دلم میخواهد بیخیال همه چیز بشوم.. بیخیال قرار داد و کار و درمانگاه و شیفت و چیدن اتاق و مرتب کردن کتاب و امتحان زبان و هزار مرگ و کوفت دیگری که پایم را زنجیر کرده به زمان و مکان... این عکس دیوانه میکند من را.. به خدا قسم من حرم را همینطور دیده ام، مریم یادت هست؟ صف نمازگزارها به سختی به دو صف کوتاه میرسید و من دل دل میکردم نماز مغرب را بخوانم و افطار بشود.. پنج هزارتومانی را زیر سجاده ام گذاشته بودم تا بعدنماز بیایم و برای افطار چیزی بخرم.. بعد نماز پیشانی ام را گذاشتم روی مهر،سرم را چرخاندم به سمت چپ، گونه راستم را گذاشتم روی سجاده همان طور نگاهت کردم ..درست از همین زاویه.. گفتم: آقا حالا من هیچی، ولی مریم میمیره... اشک ها میریخت روی سجاده ،از زور خستگی و گرسنگی نا نداشتم راه بروم حتی.. مریم در درمانگاه منتظرم بود وگرنه تا قیامت پیش تو میماندم.. از خودم خجالت میکشیدم بابت چیزهایی که از تو میخواهم.. سه روز بود افطار و سحری نداشتیم.. آن صد متر راه انگار صد ساعت طول کشید.. هندوانه خریدم  از گاریچی دم سیطره که تازه از کرکوک رسیده بود به چهار هزار تومان ایرانی... آن افطار قشنگترین و رنگین ترین افطار ماه رمضانمان شد... هرچند باز آب جوش برای افطار نداشتیم.. گریه میکردیم بی خجالت.. یکروزی باید بنویسم محبت هایت را.. دلم میخواهد دوباره با مساکین و گداهای کربلا بایستیم توی یک صف، خادم ها با تعجب نگاه بکنند به ما.. به مریم بگویم اگر فقط عینک و کیف و ساعتت را بفروشی میشود برای اینها لباس نو خرید، حیا نمیکنی ایستاده ای جلوی در مضیف؟ بگوید آدم افطار خانه ی بابایش نرود که بی ادبی ست!.. دلم گلابی های قشنگ بهشتی را میخواهد که بابا از باغش چیده و توی سفره افطار پیچیده است.. دلم افطاری های مضیف را میخواهد.. دلم زیارت تک وتنها میخواهد.. دلم حرم را خلوت میخواهد..

آن روزها حسین من بودی فقط.. دلم تنگ شده باوفا...

دست من و تو نیست ،اگر عاشقت شدیم/خیلی حسین (ع)زحمت ما را کشیده است...