این لحظه های با تو به تندی باد رفت / عشق زیاد و فرصت کم دیدنی تر است

این اشک ها که آن همه دور از تو ریختم / حالا که روبروی تو ام دیدنی تر است

پ ن 1: شعر از علی مردانی ست..

پ ن2: یک روزی که از نمای آجری ساختمان روبروی اتاق دیوانه شدم.. بهش عارض شدیم که همسایه محترم! شهرداری را پیچاندی ولی تو را به هرکی که میپرستی بیا این پشت ساختمان را حداقل سیمان بزن.. اما خب کو گوش شنوا.. تا حالا کسی توانسته به ما ظلم بکند؟ تا حالا ما در بن بست و پشت درهای بسته قرار گرفته ایم آیا؟.. تا حالا کسی ما را تحریم کرده است؟ هیهات من الذله.. همان روز طرح وسط از من ، طرح سمت راست از من و مریم، طرح را عملیاتی کردیم و حالا از روی شیشه رنگی های اتاق، محمد کوچولو رنگ ها را یاد گرفته است.. صبح ،"خورشید"، آبشار نورهای رنگی را میپاچد به همه جا.. روی میز، روی سرامیکها و دیوار ها و در.. روی رختخواب.. روی سجاده.. روی کتابخانه ها.. شب اما یک حال خلسه ای توش هست.. خستگیست یا دلمردگی یا دلبردگی.. نمیدانم.. این شبها که هر یکساعت یکبار بیدار میشوم... به پنجره نگاه میکنم.. "ماه" از یکجایی دارد بهم نگاه میکند.. این شب ها که جایم را انداخته ام زیر پنجره و رو به قبله میخوابم.. این شبها "ماه" یکریز و یکسره صورتش را چسبانده به شیشه های رنگی اتاق و من را نگاه میکند.. یکجاهایی دیگر یادم میرود خواب است یا بیداری.. واقعی ست یا توهم .. ازخستگیست یا دلمردگی یا دلبردگی..این شب ها..

پ ن3: یادم بماند این روزها دو چیز حالم را بد میکند: ندیدن ماه و دیدن اخبار..