توی سیاهی شب مترجم میپرسد:یه خانواده آواره الان از راه رسیدن کمی پایین تر ، مرده خودش رو به ما رسونده.. برگردیم یا میبینیش؟ با گوشه چشم نگاهی به تکنسین دارویی و پرستارمان می اندازم.. نگاهی به جمعیتی که تا پای ماشین هنوز دنبالمان کشیده شده.. حاجی میگه نمیتونن بیان اینجا؟ مترجم میگوید:مردشان گفته رمق ندارند، زن حامله و پیرزن و بچه همراهشان هست.. میگویم برویم.. صدمتری پایینتر یک اتاق دو در سه متر هست از همانها که برای پیاده روی اربعین ساخته شده.. نور چراغ قوه و گوشی موبایل هارا می اندازند.. صورت دختر دو سه ساله ای که حکما از روی دوش پدرش افتاده روی زمین یا زمین خورده و لبهایش پاره شده.. زن جوان باردار هفت ماهه ای که فشارش 7 روی پالس است و نمیتواند رو ی پا بایستد.. پیرزن بیابانگردی که زیر بغل زن جوان را گرفته.. چطور فرار کرده اند و خودشان را رسانده اند اینجا به چند کیلومتری کربلا.. توی آنهمه تاریکی و ترس... با داعشی که تا چهل کیلومتری کربلا آمده.. مرد جوان دخترش را بغل کرده، زیر بغل زن باردارش را گرفته.. نور می افتد روی صورت پسربچه پنج ساله ای که بی رمق( این کلمه را نمیتوانم توصیف کنم) نگاهمان میکند.. آنقدر بی رمق که حتی نمیتواند روی پایش بایستد یا دست و پایش را تکان بدهد..

"او" خودش باید راه می آمده.. کسی یک پسر پنج ساله را روی دوش نمیگرفته.. گل روی ساق پاهایش خشک شده..یعنی چند بار توی گل و خاک زمین خورده.. رد دمپایی انگشتی ،تاول روی پاهایش را ترکانده، تویشان فرو رفته،گل تویش خشک شده و پاهای کوچولویش حالا متورم و قرمز و چرکی ست.. این پاهای کوچک و مظلوم و خاکی و تکه پاره شده یک حجمی از غم را میگذارد توی راه گلویم.. جوری که نفس کشیدن را برایم سخت میکند..

بین همه مخلوقات خدا، بچه آدم خیلی باهوش تر از بقیه ی بچه های حیوانات است.. تا یکجایی برای خاطر گرسنگی و تشنگی، بیقراری و بی تابی و گریه میکند. جیغ میکشد.. از یکجایی به بعد وقتی میبیند پدر و مادرش هم گرسنه اند و "هیچ چیزی" برای خوردن وجود ندارد و از درد گریزی نیست، فقط و فقط و فقط به تو نگاه میکند.. بدون بی تابی و گریه و جیغ.. این نگاه مات و بی رمق آنقدر قدرت دارد که سنگ را هم آب میکند.. توی تاریکی و لالوی نور چراغ قوه و نور گوشی ها هربار که دستم را توی کیف معاینه فرو میبردم تا وسیله یا دارویی را پیدا کنم، سنگینی نگاه بچه ها را روی دستم حس میکردم.. تنها باری بود که آرزو کردم کاش بجای پزشک، شیرینی فروش بودم..

این آخرین مریض آواره ی موصلی بود که دیدیم..یک فاجعه انسانی در شرف وقوع است.. کاش کسی این رابفهمد.. کاش کسی کاری کند..

خوبی دیدن آواره ها این بود که بعد بعدش وقتی خودت را میرساندی به کربلا و از حلقه های امنیتی رد میشدی، یک ربع پیاده میرفتی تا خودت را برسانی به حرم و همه و همه و همه ی  دردهایی را که دیده بودی کنار شش گوشه ضریح، زار میزدی..