدونم چرا ولی اگر دوست داشتید بسم الله. اسم شهرتون رو هم بنویسید..

جزء1: لیلا

جزء2:سلام/ خمین

جزء3:رهگذر/

جزء4: سپیدار/

جزء5: M.M / اهواز

 جزء6: شمیم/ تهران

جزء7:رز/ قم

جزء8: م.../ تهران

جزء9: م.../ تهران

جزء10: م.../ تهران

جزء11:یه غریبه/

جزء12:یه غریبه/

جزء13: ..../؟

جزء14: والیل/

جزء15:درمحضر دوست/ اصفهان

جزء16: ذره/ تهران

جزء17: شیدا/تهران

جزء18: درمحضر دوست/ اصفهان

جزء19: محمد مهدی/ قم

جزء20: سائل/ تهران

جزء21:سیده سین/

جزء22:فاطمه/ شیراز

جزء23: خانم شمس

جزء24: فاطیما/

جزء25:در انتهای افق/

جزء26: فدک/

جزء27: فاطیما/

جزء28:والیل/

جزء29:درمحضر دوست/ اصفهان

جزء30: MRG/ شیراز