1. میخواستم برای روز تولد ارباب نازنینم بنویسم از او و از روزهای آخر شعبانی که زانو به زانوی ضریح، مودب و مفاتیح به دست نشستم در آن جای مخصوصم، پایین پای علی اکبرش و برای اولین بار در عمر بیست و چند ساله ام به او که امام و عشقم بود گفتم: ربیع الایتام! میای باهم " مناجات شعبانیه" بخونیم؟ و بعد حتی خنده ام گرفت از حرفم.. و بعد گفتم بابا جانتان من را بد عادت کرده است بس که "کمیل" خواندن باهاشان مزه میدهد فقط.. و من به جز در نجف در هیچ جای دیگری تمرکز برای خواندنش ندارم.. بعد سرم راچسباندم به ضریح و برای اولین بار در عمرم مناجات شعبانیه خواندم با معنی.. و در سطرهایی که حالا شبرنگ شده به مرز بیهوشی رسیدم..

2. میخواستم بنویسم از عمو جانم.. همو که به ما یاد داد اگر با خدا دست دادیم، دستمان را پس نگیریم.. همو که روی زانوهایش بزرگ کرده است مارا.. همو که به ما غیور تر است از ما.. همو که حتی وقتی با کمال وقاحت از دستش دلخور شدم و خواستم زیارت به نیابت از امام صادق(ع) را از داخل حیاط بخوانم و بروم و مثلا قهر باشم.. خادمهایش با دعوا و فحش ناشی از نفهمی ام به زور پرتم کردند داخل حرم تا حیاط را بشویند! رفتم توی حرم نگاه کردم به ضریح و مثل همان شلنگ آب دست خادم ها از چشمهایم اشک فوران کرد..

3. میخواستم بنویسم از مسیح آل محمد، از صاحب صحیفه سجادیه ای که از خریدنش در تابستان 1383 از مشهد تا خواندنش در تابستان 1387 بر من چه گذشت و چطور توی سه ماه گوشت تنم آب شد و 13 کیلو وزن کم کردم و چطور صحیفه سجادیه زنده نگه داشت من را تا دو تا قاشق برنج را بریزم توی نعلبکی و با بغض قورت بدهم و بگویم دیگه ظرف کثیف نکنید تو همین خوردم..

4. میخواستم بنویسم از امام روح الله.. همو که من را به آینده ام از شش سالگی خوش بین کرده است و شب رحلتش برای همه ی عمر به من امید و آرامش دلپذیر داده است.. همو که برای من تجسم اسلام در عصر معاصر است.. میخواستم بنویسم این اخبار ساعت ده شب شبکه سه را به شدت محکوم میکنم که وقتی بعد از بیست و پنج سال فیلم سخنرانی امام آدم را پخش میکند که با صدای خودش میگوید: "انا لله و انا الیه راجعون".. قلبم درد گرفته است و چشمهایم تار شده است.. حق داده ام به عمو سمیع ام که دستش را بگذارد روی قلبش و با خبر فوت امام، بمیرد.. میخواستم بنویسم از پسر جوان بسیجی تازه دامادی که با من نسب خونی داشت و آن روز که بابا جبهه بود و من از پله های خانه ی عمه قل خوردم پایین و چانه ام شکافت. همو بود که من را بغل کرد و برد تا دکتر چانه ام را بخیه بزند..باورت نمیشود، هان؟ اینکه مامان به جای من نگران پسرک نحیف و محجوب تازه از جبهه برگشته باشد..اینکه چطور درمانگاه را گذاشته ام روی سرم و چطور آرامم کرده است..  همو بود که وقتی ازجبهه می آمد ما بچه های کوچه حافظ، بن بست آبگوشتی را مینشاند دم حوض و ناخن هایمان را باحوصله و دقت میگرفت.. و همو بود که برای همه مان یک اسم از کارتون ها گذاشته بود و به من میگفت: خرس مهربون! ..و همو بود که شهید نشد اما برای امامش در بیست و چند سالگی مرد! و اطبا را شگفت زده کرد!..

5. میخواستم بنویسم این چند روزها را بی امان کار کرده ام.. فکر کرده ام.. فحش خورده ام.. مناجات شعبانیه خوانده ام تنهایی.. درعمل انجام شده قرار گرفته ام.. تصمیم ناگهانی گرفته ام.. میخواستم بنویسم حواست به من باشد..خیلی حواست به من باشد.. ما خانوادگی دست به مردن مان خوب است.. می دانی که..

پی نوشت: ساعت 4 صبح کارها به سامان شد و کف خانه و اتاقم را چنان تی کشیدم که برقش چشم را میزد.. نماز خواندم و 2 ساعت خوابیدم و ساعت 7هم آمدم سر کار و نوشتم این خطوط بالا را.. انقدر بی حواس و بی تمرکز که حتی عکس را اندازه متن نکرده بودم! ساعت 4 عصر رسیدم خانه و بدون ناهار خوردن از فرط خستگی خوابم برد.. ساعت 9 شب عزیزی زنگ زدند که خانه هستید؟ "یک چیز مخصوص" برای شما و زینب آورده ام.. تند تند نمازم را خواندم و یادم آمد که عصر میخواستم بروم بیرون! هی زینب از من پرسید یعنی چی میتواند باشد؟ هی من پرسیدم از خودم.. تا بالاخره آمدند و نشستند روی همان سنگهایی که قرار بود پرتقالی رنگ باشند و الان مرمری!.. یک بقچه چفیه را گذاشتند جلوی رویمان و با دقت و احترام بازش کردند..:" این پیشونی بند یکی از شهدای مدافع حرم حضرت زینبه.. این پارچه مخمل سبز هم روی مزار حضرت عباس بوده برای تبرک بردن سوریه.. یکهفته ای قم هست.." امشب اما سهم مابود.. -:اجازه هست بهش دست بزنیم؟..

در میان بهت و حیرت پارچه تبرکی را باز کردیم.. عطرش پخش شد توی اتاق.. این پارچه روی مزار عباس بن علی(ع) برایم حکم پیراهن یوسف را داشت..از همان ها که چشمهای یعقوب را شفا میدهند.. ازهمان چشمها که به کنایه به صاحبش میشود گفت: چیزی ام نمیشه بهت گفت، انقدر که اشکت دم مشکته!.. از همان چیز ها که میتواند فحش هایی باشند که معنیشان را هم نمیدانی! اما تا عمق جگر آدم را بسوزانند..

یادم باشد وقتی غیرت و مردانگی مرد درستکاری را به رخش میکشی میشود این! که از عراق و سوریه خودش را میرساند به تو و میگوید من هستم. این هم پارچه روی تن شهیدم... ساعت 1نیمه شب اشکها تازه آمدند.. از همان ها که دم "مشک" اند.. از همانها که بوی عباس میدهند زین پس.. "به اخمت کارها حل میشود، لبخند لازم نیست"..