از صبح با تصویرمبهمی از کودکی هایم از خواب بیدار شده ام.. یکساعتی را توی رختخواب با پلک بسته هی فکر کرده ام.. هی این نقاشی کمرنگ باران خورده را تصور کرده ام.. شفاف تر نشده است لاکردار.. تصویر چرخیدن های من و زینب توی هال بزرگ خانه ای که بابا هر بار که از جبهه می آمد یک جایش را میساخت.. تصویر درهم و برهم اتاق وقتی می ایستادیم و تلو تلو میخوردیم و دنیا دور سرمان میچرخید.. تصویر ریختن آب جوش کتری روی چراغ والور نفتی وسط اتاق.. تصویر بخار آبی که از روی شلوار مامان دوزم بلند بود.. از همان ها که همه ی بچه های دهه ی شصت میپوشیدند.. صدای نفس نفس زدن های مامان ، گریه ی زینب.. تصویر دکتر هندی درمانگاه پشت خانه.. رد سوختگی  گوشه ی پلک چشم چپ.. چقدر مامان دعا کرده است برای اینکه جایش نماند.. چطور مرا گیر می انداخت گوشه ی حمام  و با لیف و صابون روی تاول ها میکشید تا زودتر خوب بشود.. گوشت اضافه نیاورد.. چقدر دست هایش قدرت داشت.. با دست راستش دو دستم را میگرفت و میچسباندم به کاشی های حمام.. با شانه اش سرم را ثابت نگه میداشت و جلوی تقلا کردنم را میگرفت و پاچه ی شلوارم را از تنم در می آورد و با دست چپش همانطور که میلرزید پوستها و گوشت ها را خوب میکند.. جوری که پوست زیرش صورتی خوشرنگ بشود.. همینی که الان به مریض هایم میگویم..

من اولش التماس میکردم.. تپش قلب کبوترانه ام را از روی پیرهنم هم میتوانستی ببینی.. لرزیدنم را هم.. بعد کمک میخواستم از کی؟ از خودش!.. بعد فریاد میکشیدم با آخرین توان... بعد چنگ میزدم به خودم، به خودش..بعد خسته و ناامید و بی حال میشدم... بعد می آوردم بیرون مثل یک ماهی کوچولو که تمیزش کرده باشند.. پولکهایش را کنده باشند.. بعد بغلم میکرد و میبرد درمانگاه تا رضایت را توی چشمهای خانم دکتر هندی ببیند و وقتی پانسمان تمام شد برای بار صدم بپرسد: "قبل ازینکه باباش از جبهه برگرده خوب میشه؟میخوام جاش هم نمونه ها..باباش حساسه" ... بعد می آوردم خانه. چادر مشکی کیفی اش را که همیشه اتو زده بود در می آورد و تا میکرد.. بعد در آرامش پس از طوفان و یک جنگ نفس گیر نابرابر.. همدیگر را بغل میکردیم.. او به من میگفت ببخشید.. من به او میگفتم ببخشید.. دوتایی گریه میکردیم ، خسته و تنها و مغلوب و مضطر دربغل هم میخوابیدیم.. تا باز فردا بشود.. باز من را گوشه حمام یا دستشویی گیر بیاندازد.. باز... حالا میدانی چی یادم می آید؟.. راهروی رو به حیاط بزرگمان را یادم هست.. همانی که تا زنگ در را میزدند من و مامان و زینب میدویدیم تا ببینیم خودش آمده یا دوستش برایمان چتر منورهایش را آورده یا نامه رسان نامه اش را.. یک جوان دومتری بیست و سه ساله با یک اورکت سپاه و موها و مژه های مواج خاک آلود را یادم هست که ازین راهرو می آید تو مینشیند کنار رختخوابم.. لب های ترکیده اش را میگذارد روی سرخی محو گوشه ی پلک چپم.. میگوید قشنگتر از قبل شده، مثل اینکه خدا با یک مداد صورتی کم رنگ خط چشم کشیده برایت.. بعد میگوید :"بابا را ببخش که پیشت نبود، وقتی مریض بودی.. پیشت نبود وقتی بیمارستان رفتی".. بعد من دستهایم را میگذارم روی محاسن نرم مشکی اش و میگویم:" عیبی ندارد".. یکجور که تهش حتی احساس شرمندگی نکند.. اما اشکها از لای پلکها بیرون زده و سریده است روی رد خط صورتی..

من اینطوری از خواب بیدار شده ام.. هی به پایم نگاه کرده ام اما هیچ جای سوختگی پیدا نمیکنم.. ولی رد دست مامان روی مچ دست هایم هست.. از آن به بعد، مچ هایم دیگر قوت ندارد.. قلبم هم...

پ ن1: "یکی از خطاهای محاسباتی این است که انسان در چهارچوب عوامل محسوس و صرفا مادی محدود بماند. یعنی عوامل معنوی را، سنت های الهی را، سنت هایی که خدا از آن ها خبر  داده است،آنچیزهایی که با چشم دیده نمیشود ندیده بگیرد..خداوند فرموده است:ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم. دیگر ازین واضح تر؟ اگر شما در راه خدا حرکت کنید، دین خدا را نصرت کنید،خدا شما را نصرت خواهد کرد.." (بیانات حضرت آقا درجمع مسئولین نظام 93/4/16)

پ ن2: امشب افطار مهمان حرم بودیم.. الحمدلله که حواست جمع همه چیز هست..