قهرمان کودکی هایم،پیامبران بودند.. همان ها که مامان باید بدون حذف حتی یک "واو" از اول تا آخر کتابهایشان را میخواند و من نقاشی های صفحه مقابلش را رنگ میکردم.. چشم انتظاری های ممتد و اخلاق گند بازی نکردنم با بچه های دیگر و کوچه نرفتن و شلوغی نکردن هایم از من یک کتابخوان حرفه ای ساخت از کودکی.. الان مثلا یک بخش از کودکی ام را توی قصر فرعون گذرانده ام، همان که با وسواس رنگ آمیزی اش میکردم.. یک قسمتی را با ابراهیم بوده ام وقتی پرنده های صدقاچ شده را میگذاشت سر کوه و صدایشان میکرد تا قیامت را باور کند و قلبش آرام بگیرد.. بعد از شهادت بابا رسما با محمد امین(ص) قد کشیده ام.. توی بیابان های جزیره العرب که همین قم خودمان بود.. من "هجرت" را اینطور فهمیدم.. که آدم فقط یک دست لباس، غیر از لباس تن اش را بردارد و خانه ی سیصد متری و زندگی و کتاب ها و گلخانه و تلویزیون رنگی توشیبا و اسباب بازی هایش را رها کند و برود در یک زیرزمین گرم چند متری در یک شهر دور گرم زندگی بکند..چرا؟ چون مجبور است.. چون ازین به بعد مثل خود خود محمد(ص) است.. چون بابا ندارد.. چون قم بهتر است از هرجای دیگری..

میان همه ی پیامبر ها اما قصه ی یونس نبی ابهتی داشت برایم.. یک نفر 40 یا 33 سال مردم را به راه راست دعوت کند.. جز دونفر که دوستش هستند: "روبیل" و "تنوخا" که اولی عالم است و دومی عابد، کسی بهش ایمان نیاورد.. بعد عصبی و عصبانی بدون توجه به خواهش های روبیل و با حمایت و همراهی تنوخا مردمش را نفرین بکند و رهایشان کند و برود.. تا اینجا من به یونس حق میدادم.. حالا چرا خدا همینجا تحقیرش میکند میگوید مثل "عبد فراری" به سوی کشتی رفت را نمیدانم.. وإِنَّ یُونُسَ لَمِنَ المُرْسَلِینَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الفُلْکِ المَشْحُونِ ..(صافات/139و140)

بعد سوار کشتی میشود با تنوخا، وقتی خوب از ساحل دور شد، قهر و غضبش کمی فرو نشست، دلش یک کمی خنک شد، تازه ابرهای تیره و موج های خروشان می آیند تا کشتی را زیر و زبر کنند.. بعداهل کشتی میگویند حتما گنهکاری بین ماست! بیندازیمش به دریا، تا طوفان و دریا آرام بگیرند و هلاک نشویم.. یکعده کافر بت پرست و این حرف ها؟! بگذریم. خب قرعه میزنند.. به اسم کی در می آید؟ یونس! تنها پیامبر جمع! بعد خودشان شرمشان می آید..دوباره قرعه میزنند.. باز اسم یونس.. اینجا خودش لباسش را در می آورد.. بار سوم قرعه میزنند.. باز اسم یونس.. میرود لب کشتی و می اندازندش به دریای طوفانی.. خب در این لحظات یاس و مرگ و غرق و خفگی که مثل پر کاه وسط موج های سهمگین و سیاه بالا و پایین میرود و کشتی و چشمهای متعجب تنوخا محو میشوند.. در همین لحظات که آب حلق و دهانش را پر میکند و موج ها به صورتش سیلی میزنند و غوطه ور است در گرداب .. یک نهنگ عظیم الجثه میبلعدش.. یعنی قورتش میدهد.. یعنی این حرکت خداوند من را هلاک کرده که معلوم نیست دقیقا دارد یونس را نجات میدهد که غرق نشود یا زجرکشش میکند؟ (اوج بدبدختی و بدشانسی یونس و فوران اشکهای من!) * فَساهَمَ فَکانَ مِنَ المُدْحَضِینَ * فَالْتَقَمَهُ الحُوتُ وَهُوَ مُلِیمٌ..(صافات/141و142)

حالا یونسی که شما باشی، خودت را وسط تاریکی های متراکم معده ی یک نهنگ میبینی.. بوی گندو کثافت لاشه ی ماهیهای خورده و اسید معده ی یک نهنگ را بگذار کنار، با اینهمه "نامهربانی" یارت چه میکنی؟ زجر ازین بالاتر برای یک پیامبر؟ من درین جای داستان بیحال میشدم.. اشک میریختم.. برای یونس بی پناه زار میزدم.. بعد یونس به جای اینکه سرش را به دیواره ی سه لایه عضلات مخطط و صاف و حلقوی معده ی نهنگ بکوبد، فریاد بکشد، به زمین و زمان فحش بدهد، یا بگوید نجاتم بده.. میگوید: "یا الله و یا رحمان و یا رحیم، یامقلب القلوب، ثبت قلبی علی دینک".. قلبم را روی دینت ثابت بدار.. انی کنت من الظالمین.. من ظالم بودم.. وَذَا النُّونِ إِذ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادى‏ فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّى کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ ..(انبیا/87)

یونس ذکر میگفت و من در 4 جلد کتاب علمی ام خوانده بودم که نهنگها میروند به اعماق اقیانوس ها.. جاهاییکه کسی ندیده و نمیداند.. بعد میگفتم خدایا بهتر نبود یونس را در در دریا غرق میکردی؟حداقل جنازه اش می آمد روی آب اما حالا کسی چه میداند چند صدمتر زیر اقیانوس در بطن یک نهنگ، نیمه جان است.. بعد یونس با آخرین رمق و توانش میگفت: سبحانک! من جایی تورا عبادت میکنم که هیچکس تورا عبادت نکرده!.. منت گذاشتی به سرم.. دردت به جانم.. نگران یونس نباش.. بی همتا و منزهی تو..بعد خدا میگوید اگر اهل ذکر نبود تا قیامت باید در شکم ماهی میماند!.. خدا..همین خدا! باور میکنی؟!.. فَلَوْلا أَنَّهُ کانَ مِنَ المُسَبِّحِینَ * لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ..(صافات143و 144)

بعدها فهمیدم که خدا به نهنگ گفته بود تاوقتی یونس مهمان توست! باید روزه باشی.. هیچ چیز نخوری تا یونس در معده ات هضم نشود و سالم بماند.. بعد گوشت تن نهنگ و گوشتو پوست تن یونس آب شده بود.. تا خدا به نهنگ دستور داده بود با احترام یونس را بیاورد به ساحل و تن نحیف شده اش را روی شن ها رها کند.. بعد خیلی تند برایش یک بوته ی برگ پهن کدو رویانده بود تا سایه بیاندازد بر یونس، آفتاب پوستش را نسوزاند (چه لطیف!) و از خوردن کدویش جان بگیرد.. * فَنَبَذناهُ بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقِیمٌ * وَأَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ (صافات/145و146) بعد یک کرم را فرستاده بود تا بوته را بخورد و یونس را برنجاند و بالاخره بگوید خدایا چه میکنی؟! بعد خیلی شفاف جواب بدهد: "تو از خشک شدن بوته ی کوچکی که برایش زحمتی نکشیده ای میرنجی ولی از نزول عذاب بر عده ی زیادی از بندگانم نگران نبودی؟!"

همه اش برای همین یک جمله ؟!.. خاطر بنده های گنهکارش را هم میخواهد. به چه زبانی عرض کنم؟.. نمیخواهد نفرین یونس  عذابشان کند.. نمیخواهد یونس اینقدر ناشکیب و ناصبور باشد.. میخواهد همه را بزرگ کند.. از نبی و مرسل تا گنهکار و مشرک.. رب.. مربی.. پروردگار... فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِى المُؤْمِنِینَ..(انبیا/88)

پ ن1: تنوخا خیلی نامرد است.

پ ن2: به طرز فجیعی از همان کودکی تا همین الان با یونس همزاد پنداری میکنم.. به طرز فجیع..

پ ن3: عاشق و هلاک خداوند یونسم.. حال و روز این شبهاو حاصل جستجوهاست که میگویی بگو.. این دیگر کلمه نمیشود..