درد که آدم را کلافه کند.. عطش که زبان را به کام را بچسباند.. ضعف که سوی چشمت را بگیرد.. بیهوشی های ممتد و منقطع که گردنت را زیر بار سرت خم کند ..آن وسط ها فقط تصویر نماز نخوانده ،تصویر عطش سید الشهدا می آید توی چشمهای تارت.. با گلوی زخمی پرستار را صدا میکنی.. سلام میکنی.. میگویی آآآب.. نماز... آب را که نمیتواند بدهد.. ولی سنگ تیمم را میگذارد جلوی رویت.. توی فاصله تیمم بدل از وضو چند بار از هوش میروی.. چند بار به هوش می آیی.. سردی لیوان آب را روی کویر لبهات حس میکنی.. یک کسی از تشنگیت بیطاقت شده..ته لیوان آب را میریزد توی دهانت تا زبانت از خشکی دربیاید بتوانی نماز بخوانی.. نماز را میخوانی نشسته، خوابیده.. بعد باز ضعف، از هوشت میبرد و عطش، به هوشت می آورد.. بعد با چشم های بی فروغ خیره میشوی به پرستار.. -:چیزی میخوای؟ بغض راه گلوی خشکت را میبندد.. نمازم رو اشتباه خوندم.. اشکها میریزند.. برای رکوع هم مهر رو رو پیشونی گذاشتم! -:میخوای دوباره نماز بخونی؟ آره.. باز سنگ و مهر می آورد.. باز گاز خیس شده را میگذارد روی کویر لبهات تا شیارهای خشکش تر بشود.. زبانت بچرخد.. با چشم تار در لامکان و لازمان، بدون قبله ای که بدانی به کدام طرف است.. ناشیانه ترین نماز عمرت را میخوانی و امید داری که خداوند به لطف و کرمش با تو همکلام بشود.. بعد یادت می آید حالا حالا ها نمیتوانی بروی به سجده.. حالا حالا ها باید مهر را بگذاری روی پیشانی.. بعد این عکس جگرت را پاره پاره میکند.. خاطرات را آوار میکند روی ذهن و قلبت.. معشوق من.. اگر رنگی از تو نداشتم در عشق خودم صادق نبودم.. معشوق من ،امام من .. زود خوب شو..