در 8 سالگی پدرش شهید شد و او به امامت رسید، در 41 سالگی خودش هم شهید شد.. حالا حساب کن چطور ما را شیعه دوازده امامی کرده است کسی که بیست سال اسیر زندان سامراء بوده.. کسی که به گمانم از جدش سید الشهدا هم غریب تر است این روزها.. در غربتی بی اندازه و مظلومیتی بی پایان باز هم از کار شیعیانش گره گشایی میکند.. باز هم تربیتشان میکند.. وگرنه یک جوان بیست و چند ساله اصلا چه میداند زیارت جامعه کبیره چیست، فقط شنیده از میان دو لب امام هادی(ع) روایت شده.. آنقدر داشته هایش از تو کم هست که زیارت جامعه کبیره بشود نفسش.. جانش..

در آن چند ماهی که متصل خبر کنسل شدن کربلا برایمان میرسید و گره پشت گره فاصله انداخته بود بین ما و شما، چه کسی گره گشایی کرد با جامعه کبیره اش؟ سال 89 بالاخره آمدیم پابوستان،بعد از چند ماه شکنجه و اضطراب، بعد از هزار راه رفته،بعد از 8 بار کنسل شدن سفر، بعد از وداع با حضرت معصومه، بعد از یکشب خوابیدن لب مرز، بعد از زیارت امام موسی کاظم و امام جواد(ع)، آمدیم به زیارت شما و در حیرت و وحشتی عمیق نگاه کردیم به گنبد بی سر، به صحن خاک آلود، به مرقد به یغما رفته.. انگار نشسته بودی روی زمین، روی زانوهایت، سرت را گرفته بودی پایین و یک دستت را گذاشته بودی روی پیشانی ات.. اما دست دیگرت را باز کرده بودی، آغوش گشوده بودی برای زائرانت.. تا برسیم به در، چند بار دستم را گذاشتم روی زانوهایم؟ چند بار نفس عمیق کشیدم تا اشک ها خفه ام نکنند؟ چند بار مریم گفت خواب میبینیم؟ چند بار امنیه عراقی گفت :فقط یکساعت! چطور ما را از حرم آورد بیرون؟ چطور دستمان را فرو کردیم توی تل خاک ها؟ چطور وداع کردیم؟

سال 90 الهه هم همراهمان بود و آن زائر جوان ایرانی که فکر میکرد امام هادی(ع) همان امام حسن عسگری(ع) است! با سوالش انگار یک قمه را فرو کرد توی قلبم و چرخاند، جوری که از چشمهایم به جای اشک، گدازه بیرون می آمد.. اما چه دلپذیر بود نشستن سر پله های آن خانه کنار حرم با بچه ها و نگاه کردن به پیشانی که داشت خوب میشد..

سال 91 اجازه ندادی ببینمت اما با یک اتفاق ساده اسمم رفت پشت کاشی روی گنبدت.. چه قندی توی دلم آب شد.. توی تقسیم بندی درمانگاه ها حتی به قید قرعه، من هیچ جایی جز آغوش پدرانم نداشته ام.. فقط کربلا و نجف.. اما حسرت طبابت و زیارت در کاظمین و سامرا روی دلم هست..

سال92 بازهم اشک و نذر و آه افاقه نکرد، منتظر نشستیم در کاظمین تا پزشک سامرا عوض بشود و بمب بود که جلوی ماشین بچه ها منفجر شد، و پزشک میانسال سامرا چه پاقدمی داشت که با بدو ورودش یک تکفیری با کمربند انتحاری را در ورودی حرم گرفته بودند و نصفه شب یک کارگر زیر آوار مانده را گذاشته بود توی آمبولانس و از دیواره ی امنیتی زده بود بیرون! وقتی پرسیدن نترسیدی؟ گفته بود من چند سال اینجا اسیر بودم ازچی بترسم!...

وقتی اجازه ی حضور نمیدهی، نمیگذاری ببینمت.. حداقل بگذار خوابت را ببینم.. همین من را دلخوش و زنده نگه میدارد.. مثل آنشبی که دکتر، پزشک ها را تقسیم میکرد و گفت تو برو سامرا.. شیش ماه.. نمیترسی که؟!

زندگی امام هادی(ع) یک زندگی سراسر مقاومت و مبارزه است، خصوصیات این امام بزرگوار عبارت است از: مرگ در جوانی، جهاد در سراپای عمر،کوشش در راه خدا، بی قید و شرط، نهراسیدن از مشکلات، نترسیدن از قدرتها و قدرتمند ها، وقار و سکینه ی در راه خدا، عبودیت و خضوع در مقابل خدا.(رهبر انقلاب 18/ 2/ 1360- انسان 250 ساله)