عبدالله حیران نگاه کرد و گفت: من باتو چه کرده ام،جز آنکه قصد یاری ات را داشته ام!

انس: ببین با خود چه کرده ای!؟

عبدالله گفت:درین سخن سرزنشی میبینم که خود را سزاوار آن نمیدانم،درحالیکه نیمی از عمرم را در جهاد با مشرکان بوده ام.

انس درحالیکه از عبدالله دور میشد،گفت:من چگونه به جهاد مشرکان بروم درحالیکه مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟!

عبدالله چشم از او برنمیداشت. سوار با مشک بازگشت. گفت:همه سیراب شدند،جز تو! و مشک را به سوی عبدالله گرفت. عبدالله نگاهی به مشک آب و نگاهی به انس انداخت که دور میشد.گفت: نه!من بیش از دیگران سیراب شدم!...

پ ن1: زیبایی و استحکام جملات کتاب " نامیرا" نوشته ی "صادق کرمیار"، خواب را از چشمهایم گرفت .. مشتاقانه منتظرم تا ببینم چه چیزی درین کتاب آن را به مرتبه ای میرساند که آقا میگوید خواندنش برای عبور از روزهای فتنه مفید است.. چه کتابی باید باشد که چشم ماه من را بگیرد...؟

پ ن2:بالاخره نتایج آزمون چلیپا و کتابت را دیدم و نمره قبولی آنچنان ذوق زده ام کرد که میخواهم پرواز کنم و باز چهارشنبه ها بروم شانه به شانه استادم بنشینم و در پیچ و تاب قلمش گم بشوم... مرخصی این ترم بیهوده ترین کار بود.. هیچ چیز آنطور نشد که برنامه ریزی کرده بودم و همه ی گزینه های روی میز! باد هوا شده است و خط ثلث از جلوی چشمهایم دورتر و دور تر و دور تر میشود.. حدیث عنوان بصری .. ماه رمضان سال 80.. هیئت محبین .. بگذارم خودت برنامه ریزی کنی.. برای کارهایم تدبیر نکنم  راضی میشوی؟ یا عماد من لا عماد له..

پ ن3: یکی از آرزوهای کوچک من همانا، تبحر در نوشتن خط ثلث است. میدانی چرا...