دوشنبه ساعت 8 شب رسیدم خانه.. تازه ناهار خوردم ،میدانی؟.. ساعت 9 شب کارت اعتکاف را با سه واسطه گرفتم توی دستهایم، دوست مادرم از برادرش.. گفته بود کارت را به یک جوان بدهند که عاشق باشد.. من در دویدن جمع کردن وسایلم که در مسجد را نبندند و مامان بجای دادن جای پتو و فلاسک چای به فرزند چایی خورش! توصیه میکنه لباس مشکیتو برداشتی؟!.. ساعت 1 نیمه شب کمرم را تکیه دادم به دیوار مسجد و خواندم همان آیه را.. وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا.. 

جنون زاده را جز جنون چاره چیست؟ چه کسی گفت جایم را بیندازی پهلوی فرزند شهید 43 ساله ای که اسمش را گذاشتم سید شدیدالبکاء ..

سید مجتبی در 39 سالگی با 6 تا بچه قد و نیم قد از 17 سال تا یکساله، با دختر عقد کرده، با داماد میرود جبهه.. قیافه من را ،بهتم را نمیتوانی تصور بکنی حتی.. سید با راننده و شاگرد شوفر، وسیله میبرد کردستان.. راننده و شاگردش را مینشاند جلو، خودش .. خود "روحانی" اش مینشیند عقب ماشین.. از تهران تا کردستان تعقیبشان میکرده اند.. اینها را بعدتر ها راننده گفته است.. گفته است جایزه گذاشته بودند برای سر سیدمجتبی!.. بعد که با اصرار می آورندش تا جلو بنشیند.. مینشیند کنار در.. به راننده اش میگوید میخواهم سنگرتان بشوم.. میگوید تشنه ام، خیلی تشنه.. اما بگذار اول یک روضه حضرت زهرا بخوانم بعد آب هم میخورم.. بعد روضه مادرش را خوانده است .. بعد گفته آآآه ه ه  پهلویم.. بعد راننده فکر کرده خب این هم قسمتی از روضه است!.. اما رگبار گلوله ها متوقفشان کرده چندتایی گلوله از تن سید رد شده نشسته توی تن خودش و شاگردش.. بعد تن راننده افتاده روی فرمان.. ماشین افتاده وسط جاده.. صدای بوق ماشین مردم روستای اطراف را خبر کرده.. در کنار سید پرس شده و باز نمیشده.. نمیتوانند بیاورندش بیرون.. برای سرش جایزه گذاشته بودند، میدانی؟ شیشه جلوی ماشین را میشکنند اما فرصت نمیکنند سرش را جداکنند.. اما تیر خلاص میزنند به پیشانی اش.. و ماشین را به آتش میکشند با او.. در پرس شده بوده، میدانی؟ اینها را راننده و شاگردش گفته اند وقتی مردم روستا آنها را از ماشین شعله ور میکشند بیرون.. وقتی تمام پوست سیدمجتبی کنده شده .. وقتی.. گفت "پدرم مثل اجدادش شهید شد.. اول مثل مادرمون حضرت زهرا پهلوش ..بعد مثل امام حسن جسمش تیر بارون شد.. بعد مثل امیرالمومنین فرقش رو شکافتن.. بعد مثل جدمون که خیمه هاش رو آتیش زدن، آتیشش زدن".. قیافه من را، لرزش چانه ام، فوران اشکم، حیرتم را نمیتوانی تصور کنی وقتی پرسیدم چطور هنوز زنده ای تو؟... من برای آن ترکش توی قلب بابا هزار بار مرده ام و زنده شده ام برای پیکری که از شدت روشنایی و نمردگی حتی از توی عکس میشد لبهایت را بگذاری روی محاسن نرم و مشکی اش تا بیدارش کنی.. میشد دست هایت را بکنی لای موهای زیبا و مواجش و بگویی "بابا پاشو سرت را با آب گرم کتری بشوریم.. مگر جلسه نداری؟" من برای آن ترکش مزخرفی که از پشت قفسه سینه اش، از فضای بین دنده ای چهارم و پنجم راه خودش را باز کرده و نشسته آنجایی که جای من بوده ، هزار بار مرده ام.. برای گردن و دست و بازوی چپی که از شدت موج انفجار نیلی شده هزار بار مرده ام.. برای موهای خاک آلود شده جوان دومتری خوش پوشی که از عقب روی سینه کش کوهستان افتاده گریسته ام.. حالا تو باید جای من را بیندازی کنار سید تا غم های خودم یادم برود؟..

این اعتکاف من را کشت.. من را بزرگ کرد.. بی صبری ام را توی صورتم زد.. بزرگ شده ام.. تصمیم های بزرگ گرفته ام..

پنجشنبه دل کندن از سید هایم چقدر سخت بود.. اطرافم پر بود از شهید، فرزند شهید، نوه شهید.. انگار یک دستی ماها را نشانده بود کنارهم.. انگارکن در حسینیه حاج همت دوکوهه باشیم.. ساعت 11 رسیدم خانه.. مامان، سید مجتبی را بهتر از من میشناخت و میگفت با دخترهایش همکلاس بوده.. با هزار خجالت پیامک زدم که مادرم میپرسن اون کدوم خواهرتون بود که باباتون بعد از شهادت! آمده و کارنامه اش را امضا کرده؟! پیامک میزنه: زهرا سادات.. بی معرفت این را رو نکرده بود...

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=182868

پ ن1: خواهرش گفت سرش را سر نیزه نزنید/ این هلال سر نی آمده،دختر دارد..

پ ن2:آهسته گویمت نکند بشنود رباب/ گهواره را حراجی بازار دیده اند..

    ... لا یوم کیومک یا ابا عبدلله...