میدانی یاد کی افتاده ام؟ همان وقتی که من و "شهید احمد کاظمی" و "شهید حسن طهرانی" رفته بودیم کوه! از این کوه هایی که مثلش را هیچ کجا ندیده ام،منی که زادگاهم بهشت روی زمین بوده به روایت آن جهانگرد کوهنوردی که رییس دانشگاه آکسفورد و همسرش را آورده بود تا بکر ترین جای ایران را ببینند.. برای من دیدن آن کوه و چشمه هایش حیرت آور بود.. از زیر هر بوته ی گلی چشمه ای جاری بود.. چه کوهی و چه آسمانی و چه مناظری.. به نفس نفس زدن افتادم از شیب ارتفاع و هی التماس میکردم که: چقدر دیگه باید بالا بریم؟ و شهید حسن طهرانی مقدم میخندید که: "بیا..بیا ..دستت رو بده.. کمکت میکنم.." رسیدیم آن بالا..نشستیم روی قله.. بعد چقدر حرف زدیم.. فقط یک جمله اش یادم مانده.. با خنده و شیطنت پرسیدم: مگه شما تو بهشت هم کوهنوردی میکنید؟! اینها قبل از خریدن و خواندن کتاب" مردی با آرزوهای دوربرد" از اردوی مشهد با بچه های شریف بود.. قبل ازینکه بدانم کوهنوردی و صخره نوردی را دوست داشته است..

دیدن قیافه ات خنده دار است وقتی میگویی: توی خواب نباید چیزی به اونی که ازین دنیا رفته بدی! چیزی که ندادی؟ من:..ام م م ..فقط دستم را...

ببین چه چیزهایی آدم را دلخوش میکند توی این اوضاع.. شنیدن صدای افتخاری ساعت 7 صبح توی تاکسی.. دیدن خواب تو بعد از دهسال.. دوباره می آیی یک گوشه ایستاده ای من سرم را گذاشته ام روی شانه چپت، برادرت سرش را گذاشته روی شانه راستت.. دوتاییمان را بغل کرده ای و سه تایی گریه میکنیم.. داری خداحافظی میکنی با ما.. کی آمده ای که باز بار سفر بسته ای؟ کجا بوده ای که حالا باز باید بروی؟ من ابله انقدر خوشحال بودم که برادرت هم اینجاست و اشکها و صدای گریه ام آن وسط ها گم میشود و کسی نمیفهمد حالم را حتی خودت.. انقدر که عجله داشتم بروم.. عجله داشتی بروی یادم رفت از تو بپرسم راستی زخم دستت خوب شد؟ راستی حال (IBS) ات چطور است؟ بهتری؟ یادم رفت حتی نگاهت کنم.. حتی اسمت را بپرسم.. من دانشجوی سال2 که صبح بعد از اولین خواب دیدنت رفتم کتابخانه دانشکده پزشکی و از لالوی هاریسون گوارش در آوردم که (IBS) یعنی "سندرم روده تحریک پذیر" و این یعنی...

پ ن1: موبه مو قصه را روایت کرد،داستانهای دیگرش راهم

اتفاقات محشرش را گفت،احتمالات مضمرش را هم

:موبه مو خواند و ما سراپا گوش.. بعد ساکت نشست، همهمه شد

"آخرش چی؟ چرا نمیگوید زندگی حرف آخرش را هم؟"

روزگار..آه آزمون بزرگ! و خدا از همه بزرگ تر است

آن که ایوب را کفایت کرد، میکشد جور هاجرش را هم

دل بریان به سیخ اگر باشد، زندگی چارمیخ اگر باشد...

پ ن2: چالش وجود دارد، مشکلات وجود دارد؛ برسر راه زندگى، این مشکلات هست. اگر زندگى بخواهد عزّتمندانه باشد، انسانهاى داراى خِرَد و تدبیر، مشکلات را به‌خاطررسیدن به عزّت و شرف انسانى و کرامت انسانى و تقرّب الى‌الله تحمّل میکنند؛ انسانهایى که بى‌خِرَدند همین مشکلات در زندگى آنها هست، آنها را با ذلّت تحمّل میکنند، به جاى اینکه ولایت الهى را قبول کنند، ولایت شیاطین را قبول میکنند: وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ ءَالِهَةً لِیَکونوا لَهُم عِزّاً، کَلّا سَیَکفُرونَ بِعِبادَتِهِم وَ یَکونونَ عَلَیهِم ضِدّاً؛ فرمولى که انسانهاى بى‌خِرَد، دستگاه‌هاى بى‌خِرَد، انسانهاى غافل در دنیا انتخاب میکنند و اتّخاذ میکنند، این‌جور در قرآن کریم رسوا شده‌است. به جاى اینکه به خدا پناه ببرند، به جاى اینکه ولایت الهى را قبول بکنند، به جاى اینکه به هدایت الهى چنگ بزنند، به ولایت شیاطین، به ولایت دشمنان اسلام و دشمنان بشریّت متمسّک میشوند براى اینکه براى خودشان عزّت درست کنند، و این عزّت به دست آنها نمى‌آید. آن عبادت شوندگان نابکار هم از آنها سپاسگزارى نخواهند کرد: کَلّا سَیَکفُرونَ بِعِبادَتِهِم وَ یَکونونَ عَلَیهِم ضِدّا. (سوره مریم،آیه81و82) این بیان قرآن، بیان روشنى است؛ باید از این بیان درس گرفت، باید راه را درست شناخت، خطّ هدایت قرآنى، انسانها را به سعادت میرساند، بایستى از خداى متعال کمک خواست. (بیانات حضرت آقا در دیدار با مسئولین و سفرای کشورهای اسلامی در سالروز مبعث 1393/3/6 )

پ ن3: امروز بروم خانه، حافظ را از تبعید برمیگردانم..آنقدر که به نیابت از تو گفت "نماز شام غریبان چو گریه آغازم/به مویه های غریبانه قصه پردازم/به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم/من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب/ مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم"، فرستادمش تبعید.. من، حافظم را فرستادم تبعید.. باورمیکنی؟!..