ازامامش پرسید: چرا به پیامبر(ص) میگفتند "ابوالقاسم"؟ امام گفت:چون پیامبر یک پسر داشت به نام قاسم ... باز پرسید:آقای من! آیا این اسم معنای دیگری هم دارد؟ امامش لبخند زد و گفت:شنیدی علی(ع) قسیم النار والجنه است.. قسیم بر وزن فعیل، قاسم بر وزن فاعل...شنیدی علی در دامان پیامبر بزرگ شد... ابوالقاسم یعنی"بابای علی"..
به اینجا که رسید علامه لبخند زد.گفت اگر شاگرد باز هم از امام معنای عمیقتری طلب میکرد. معنای عمیقتری داشت.. ائمه اطهار مثل آیه های قرآن میمانند.. هر بطنی، بطنی دیگر..حتی اسم هایشان. عاطفه سادات! حالا "اباعبد الله" را معنی کن... اینها را برای دلگرمی خودم میگویم حالا که مثل مادر بچه مرده، متحیر نشسته ام بالای سر لبتاب داغان و وبلاگ پاک شده ام ... گفتم که بگویم یونس هم میتواند معنای عمیقتری بدهد برای کسی که عاشق آیه های قرآن بود و از بچگی یونس پیامبر را دوست می داشت و خدا تاوان دوست داشتنش را شباهت قرار داد تا یونس بشود و حبسیه بنویسد...
وبلاگ خب هک شده بود این را میدانستم و با آن آدم کنجکاو مدارا میکردم تا خودش خسته بشود و برود.. این طور مدارا را توی دانشگاه و بیمارستان یاد گرفتم اما..
زینب را خوب نمیشناسی.. چرا..ناسلامتی ایمیل هایم را هم خوانده ای... حداقل نمیدانی قبل از کنکورش از آموزش و پرورش فرستادند دنبالش تا ببینند کی هست این دانش آموزی که همه نمره هایش 20 شده .. حسابان و جبر و هندسه و مثلثات و فیزیک و شیمی و زبان و... امتحانهایی که ضریب جمعی میخورد تا بچه های بیشتری پاس بشوند و مدیرگروه ها میگفتند سوالات استاندارد نبوده.. خواهر کوچک من ولی گل کاشته بود جایی که کسی نمیدانست فرزندشهید است.. نمیدانم بعد از تقدیر مدیرشان بود یا رییس ناحیه که یکی از بچه های مدرسه که اتفاقا فامیل مان هم بود بهش گفته بود: تو چرا انقدر درس میخونی؟ تو که سهمیه داری! کاش بابای منم شهید میشد منم سهمیه داشتم!... زینب...، خب من خیلی اذیتش کرده ام اما طاقت دیدن بغضش را ندارم... آمد خانه . مثل مرده متحرک... ساکت و سوزان مثل شمع.. فقط راه رفت... سه روز تمام روی موکت های زیرزمین فقط راه رفت.. حرف نزد و راه رفت.. غذانخورد و راه رفت..نخوابید و راه رفت.. نماز خواند و راه رفت.. خیره شد و راه رفت.. انقدر که ازکف پاهایش خون می آمد.. اگر سال اول پزشکی نبودم شاید میفهمیدم این شیار های خون آلود کف پا سوچور میخواهند و با پانسمان این زخم سر هم نمی آید...قسمش دادیم تا بالاخره گفت بهش چی گفته اند... اینها را چرا دارم برایت میگویم.هان؟ ناسلامتی تو هکری! میخواهم بگویم ده سال بعد بابای همان دختر از سرطان معده مرد... با متاستاز فراوان و درد و رنج... میخواهم بگویم بعضی وقت ها از "غیرت خدا" نسبت به بچه های شهدا میترسم... میخواهم بگویم میترسم خدا چه طوری میخواهد برایت جبران کند... باور میکنی دلم برایت میسوزد...
سرک کشیدن توی سطرها ومتن ها و کامنت ها انقدر لذت بخش بود برایت؟ میخاستی چه کار؟.. من نه اینکه ترسو باشم.. نه اینکه نتوانم ادبت کنم.. نه اینکه.. تو نمیدانی..آنوقتی که تو از ترس موشکباران توی زیرزمین خانه تان خزیده بودی ... من توی کردستان چکمه هایم راپایم میکردم.روسری ام را سرم میکردم و شیب محورکوه خان را میرفتم بالا تا برسم به مقر سپاه تا توی حیاطش بازی کنم... چقدر حاج خانم فحش داده باشد به دختر5 ساله اش که خیره سر است؟ چقدر به دژبانی دم در گفته باشد من را راه ندهند ؟ چقدر نگهبان گفته باشد بچه ها از دیدنش خوشحال میشوند.. روحیه است برای بچه هایی که 4 ماه است رنگ خانه را ندیده اند... چقدر پرتقال و نارنگی برایم پوست گرفته اند و توی دهانم گذاشته اند عموهایم... پاسدارهایی که توی چشمهایشان میشد بهشت را دید .. چقدر توی اتاق فرماندهی روی پتوی سربازی خواب رفته ام کنار بیسیم و بابا.. تا شب برویم خانه و وساطت بکند مامان مرا ببخشد...چقدر سوار تویوتای سپاه مسابقه داده ایم با سید... آنوقتی که تو معلوم نبود توی کوچه چکار میکنی ما توی سرمای کردستان وسط محور کوه خان بانه به بچه بسیجی های17 ساله تامین جاده سر میزدیم و نمیدانستیم فردا سر کدام پاسدار را میگذارند داخل بغچه و میدهند دست دختر 5 ساله اش... اینها را گفتم تا بگویم میتوانم استخانهایت را زیر پایم له کنم.. اما ارزشش را نداری.. میخواستی تهش چکار بکنی؟ همین کار را؟ پست های وبلاگ را خودم پاک کردم.. ببخش از لذتش محرومت کردم... همه ی دنیا را بدهند بهم عوض نمیکنم با یکساعت از آن روزها.. وبلاگ چه ارزشی دارد برایم؟...
این وبلاگ توی اردیبهشت90 به دنیا آمد.توی اردیبهشت هم شهید شده است.. اگر هکر محترم! خداحافظی ام را جلو نمی انداخت... باز هم مجبور به رفتن بودم به جایی که عرب نی نمی اندازد و تلفن و اینترنت که هیچ ، جاده هم ندارد... حالا که فکر میکنم میبینم اصلا تاسیس وبلاگ کار اشتباهی بود.. طبیب باید" دوره گرد" باشد.. مثل مولایش... الحمدلله رب العالمین که بچه های مومن توی فضای مجازی بیشمارند و آقا تنها نیست... اما اگر ماحصلش خواهران جدیدم سوده و میعاد و.. باشند خب بهش می ارزد... مریم عزیز! ببخش من را که تا لبتاب خریدی اینجا تعطیل شد. فقط خدا میداند چقدر برای امتحان تخصصت دعا کرده ام.. عاطفه سادات عزیز! مگر من مرده ام که تو تنها باشی... دکتر نرگس و زهرای عزیز انشاله باز همسفر هم میشویم ... گروه اخراجی ها زنده است... دکتر الهه عزیزم! خدا میداند چقدر دلم برای تو و خیابان سدره و باغ امام صادق تنگ است.. افتخارجان! به خدا میدانم چقدر سخت از عراق میتوانستی بیایی اینجا...برایم دعا کن باز همدیگر را میبینم... سوده ی عزیز! عمر من که به آوینی خوانی قد نداد.. دیدی چقدر غر زدیم؟.. حالا باید جور من راهم بکشی... همه ی کسانی که به اندازه ی جرعه آبی و جواب سلامی به گردنم حق دارند ازشان حلالیت میطلبم... اگر لحن کلامم ناراحتشان کرده عذرخواهی میکنم... خواهرتان را عفو کنید..
پ ن1: از الان تا روزی که در بیمارستان صحرایی جنگ با اسراییل ،پشت دیوار های بیت المقدس ببینمتان وقت دارید بهم فحش بدهید! اما یادتان باشد آن وقت بسته به حالم و شرایط و زخم تان شاید تصمیم بگیرم بدون بی حسی سوچور کنم زخمتان را... شما من را نمیشناسید اما من به اسم و رسم میشناسمتان!!
پ ن2: الان نقطه را که بگذارم ته خط.لباس مشکی ام را میپوشم. چادرم را سرم میکنم و میروم حرم.. پیشانی ام را میچسبانم به ضریح.. بعدش نه تو میمانی و نه من... گرفته ام جگر پاره را میان دو دندان/ مرا ببخش اگر باز هم گرفته صدایم...
دکتر یونس مرد... از بس که جان ندارد.