درباره نویسنده
دکتریونس
منی نیست تا درباره داشته باشد!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دکتریونس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • برای تولد دوباره ی "شان علی استون"
  • در هوایت بیقرارم روز و شب...
  • ما و شبکه المنار!
  • مینویسم "دوستت دارم" میگذارم زیر جانمازم
  • به پیشواز"عید الزهرا"میرویم!
  • یوسفی رفته است آری وضع کنعان روشن است..
  • نشانه های گل.../مجلس10
  • آینه ی تمام نمای پیامبر/مجلس 9
  • الوعده وفا..ابالفضل../مجلس8
  • دستش هنوز در آب بود/مجلس7
  • کوثری که رو گرفته.../مجلس6
  • علی بن حسین بن عشق/مجلس5
  • قلب در فشار.../مجلس4
  • زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت.../مجلس 3
  • بهار من.../مجلس 2
  • شبیه کشتی نوحی،نه!مهربان تراز اویی/مجلس 1
  • بهترین هدیه تولد...
  • برای حقوق مادام العمر نمایندگان/سهم ابوذر...
  • درد دوری
  • راهپیمایی 13آبان به سمت باغ قلهک!
  • شعر کبود
  • تمام عاشقان بر گرد گیسوی تو می‌چرخند
  • مهر ماه و من و بابام...
  • خطبه ی نهروان...
  • فرق عشق و دوستی
  • sentence focus disease
  • حل شدن در راه!
  • پرستو...
  • دلتنگی قبل از باران
  • ۱۳٩٠/٤/٢٤
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • ادواردو آنیلی
  • آرش پورعلیزاده/شاعر
  • ازچشم من/حامدملحانی
  • اسکالپل
  • آقا /امام خامنه ای
  • الله کرم مشتاقی/ارشدمطالعات خاورمیانه
  • الهدی
  • آموزش مداوم پزشکی
  • امید مهدی نژاد/شاعر
  • آیات غمزه/دفتر شعر!
  • بانک اشعارمهدوی
  • بهمن هدایتی/خبرنگار
  • پابرهنه وسط بیت/عباس احمدی
  • پایگاه استنادی علوم جهان اسلام(ISC)
  • پایگاه خبری اهل بیت(ع)
  • پایگاه خبری رزمندگان شمال
  • پخش زنده حرم امیرالمومنین(ع)
  • تریبون مستضعفین/محمدصالح مفتاح
  • حاج آقا حمیدصفارهرندی/نور مبین
  • حسین قدیانی/قطعه26
  • حمید درویشی/علوم ارتباطات
  • خصوصی نیست/سجادصفار هرندی
  • خیزران
  • دختران بابا عطا
  • دکتر حسن عباسی
  • دکتر حمید احمدی/رزیدنت جراحی
  • دکتر سوده ط
  • دکتر علیرضا مجیدی/1پزشک
  • دکترپرتقالی/رزیدنت زنان
  • دکترلاله
  • دل آرام
  • دوئل/میثم محمد حسنی
  • رجا نیوز
  • رزمندگان مهدی
  • زهرا مینایی/فلسفه تعلیم وتربیت
  • سطلیات!/دانش پژوه علوم انسانی
  • سید علی میر افضلی/شاعر
  • شبکه الکفیل العالمیه/العتبه العباسیه المقدسه
  • شهرستان ادب/جمع شعرا
  • شهید داریوش رضایی نژاد
  • صراط نیوز
  • عاصف
  • عدل وداد
  • عرفان نظرآهاری
  • عشق علیه السلام/علیرضا قزوه
  • عقلانیت مونتریالی/میلاد دخانچی
  • علی داوودی /شاعر
  • علی محمدمودب/شاعر
  • علیرضا بدیع/شاعر
  • فریبا یوسفی/شاعر
  • قاسم صرافان/شاعر
  • قرائت مجلسی برترین قاریان قرآن
  • کامران نجف زاده/خبرنگار
  • لوح
  • ماسون یاب!
  • مجااز/فروزنده
  • محمدمهدی سیار/شاعر
  • مرا به نام کوچک../فاطمه کیا
  • مرکز سنجش آموزش پزشکی
  • مرکزپزشکی حج و زیارت
  • مریم توفیقی/شاعر
  • مهدی رحیمی/شاعر
  • میعاد
  • میلاد عرفان پور/شاعر
  • میوه ممنوعه
  • نسل خمینی
  • نغمه مستشار نظامی/شاعر
  • هارس/سید احسان محمدی
  • هفت گنبد/سید محسن خادمی
  • وبسایت علیرضا قزوه
  • وبلاگ شیعی به زبان چینی/admin
  • وصیتنامه/مسعودشجاعی طباطبایی
  • حسین شریعتمداری/کیهان
کدهای اضافی کاربر


بیمارستان دریایی!
گاه نوشت های یک پزشک
برای تولد دوباره ی "شان علی استون"
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱٢/۱

پس ای معبود من، با اشتیاق تمام به سویت آمدم، و با اعتماد ، دست امید به دامان تو زدم....(صحیفه سجادیه /دعای سیزدهم)

1.سال دوم دبیرستان یک جمعی بودیم بچه شر و درسخوان و کتابخوان.یک جمعی که اسمش را گذاشتیم "روایت عشق" .یک تابلو از معلم پرورشیمان گرفتیم که رویش نوشته هایمان را بچسبانیم. بعد یک ماه یک طرف دیوار مدرسه پرشد از نوشته های ما...خطاط و نقاش و کلی خاطرخواه پیدا کردیم.نشریه مصور دیواری ما انقدر معروف شد که معاون وزیر هم ازش دیدن کرد! فکرش را بکنید سال ریاست جمهوری خاتمی را ،اتفاقات آن سالها را،انگار کن ده تا مسعود دهنمکی نوجوان هر هفته ده تا "شلمچه و صبح دوکوهه" تولید میکنند و چه میکرد این گروه در مدرسه! "جبهه پایداری" برای ما از آنوقت شروع شد که نه مغلوب شدیم و نه سرخورده...بچه های سوم ریاضی جرات نمیکردند اسم محمد خاتمی را بیاورند در مدرسه! عکسش را هم از تو کلاسهایمان کنده بودیم.مدرسه شاهد جای قرتی بازی نبود! شاگرد اول باش هرکار خاستی بکن! این تز تربیتی آن سالها بود.الان نمیدانم چه جوری است! اردوی جنوب را آن سال اول ما رفتیم.دومین مدرسه ای که بعد از شیراز به راهیان نور رفت. یاد حاجی قزلباش هم به خیر که برای دیدنمان آمد قم و مدرسه  ...البته  دچار یک بحران هم شدیم سر مقاله ای که من با عنوان "دیده بان" نوشتم. از هاشمی هم انتقاد کرده بودم و یکی از بچه های هیئت رئیسه گروه موافق نبود. من قهر کردم و از گروه رفتم! توی دل مخالف هایمان عروسی بود. مطلب هفته بعدمان افتضاح شد. اما میخواستم صبر کنم تا بیایند منت کشی ... من البته قبلش برگشتم تا دشمن شاد نشویم! الان میخواهم به بصیرت خودم در 15 سالگی آفرین بگویم! شما که مشکلی ندارید؟ البت بصیرتی در کار نبود. کافی بود بابایتان را یادتان باشد. حرفهاو صدای محوش را ... کافی بود بابایتان دقیقا یکماه بعد از آتش بس شهید بشود و استانداری به خوانواده شما اجازه تشییع پیکر را ندهد و بگوید:" یک مجلس جمع و جور بگیرید تمامش کنید.از بالا به ما گفته اند روحیه مردم بعد 8 سال جنگ ضعیف شده و تحمل تشییع جنازه ندارد.شهید شما هم که معروف است. مردم خسته اند"! آقایان خودشان خسته بودند به پای ملت مینوشتند خمیازه هایشان را... اینهارا استانداری آقای میرحسین موسوی به اشارت همه کاره ی آن سالها جناب هاشمی به ما میگفت. حکما از همین حرفها به امام روح الله هم زده بودند که جام زهر را نوشید. امامی که از شهادت پسر یگانه اش ، از تبعید 15 ساله و آزادی اش، از پیروزی انقلاب و شروع جنگ میگوید "هیچ احساسی " ندارم وحتی یک خم کوچک به گوشه ی ابرویش نمی آورد میگفت: حالا جام زهر را نوشیدم... این را دیگر بگذارم کدام گوشه دلم؟

2.چقدر پرت شدیم ها.از طرف گروهمان از طلاب خارجی هم دعوت کردیم بیایند مدرسه مان. چقدر دویدیم و هماهنگ کردیم. نمیدانم ما از دیدن آنها ذوق کرده بودیم یا آنها از دیدن ما! برای ما، آنها ثمره ی خون باباهایمان بودند و صدای انقلاب بود که تا آمریکای لاتین و آفریقا و شرق آسیا رفته بود و برای آنها، ما فرزندان مجاهدان فی سبیل الله ای بودیم که در راه خدا شهید شده بودند... برای هم به انگلیسی و عربی یادگاری مینوشتیم... فارسی بلد نبودند. فکر کن چقدر کلمه بود که میخواستیم به هم بگوییم اما نمیتوانستیم. کلمه ها اشک میشدند و از چشمها خوانده میشدند... برای ما، آنها و برای آنها ، ما "قهرمان " بودیم. سالهای بعدش تاوان فرزند شهید بودنمان را در دانشگاه به بچه های مسلمان هموطنمان پس دادیم! هم وطن هایم فارسی بلد بودند. کلمه هایشان فحش میشد ،اشک میشد از چشمهایمان خوانده میشد... من یک تار موی تازه مسلمانهای مهاجر و سیه چرده را با صدتای همکلاسی های دکترم عوض نمیکنم... گذاشته ام این جمله را روز قیامت به امام روح الله بگویم: که نبودی ببینی به بچه هایت در دانشگاه چه گذشت...

3.بگذار از نوجوانی ام بیرون نیایم. از طلبه پاکستانی و همسرش که برای تحصیل به قم آمده بودند و من و زینب عاشق حرف زدنشان بودیم و عاشق لباسها و غذاهای خوشرنگ شان که نمیتوانستیم بخوریم از شدت تندی... که اوهم فرزند شهید بود و آقا برای شهادت پدرو برادرش پیام داده بود... که عاشق آقا سید علی بود... که او هم نمیتوانست فارسی حرف بزند... انقدر باهاش حرف زدیم  تا فارسی را مثل بلبل یاد گرفت... مارا بیشتر از فامیلهایمان دوست داشت... بین خودمان بماند، یک تار موی او را هم با فامیلهایمان که فارسی خوب حرف میزنند! عوض نمیکنم...

4.کوچک باشی.4سالت باشد. بابایت ببردت کردستان. به آرزوی جبهه آمدنت رسیده باشی، مگر میشود یادت برود پیشمرگهای کرد را. مگر رفیق های جان در جانی بابایت را فراموش میکنی؟ حالا سنی باشند ، خب که چی؟ عاشق امام بودند.عاشق اهل بیت . عاشق امام حسین و حضرت زهرا. عاشق ایران و جمهوری اسلامی. کا ناصر را بعد سالها باز دیدیم. همانی که در 5 سالگی کل قرآن را خوانده بود. چقدر کردی حرف زدنشان را دوست داشتیم. بعد بیست سال من را شناختند از روی لبها و چشمهایم که مثل بابا بود. از مهمان نوازیشان هرچی بگویم کم است. انقدر معرفت دارند این کردها اندازه ندارد...یک تار قالی رنگ و رو رفته ی زیر پایشان را با  همه ی آقا زاده ها عوض نمیکنم...این جمله ر از ته قلبم نوشتم ها.

5.اینها را گفتم تا بگویم رفیق مسیحی،سنی، پاکستانی، هندی، افغانی،عراقی، لبنانی، سوری، سعودی،بحرینی، سودانی، آمریکایی، کانادایی، ایتالیایی، اصلا کم نداشته ام. وقتی بچه بودیم یک برنامه ای بود به نام "تولد دوباره".راجب کسانی که مسلمان شده بودند. چقدر دوستش داشتم. شده ایم مثل ماهی ای که به آب عادت کرده. هیچ تصوری از "بی آبی" ندارد... این تازه مسلمانها و مهاجرین از یک چیزهایی حرف میزنند که من و تو از بس تجربه اش کرده ایم، حتی یک لحظه به شیرینی اش فکر نکرده ایم. مثلا یکیشان میگفت: بزرگترین سوال ومشکلم "تثلیث" بود که خدا نمیتواند سه تا باشد. شش ماه کنار رود نیل قرآن را بامعنی خوانده بود تا رسیده بود به سوره اخلاص! همان "قل هوالله احد" خودمان. خدا بهش گفته بود :بگو خدا یکی ست... سرشار شده بود از زیبایی این آیه و مسلمان شده بود... خداست دیگر...یا مثلا یکی از همین "حجاب" که دخترهای ما با اما و اگر میپذیرندش به حقانیت و جامعیت و عدالت دینمان پی برده بود... یا یکیشان از اینکه همه مسلمانها در هر کجا که باشند، در یک ساعت خاص، به یک سمت خاص(قبله) یکسری عبارت خاص و اعمال خاص انجام میدهند خوشش آمده بود... نماز اول وقت بشود حجت مسلمانی یک نفر!فکرش را بکن؟...  یا یکیشان خیلی اتفاقی توی کتابخانه دانشگاهش توی بلاد کفر! به قرآن برخورده بود و مثل آهنربا قلبش را ربوده بودند آیه ها.... حالا به من بگو چقدر احتمال دارد کسی توی دانشگاه های خودمان به قرآن برخورد و توجه کند؟...برای من از همه پر رنگ تر "شهید ادواردو مهدی آنیلی" است. همانی که میخواست برای تحصیل علوم دینی و فهم عمیق تر قرآن به قم بیاید و شهید شد... من شاید یک بخشی از زندگی ام را مدیون او هستم.... مدیون صبر و استقامتش.. مدیون مسلمان شدن و شهادت مظلومانه اش... مدیون عکس اش که به دیوار کنار تختم زده بودم و دوست سال دوم دانشگاهم بود تا تاب بیاورم آن روزها را ...

6.هرچقدر هم که آقای طالب زاده برایمان از الیور استون بگوید و از جریانساز بودن فیلمهایش .من اما از "اسکندر"ی که ساخته دلگیرم. حالا شاید خواست خداست که پسرش در همان کشور مسلمان بشود! که واقعیت را ببیند... که ما آنچیزی نبودیم که او نشانمان داده بود... "شان علی استون" برای من همه ی این خاطره ها را زنده کرد.اینکه اگر یک دختر ایرانی از ایران میرود و برهنه میشود اما یک پسر آمریکایی به ایران می آید،حقیقت اسلام را میفهمد و مسلمان میشود... یضل من یشاء و یهدی من یشاء و ما یضل به ی الا الفاسقین(سوره بقره/آیه26)... آغوش ما به روی همه ی آزادیخواهان و مسلمانان جهان گشاده است... به قول امام رو ح الله : ما در غم تمام ستم دیدگان عالم شریکیم.... از ریزش ها و رویش هایمان نمیترسیم... از ریزش آقازاده های فراری ،عطاء الله مهاجرانی و هزار نمک نشناس دیگر نمیترسیم... به قول حسین قدیانی:" دار جمهوری اسلامی هم حرمت و شرف دارد که خنگ آلود شود! ما البته چیز دیگری که درک می کنیم، این است: عدالت در جمهوری اسلامی، اغلب اوقات، با رعایت ۲ عنصر حکمت و مصلحت اجرا می شود، لیکن وقتی که یوسف زهرا بیاید، اعتقاد ما بر این است که عدالت، فقط و فقط با رعایت «عنصر ذوالفقار» اجرا می شود. آن روز، با همین چشمان خودمان، دچارشدگان به نفرین مادران شهدا را قشنگ خواهیم دید. البته بعضی ها چون از امیرکبیر هم بیشتر کار کرده اند، خوب است از هیچ چیز نگران نباشند و با ما «دعای فرج» بخوانند"... این قابلیت "جمهوری اسلامی ایران" است ... نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر...

7. من هم با تو شهادتین را گفتم.برای بار هزارم... با تو گریه کردم... من میفهمم لحظه ای که نور هدایت به قلب انسان میتابد چقدر قشنگ است.شیرینی بودن در آغوش خدا ،آشتی با خدا، شیرینی یافتن حقیقت، کلمه نمیخواهد ... همان اشک است که از چشمها خوانده میشود... مبارکت باشد تولد دوباره ات علی آقا...

 اسمت من را برد به نجف ،به حرم عشق و مولایم علی(علیه السلام) ... به غمهای روی قلبم، دلتنگی هزار بار بیشتر شده اضافه شد... اینهمه چیز توی دنیا اختراع شده اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست.... اینکه یک جوان آمریکایی که بابایش یهودی –بودایی اهل هالیوود است اسمش را میگذارد علی ؛ حکما عرق شرم مینشاند به پیشانی کسی که اسم بچه اش  را در اینجا گذاشته "هوخشتره!" یا تخت زیر پای کوروش! بگذریم...فردا قرار است با شبکه فاکس برنامه زنده داشته باشی و فقط خدا میتواند از تو درمقابل آنها دفاع کند... "ان الله یدافع عن الذین آمنوا"... راستی راحت برگشتی؟ خسته که نیستی؟ خودت را بسپار به خدا ونترس. من هم برایت از همین جا سوره ی فتح میخوانم.... یادش به خیر وقت مناظره برای دکتر احمدی نژاد هم میخواندم... حیف که دست ما نمک نداشت...

 راستی میتوانی فیلم پدرت را با "عاشورا" از دلمان در بیاوری. ما ایرانیها را که میشناسی؟ عاشق امام حسینیم. مهربانیم و زود میبخشیم...

8.اینها را هم میخواستم برایت توی نامه بنویسم. مشق کلاس زبانم بود. ببخش که انگلیسی ام خیلی خوب نیست.اینهایی که بالا نوشته ام را نمیتوانم ترجمه کنم. یک چیزهایی نوشته ام... ولی برای تایپش خسته ام از صبح ساعت 6 یکبند دویده ام... مینویسم میگذارم همینجا... شاید یک روز که فارسی یاد گرفتی اینها را هم فهمیدی...

نظرات ()



در هوایت بیقرارم روز و شب...
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر که میخواهد ببیند دانش آدم را و بینش نوح را و بردباری ابراهیم را و پارسایی یحیی بن زکریا را و خشم موسی بن عمران را؛ به علی بن ابی طالب (علیه السلام) بنگرد.

کتاب شریف میزان الحکمه/جلد1/باب22:امامت/حدیث1012

 

نظرات ()



ما و شبکه المنار!
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

شبکه المنار از محافظ سید حسن نصرالله سوال کرد:چقدر سید حسن را دوست دارید؟

گفت:آنقدر که اگر امر کند الان بمیر.میمیرم

بعد از وی پرسید چقدر امام خامنه ای را دوست دارید؟

گفت:آنقدر که اگر امرکند سر سید حسن را بیاور.میبرم

........

نظرات ()



مینویسم "دوستت دارم" میگذارم زیر جانمازم
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست/ کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست

سامرائی شده ام ،راه گدایی بلدم/ لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست

قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند/ بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

یازده بار به جای تو به مشهد رفتم/ بپذیرش! به خدا حج فقیران کم نیست

زخم دندان تو و جام پراز خونابه/ ماجرایی ست که در ایل تو چندان کم نیست

بوسه ی جام به لب های تو یعنی این بار/خیزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست

از همان دم پسر کوچکتان باران شد/ تا همین لحظه که خون گریه ی باران کم نیست

در بقیع حرمت با دل خود میگفتم/ که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست...

پ ن 1:شعر از کتاب " قبله مایل به تو" سروده ی سید حمیدرضا برقعی ست.

پ ن2. تابستان1383 به ما که در دو ماه شعبان و رجب راهی عمره میشدیم یک توصیه کردند برای عمره ی دوم: عمره دومتان را به نیت امام حسن عسگری انجام بدهید.تنها امامی ست که حج نرفته...همین برای من کافی بود تا بین پدر و مادرم و پدر شما؛ بابای شما را انتخاب کنم...بالاخره علاقه ها از یک جایی شروع میشوند دیگر!

پ ن3.سال بعدش باز سر یک دوراهی دیگر ماندم.تولد بابای شما بود و من توی جیبم فقط دوهزار تومن پول داشتم توی شهر غریب ..بین رفتن به خانه و خریدن شیرینی برای میلاد امام حسن عسگری دومی را انتخاب کردم!شیرینی خریدم و آمدم خوابگاه چنان آتیشی به پا کردم که بیا و ببین!کتری کل اتاقها را قرض گرفتیم.هرچی چایی و قند سهمیه بن غذای بچه ها را آوردیم وسط.چقدر این راهرو به آشپزخانه را دویدیم آب جوش آوردیم...پیجر بیچاره باز خام ما شد و پیج کرد مراسم میلاد را و مراسم چی بود جز چای دارچینی و قند و جماعت 300نفره بچه خوابگاهی لیوان به دست و توی صف ایستاده!مداحمان یکی از نوارهای مولودی قدیمی اتاق فوق برنامه بود که توی ضبط بسیج میخواند! ما را میدیدی؟ حتما بهمان میخندیدی..یادت هست  تا آخر شب انقدر اذیت کرده بودم بچه هارا، انقدر چایی ریخته بودیم از کت و کول افتاده بودند بچه های اتاق و میگفتند محض رضای خدا از قبلش هماهنگ کن و شاکی بودند از دست خودشان که باز گولشان زده ام و خام نقشه های آنی  من شده اند.. دیگر نه چایی داشتیم، نه قند!اما آبرو داری کرده بودیم ها...شیرینی را فقط خودمان خوردیم آخرش با چایی های کمرنگ به جا مانده و به خواص دوستان هم اتاقی ها هم رسید...

پ ن4: همان شب از خستگی نفهمیدیم کی خوابمان برد...توی خواب میدانستم آمده ام زیارت ،اما نمیدانستم کجا.انگار یک جای خرابه.دیوارهای ریخته.کاشی ها کنده شده.بدون گنبد.بدون مناره.بدون خادم...یکی گفت برو جلو زیارت کن.یک ضریح چوبی که با پارچه پوشانده بودنش...گفت قبر امامت را زیارت کن.امام حسن عسگری.گفتم توی همان خواب با بهت و گریه از سر خوشحالی و خجالت، که دوکیلو شیرینی که قابل شما را نداشت که به این زودی یعنی همین امشب جبرانش کردید...اما چرا حرمتان خراب شده؟چرا...انقدر گریه کردم و جیغ و فریاد زدم که داشتم جان میدادم...اینها همه شده بود یک فریاد از اعماق جان که بچه های اتاق را از خواب پرانده بود.غر میزدند که اون از سر شبت اینم از دم سحرت!یه دقه آروم بگیر...

پ ن5.سال بعدش استاجر زنان بودم و پلاس اتاق عمل.هرچی بود از لیبر بهتر بود.سر عمل سزارین دوقلویی دکتر صمیمی بودم .موبایلم را جاسازی کرده بودم توی شلوار بیرونم و شلوار اتاق عمل را سرش پوشیده بودم! که یکی زنگ زد بهم خبر بدهد بمب گذاشته اند توی سامرا و حرم خراب شده و من دیگر نفهمیدم چی شد...

پ ن6. سال بعدش جهنم شد برایم.انقدر که نفسم بوی جگر سوخته میداد.از خدا و پیغمبر بریده بودم انگار.من را رها کرده بودی به حال خودم.نگو نع که اگر بخواهم جلوی بقیه توضیح بدهم باز اشکم در می آید ناراحت میشوی. هر روز صبح زنگ میزدم وزارتخانه. شب هم  توی خواب، راهرو های وزارتخانه را تا صبح بالا و پایین میرفتم. خدا که با تمام وجود قهر و غضبش را نشانم میداد.من هم که توی تدبیرهای خودم، بی عقلیهای خودم گیر افتاده بودم و بیشتر غرق میشدم.با یک کت و شلوار طوسی خوشرنگ آمدی توی خوابم. من توی ساختمان سرگردان.گفتی چرا از امام زمانت کمک نمیخوای؟ حوصله جواب دادن و حرف زدن نداشتم حتی برنگشتم نگاهت کنم.همونطور که سرم پایین بود گفتم:امام زمان؟؟!اون که اصلا منو یادش رفته ! برگشتی گفتی: نع.من فراموشت نکردم.(راستش این من بودم که فراموشت کرده بودم)...الان که فکر میکنم میبینم حتی سلام هم نکردم..حتی دقت نکردم ببینمت انقدر که زود رفتی ...لباس و عمامه ات را تنت کردی و من فقط دنبالت میدویدم و نماز میخواندم و توی سوره ی حمدم گیر کرده بودم .یکریز میگفتم الحمدلله رب العالمین.الرحمن الرحیم...تو میرفتی رکوع ،من حمد میخواندم.میرفتی سجده،من حمد میخواندم..این نماز جماعت بود؟ توی خواب میفهمیدم که مثل موسی بن عمران مضطر شده ای و امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء..."مضطر حقیقی" را دیدم که یک لحضه آرامش نداشتی حتی کنار حرم پدرت.. با فریاد و گریه بیدار شدم از خواب.اهل خانه هم ... بگذریم .. هر کی نداند شما میدانید چرا انقدر از خادم های حرم ابالفضل(ع) خوشم می آید ..از کت شلوار طوسی قشنگشان هم... اگر این قصه را ادامه بدهم حکما همه تف می اندازند توی صورتم اگر بفهمند باز حاجتم را بردم پیش هر کس و ناکسی تا بعد دوسال بفهمم غیر از تو هیچ راهی نیست، مگر "گم راهی"... آخرش آن مشکل حل نشد!مشکل اصلی خودم بودم که حل شدم!نیست شدم.نابود شدم تا بفهمم آیه 216 سوره بقره را باگوشت و پوستم!البته الان که فکر میکنم  خیلی هم بد نشد که معدل 14.5 ام شد18.5!

 پ ن7:شهریور89 هیچ کس از من نپرسید تو که تا حالا سامرا نیامده ای پس چطور میدانی از کجا باید بروی داخل؟...من دوبار قبلش آمده بودم و درست دستم را کشیده بودم به همین پارچه سبز روی ضریح چوبی ...خم شدم روی تل خاک ها یک مشت خاک برداشتم.گذاشتم مامور عراقی به جانم غر بزند.حتی تعجب بکند...یک مشت خاک حرم خراب شده ی امام جوانم را برداشتم برای توی قبرم.که وقتی مردم بریزند روی تنم. که به فرشته هایت بگویم: با اینکارت پیرم کردی...بقیع بسمان نبود؟

پ ن8:مرداد90.کربلا ،باغ امام صادق (ع) دکتر الهه میگفت یعنی چی این عوام بازیها؟ هی ضریح طلا.هی خودت را بچسبان به ضریح. ببوس.. یعنی چی؟ مگه امام محتاج ضریح و گنبد طلا و لوستر و اینهاست؟چرا مردم اینطورند؟...چیزی نگفتم...زیارت دوره رسیدیم سامرا از توی خیابان بهش گفتم طاقت دیدن داری؟گفت آره! و دید گنبد خراب شده ودیوارهای ریخته را...طاقت نداشت.. گفتم برو تو! حالا بدتر هم میشه! به قول مستور میشد توی چشمهایش شنا کرد انقدر که اشک میریخت.من البته انقدر رذل بودم که کلمه هایش را عدل بگذارم کف دست خودش با کنایه ویک لبخند مضحک: این چیزا که مهم نیست...یعنی چی گنبد و ضریح طلا!مگه امام محتاجه این چیزاست؟!.. گفت:نه که فکر کنی این چیزا مهمه ها..نع..ولی دیگه نه اینجوری...گریه میکرد..از خودم بدم آمد...گفتم:با مریم برو سرداب روببین، حالا بدتر هم میشه...خدا همان جا حقم را گذاشت کف دستم! وقتی یک شیعه ایرانی 40 ساله ازم پرسید مگه امام هادی همون امام حسن عسگری نیست؟من اول دچار بهت شدم بعد داغ شدم و اشکهام ریخت روی مفاتیحم...توی خیابان جان نداشتیم روی پا باییستیم تا کاروان بیاید...همه نشستیم روی پله ی یکی از خانه ها...یادت هست؟

 پ ن9: از دیشب تا الان انگار کن هزار بار روحم رفته باشد سامرا...کنار ضریح چوبی ...توی هزار پیچ راهروهای سرداب ... بابای آدم جوان باشد ،مهربان باشد.شهید بشود من میدانم یعنی چه.به مادر علیرضا احمدی روشن میگویم بهش بگوید حرفهایی که مادرم به ما میزد:که همه ی آدم های خوب و مهم توی دنیا یا بابایشان شهید شده یا یتیم بوده اند. که پیامبر هم مثل ما بوده.حسنین و زینب هم.امام خمینی هم.امام جواد هم.بعد بگوید امام زمان هم شش سالش بود باباش شهید شد.بگوید او هم مجبور شد از خانه شان برود..بگوید اسممان را خدا توی قرآن گفته.اصلا همین سوره ضحی را که حفظ کردی بخوان ببینم..بعد فکر کند که مثلا بحث را عوض کرده و ما قانع شده ایم...آقا جان،من میفهمم درد تان را."میفهمم" با "تسلیت میگویم" خیلی فرق میکند.میدانید که؟ من را، دکتر مریم را،دکتر الهه را،علیرضا و آرمیتای کوچک را در غم خودتان شریک بدانید..به قول حسین قدیانی ما خواهر برادرای تنی رقیه بنت الحسینیم!

پ ن10. بابایتان به شیعه هایش میگفته نمیتوانم ببینمتان. نمیتوانید ببینیدم. اگر سوال یا درخواستی داشتید بنویسید روی کاغذ بگذارید زیر جانمازتان.بعد بیایید جوابش را از همان جا بردارید...شما چی؟ باز من را یادتان رفته؟ نگو نع...از یادتان رفته ام.

پ ن11.....

نظرات ()



به پیشواز"عید الزهرا"میرویم!
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

1. همیشه شنا کردن من رابطه مستقیم داشته است با درس خواندنم! بااینکه شنا کردن و یاد گرفتنش من را یاد یکی از بدترین خاطره های زندگیم می اندازد اما الان که دارم از روی "قرآن با شرح آیات منتخب" قرآن میخوانم دقیقا رسیده ام به همان آیه ی216 سوره بقره که میگوید:و عسی ان تحبوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم! والله یعلم و انتم لاتعلمون...من چقدر ازین آیه خاطره دارم خدایا.دارم عاشق این یکی قرآن هم میشوم ها.انقدر که جواب سوالهایم تویش هست.من را بگو که مانده بودم چرا طی چند ماه شش بار تجدید چاپ شده! توی استخر انقدر به پرو پاچه خودم نگاه کردم که ببینم جای سوختگی پام رو کدوم پام بوده که پیدا نکردم .شما عجالتا لیف و صابون را دست کم نگیر!اما نگاه عاقل اندر سفیه و متعجب مسن تر ها را که آمده بودند آب درمانی اگر تصور بکنی میفهمی چقدر جلوی خنده ام را گرفتم.بیچاره ها فکر میکردن دیوونه ام!

2.از استخر که با سلام و صلوات آمدم بیرون داشتم جوراب میپوشیدم که بچه های کلاس اسکیت را دیدم.یاد همکلاسی کلاس عربی افتادم که میگفت میرود اسکیت یاد میگیرد و زیر پام نشسته بود که من هم بروم که رفتم کربلا و کلاس عربی و اسکیت و دوستم توامان رفتند هوا! رفتم به سوال و چندو چون کلاس.مربی جوانی خوش قدو بالا و خوش پوش و کمی اطواری.دوستم را میشناخت. گفتم حالا که از کلاس قرآن به ما زنگ نمیزنن، تحریم هم که هستیم، شاتل هم که نداریم،اینجا هم که نزدیکه کتابخونه است، شنا هم که همین جاست، بریم اسکیت یاد بگیریم..

:ببین من نمیخوام خیلی حرفه ای شم و شهر پیمایی کنم و عکسم رو در حالیکه در هوا دستم و زدم کف اسکیت و خودم برعکس شدم بزنن رو جلد دفتر شصت برگ!در حد یادگرفتن چند ماه طول میکشه؟

-6ماه.هفته ای سه روز!...

:اونوقت خطر مطر نداره؟

-اونو میبینی که گرمکن مشکی پوشیده؟

(من الان برگشتم دارم نگاه میکنم به طرف):هوم م م...

-اون یکساله شاگردمه.دوتا زانوهاش و یک آرنجش شکسته.کتفش هم یکبار در رفته.اما علاقه داره. باید علاقه داشته باشی...

: (صدای پای من که در حال به سرعت دور شدنم.....البته قبلش تشکر هم کردم!)

3. داشتم فکر میکردم این اسکیت را باید زودتر یعنی قبل از انترن جراحی شدنم یاد میگرفتم که شبهای کشیکم که رزیدنت ارشد برای چهار تا مریض در چهار بخش مختلف چک علایم حیاتی هر نیم ساعت! مینوشت به جای دویدن توی بخش ها اسکیت به پا میرفتم...اونوقت البته حتما استاد از بخش اخراجم میکرد!رزیدنت ارشد اصفهانیمان ساعت 3 نصفه شب توی راهرو مرا دید.برای باربیستم توی آنشب از کنار هم رد میشدیم.

-چکار میکنی هی تو این راهرو هی تو اون راهرو؟کجا میری؟

:میرم نت چک علایم حیاتی مریض ها رو بزارم.هر نیم ساعته تا یکی رو مینویسم نوبت اونیکی میشه.مثل یک چرخه!تازه اورژانس هم هست...

-تازه اینترن شدی؟

:بله ماه اوله.

-میدونی اینترنا اینجور وقت ها چکار میکنن؟

:نع!

-بگذار صبح قبل مورنینگ از رو رزیدنت سال یک همه نت ها رو با احتساب هر نیم ساعت بنویس!(یعنی خیلی به من لطف کرده بود ها.این یک موقعیت محاله که یک رزیدنت ارشد خودش همچین حرفی بهت بزنه!)

:نمیشه.شما برید اوردر(دستور) چک هر نیم ساعت رو بردارید!(ببین من چقدر رو داشتم!)

-چی ی ی؟ چرا؟

:چون من نمیتونم دروغ بنویسم!

(فقط صدای پا در حال دور شدن....)

و بدین سان یکی از خشن ترین و بدترین رزیدنت ها ی جراحی حامی ما شد در آن دو ماه جهنمی!نمره ی 19 آخر بخش از شیر مادر حلال تر بود برام.

4.برای منی که هزار بار راه رو به خطا رفتم.هزار بار برگشتم چیزی به نام اتفاق اصلا معنا نداره.همه چیز این جهان مثل چرخ دنده های ساعت دقیق و برنامه ریزی شده است.حتی افتادن یک برگ از درخت!حتی یک دانه در دل خاک!نماز غفیله میخونید دیگه؟تو قنوتش نوشته! خدا به دل بچه شیعه ها رحم کرد که عید الزهرا رو گذاشت اول ماه ربیع!خدا امروز ما رو میدید که مثل بچه یتیم ها از سه روز بعد دفن پیامبر بال بال میزنیم تو کوچه های مدینه،که خنجر رو داد دست ابو لوء لوء...

بغضی زقدیم در دل ما مانده/پشت در خانه کودکی جا مانده/برخیز و بساز خنجرت را فیروز/4 روز به انتقام زهرا مانده...

من را اگر ول بکنی باز سر از حرم عشقم در می آورم.عاشق این دم گرفتن های کنار ضریح بودم که میونداری به زبان فارسی دم میگرفت:بر اولی لعنت! بشمار...بر دومی لعنت! بشمار...بر اهل سقیفه لعنت! بشمار...چه حالی میشوی وقتی عراقی ها هم با تو میگویند بشمار؟مثل دیشب و اندازه لبخند آقا و مهمانهای جوان بیداری اسلامی...(هرچند مامان کوفتم کرد انقدر که یکریز گفت این دختر عماد مغنیه چه خشگله!)

5.حالا برای من دلیل نیاوری که خلیفه کشی باب شد و ال و بل....بیا صفحه ی آخر کتاب"خروج از صفات رذیله ی  استاد سید رحیم توکل "* را بخوان:در روایت است که دو نفر مشغول عبادت بودندو یکی صلوات میفرستاد و دیگری لعن مینمود.امام صادق (ع)به آنها برخورد نمودند و به آنکه مشغول صلوات بودسلام نمودندو به آن دیگری چیزی نگفت.از امام علت را پرسیدند.حضرت فرمود:"از آنکه بر ما درود و سلام میفرستاد تشکر کردم و بر او سلام کردم. او هم جواب سلام مرا داد اما آنکه مشغول لعن بود اگر بر او سلام میکردم باید جواب میدادو از عبادت خود باز میماندو من نخواستم حتی به اندازه جواب یک سلام از آن فیض بزرگ محروم ماند". خیلی مشکلات است که با صلوات حل نمیشود اما با لعن بر دشمن اهل بیت حل میشودلذا در زیارت عاشورااول میگوید:صد بار آنها را لعن کن و دل را از کثافت اینها پاک کن، دل که با لعن مصفا گشت مهیای سلام گشته است حالا صد بار هم درود و سلام بفرست مانند" لا اله" که وقتی معبود های دروغین از دل بیرون رفت و پاک شد سپس با "الا الله"معبود حق را به دل جای ده.

6.این پست تقدیم میشود به" سعید تاجیک و شهید جواد صراف" و کتاب "جنگ دوست داشتنی" اش...به 18 سالگی ام که دو روز نه خوابیدم و نه غذا خوردم و کل کتابش را یک نفس خواندم و نصفه شب انقدر غش غش خندیده بودم که دلم درد میکرد و مامان بهم فحش میداد که جلوی همسایه ها آبرو داریم مگه تو کتاب چی نوشته؟و به آن شب عملیاتی که برای روحیه بچه ها می رقصیدید!...تو، وقتی منورها روشن میکردند دشت را و جواد وقتی منور ها خاموش میشدند توی تاریکی!چون جواد فرمان ده تان بود...من دو تا افسردگی حاد رو با این کتاب درمان کردم!باور میکنی؟

*پ ن:مجید شهریاری که شهید شد و حالا مصطفی .همه شان استاد اخلاق داشته اند.ما هشت سال گشتیم تا استاد توکل را پیدا کردیم که وقتی شهید شدیم پز استاد اخلاقمان رابدهیم!و از شهدا عقب نمانیم...گفتم چهارشنبه کلاس اخلاق میرم نمیتونم بیام ...گفت اما اخلاقت به همون گندیه قبلن هاته! گفتم :تو شیطون رو دست کم نگیر!

نظرات ()



یوسفی رفته است آری وضع کنعان روشن است..
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱۱/٤

1.شنیدید لطیفه ی کسی که خودکارش تموم شد، ترک تحصیل کرد؟الان اون منم!شاتل مان تمام شده و مادر محترمه به هیچ وجه حاضر به تمدیدش نیست! انگار خواست خدا بود که چهلمین پست این وبلاگ اربعین آقایم باشد و بعد الفاتحه مع الصلوات...دیگر معلوم نیست کی و کجا و چطوری بیایم وبنویسم.البت انقدر عقلم میرسد که کارت اینترنتی بخرم !اما آن را گذاشته ام دقیقا برای وقتی که مادر محترمه میخواهد با خواهر هایش تلفنی حرف بزند! سرعت هم که الی ماشاالله...الخیرو فی ما وقع..

2.حالا که دارم وصیت میکنم بهتان پس بگذار بگویم این کتاب "نورالدین پسر ایران"که خاطرات سید نورالدین عافی است را تا نایاب نشده حتما بخوانید.چاپ انتشارات سوره مهره.کم اتفاق می افتد کتابی مغز و روح و جسم و جانم را بهم بریزد.نابود کند.اما این کتاب اینطوری است...

" با صورت به زمین خوردم.صدا ها ،بو ها،طعم خاک و خون...همه چیز قاطی شده بود و من در حالیکه روی زمین افتاده بودم با همه توانم سعی میکردم بدانم چه شده است.سرم را به زحمت از زمین بلند کردم اما هیچ جا را نمیدیدم.دستم را به صورتم بردم تا خاک و خون را از چشمانم کنار بزنم اما ناگهان دستم توی صورتم فرو رفت! مایعی گرم و لزج انشتانم را خیس کرد.دلم ریخت.آیا صورتم له شده است؟..."

انقدر این کتاب مرا به هم ریخته که خواب امیر مارالباش را میدیدم.توی خواب بهم میگفت:منم امیر...امیر مارالباش...فقط نگاهش میکردم.زبانم نمیچرخید بهش بگویم مگر شهید نشده بودی؟زبانم نمیچرخید بگویم ناز شصت رفاقتت که سید را توی بیمارستان تهران رها نکردی برگردی تبریز...که بگویم من هم توی سیاهی شب عملیات زیر آتیش گلوله دیدمت که با بچه ها دستتان را روی هم گذاشتید و عهد بستید،در کسری از ثانیه ... من هم دلم ازین عهد بستن ها خون است امیر زبانم نچرخید بگویم توی آن صفحه از کتاب چقدر اشک ریختم...بیا از من بپرس که چطور میشود یکی بیخیال صورت له شده اش بشود و دست های آش و لاش شده اش را بکشد روی زمین تا برادرش را که کنارش ایستاده بود پیدا کند...بپرس چرا سید چهل روز توی مرز مرگ و زندگی لام تا کام زبان باز نمیکند و آدرس خانه شان را نمیدهد تا چهلم برادرش تمام شود...بپرس چه حالی میشوی داداشت کنارت شهید شده باشد دستت را روی خونهایش بکشی...که بیخیال صورت له شده ات بشوی بگویی:وای برادرم... بپرس چه حالی میشوی وقتی پرستار بخواهد برود سریال موردعلاقه اش را ببیند و حوصله ی زخم های تو را نداشته باشد؟...من انگار ایستاده بودم آنجا توی آن صفحه از کتاب ،توی اتاقت، وقتی ناله میزدی نمیتوانم ... وقتی پوست شکمت پاره شد و روده هایت روی زمین ریخت،وقتی پرستار جیغ کشید،وقتی تکنسین بیهوشی بهت میگفت داری میمیری، میدونی؟... وقتی وسط عمل صدو چندمت به هوش آمدی.. وقتی از بیمارستان فرار کردی برگشتی جبهه... وقتی مادرت تورا نشناخت ...وقتی عکس قبل از مجروحیتت را میبرد خاستگاری... وقتی بدترین عکست را دادی ببرند نشان دختر مردم بدهند... من را گذاشتی در بحر ایمان یک دختر 17 ساله... وقتی شیرینی دامادیت را خریدی بردی جبهه ...وقتی پدر تدارکات را درآورده بودید با پاتک زدن هایتان...وقتی "هشتاد ماه" توی جبهه ماندی... وقتی توی لباس غواصی فکت از شدت سرمای آب قفل میشد... وقتی امیر شهید شد...

من را بردی به شبهای کشیک جراحی که از خدا طلب مرگ میکردم روزی هزار بار..وقتی روزی سه بار باید پانسمان سوختگی کارگری که نیمه چپ بدنش با آهن مذاب سوخته بود عوض میکردم... وقتی به پرستار * التماس میکردم بهش چند سی سی مورفین و مسکن بزنند... وقتی رزیدنت میگفت میری میکنی پوست هاش رو ... وقتی بچه ها میگفتند بیخیال... وقتی مریضم میپرسید چرا هنوز دردم کم نمیشه پس؟روم نمیشد بگم اون سرنگی که پرستار بامنت بهش میزنه مورفین نیست، سرم ه! وقتی من و مریضم دوتایی گریه میکردیم و اشک هایم انقدر بیشعور بودند که فرق بین اتاق ایزوله و پاویون را نمیفهمیدند! ..پوستش رو میکندم و میگفتم تو رو خدا منو ببخش.اگر نکنم عفونت میکنی.گوشت اضافه میاره.وقتی به همراهش التماس میکردم ببردش حموم بالیف تمیز کنه زخمش رو ...وقتی بعد یکساعت پانسمان، کمرم از درد صاف نمیشد بوی گوشت سوخته تا اعماق سلول های مغزم میرفت..وقتی یکماه بعد از همون کارگاه ریخته گری یه جوون دیگه آوردند با سوختگی نیمه چپ بدن! نبودی که ببینی زانو هام میلرزید نمیتونستم بایستم...تازه ریس کارخانه به فکر این افتاد که این مخزن آهن مذاب ممکنه مشکلی داشته باشه که لب ریز میشه به یک سمت و این را هم من فهمیده بودم!

3. من را بردی نجف.به آن روزی که فر آشپزخانه هتل چند ستاره منفجر شد و یک جوان سوخته را آوردند درمانگاه ومن چطور از دست سوخته اش رگ گرفتم؟با چند لیتر سرم شستم؟چند تا کرم سیلور را تمام کردم؟چند تا باند میخواست دست و پاهای سوخته اش؟بوی موی جزغاله شده و گوشت سوخته درمانگاه راپر کرده بود... مریم که آمد از دم در دوید تو و گفت باز توی بدکشیک چکار کردی؟پنکه را گرفته بودم به سمتش باز بال بال میزد...فرستادمش مستشفی... فرداش آمد ابو هادی ترجمه میکرد برایمان:دکتر بیمارستان گفته کی اول رسیده بالا سرش؟کی پانسمان کرده؟دستش درد نکنه...کار هر روز نجفمان بود تعویض پانسمان مریض عراقی... به دکتر های بعد خودمان سفارش مریضمان را کردیم یادت هست؟ بهت گفتم مگه امیرالمومنین سر در حرمش تابلو زده ؟همه رو میبینه.ما هم باید همه ی مریض هارو ببینیم.عرب و غیر عرب نداره.ایرانی و عراقی نداره.شمسا و غیر شمسا نداره...

4.داود را یادت هست؟نوجوان عقب مانده ذهنی مصروع که با عمه اش آمده بود کربلا...که تشنج کرده بود و افتاده بود روی گاز و دستو شانه اش جزغاله شده بود.سوختگی درجه سه...که تو اول دیدیش و به من سپردی باید هر روز این سه روز که اینجان پانسمانش رو عوض کنیم... که صبح ساعت 7.20 دقیقه از صدای جیغ زنها توی لابی آمدیم بالا دیدیم داود باند ها را باز کرده و با زخمش توی سالن میچرخد و زنها و بچه ها جیغ میکشند...که داد زدم سرش گفتم غلط کردی باند ها را باز کردی، میخوای از عفونت بمیری؟که رییس کاروان گفت شیرین عقله متوجه نمیشه...که بعدش چقدرمهربان شده بودم خدایا من را آنطور دیده بودی؟ بهش میگفتم ببخش من را..درد داری؟لبش را از درد گاز میگرفت و میگفت نع...از عمه اش پرسیدم چرا با این دست سوخته و وضع خراب آوردیش کربلا؟گفت:" خب این طفلک هم  دل داره...امام حسین طلبیدش..." اشک ریختیم چقدر؟ داود دل داره حسین من!پس من چی؟ روز سوم یک کیسه دارو و باند دادیم دستش بره تا مرز...من صدات رو از پشت قفسه دارو ها میشنیدم وقتی پانسمانش رو عوض میکردی و بهش میگفتی:داود میری حرم برام دعا کن...

5.دیونه شده ام انگارها.بگذار بنویسم تا یادم نرود.سال 1382خواب دیدم توی یک شب تاریک مانده ام توی خیابان و چند تا دختر از آشنا ها هم پشت سرم می آیند.مساجد بزرگ و خیابان ها و مردم خاکستری.مردم شهر به حرام و گناه بیشتر راغب بودند تا عبادت خدا.اما چه مسجد های باشکوهی داشتند...چند تا مرد افتاده بودند دنبال دخترها...من با آخرین توان میدویدم میخواستم برسیم خانه.رسیدیم دم در .مرد تنومندی در را باز کرد و ما داخل شدیم...خانه مان "بیت الزهرا"بود.مرد یک کسی بود تو مایه های رسول ترک.میگفت:"من کلب آستان علی ام"جایش را انداخته بود پشت در ورودی فکر کنم نگهبان دم در خانه بود.دعوایم هم کرد که تا این وقت شب چه غلطی میکرده ام که انقدر دیر راه افتاده ام بیایم خانه...بعد گفت خانم منتظرتان هستند.دختر ها رفتند تو.من از فرط دویدن جان برایم نمانده بود.خانمی یکی از در ها را باز کرد و آمد مقابلم ایستاد.تو انگار کن صاحب خانه باشد یا یک جوری ما بچه هایش باشیم یا مسئول ما باشد...در هاله خانمهایی که دورش بودند، آمد و به من گفت:"تا الان نخوابیده ام تا بیایید، نگرانتان شدم"...انگار کن عالم را داده باشند به من که ایشان نگران من شده..سرم را انداخته بودم پایین اشکهایم میچکید روی زمین...میخواستم بگویم چی دیده ام توی شهر...چقدر مردم بد شده اند..چقدر اهل گناه و معصیت شده اند..که حتی تعقیبمان کرده اند.. که نجات پیدا کرده ایم..اما زبانم نمیچرخید..نگاهم قفل شده بود به جای یک زخم خیلی خیلی عمیق سوختگی روی بازویشان.از شدت گریه از خواب بیدار شدم...

6.سال1383 حج عمره دانشجویی من عقلم را دادم دست 7-8 تا دخترپزشکی سبکسر که اتفاقا مریم هم جزشان بود (انموقع من علوم پایه بودم و مریم استاجر بود از دو دانشگاه مختلف اما اتفاقی همزمان اعزام شده بودیم حج.آخرین کاروان دختران و اولین کاروان پسران و متاهلی.توی فرودگاه خاله و دایی ام رادیدم و فهمیدم با دختر خالم همزمان اعزام میشیم!) ساعت 11نصفه شب میخواستند بروند از یک پاساژمعروف در حاشیه مدینه خرید کنند!و برای خاطر جمع بودن از امنیتشان 2تا پسر دانشجوی سبکسر دیگر را قانع کردند که باهاشان بیایند! سوار یک ون سفید شدیم و فقط خدا میداند که راننده سعودی یکساعت و نیم در کوچه پس کوچه ها و نخلستانهای مدینه چقدر رفت و آمد و چقدر مهمل گفت و چقدر از توی آینه دختر ها را دید زد واز ازدواج چندمش و دختر های ایرانی گفت و من چقدر از استرس پیر شدم .تازه یاد خوابم افتادم.یاد خیابان های خاکستری،مردم اهل معصیت... اشک میریختم وقتی راننده  دم درخانه ای ایستاد.. وقتی دختر ها خفه شده بودند و از ترس جیک نمیزدند... وقتی پسرها لال شده بودند از ترس...من چشمهایم رابستم متوسل شدم به بانوی بیت الزهرا و شهادتینم را خواندم...انقدر بود که ساعت 3 نصفه شب برگردیم هتل و رییس کاروان و حاج آقا به فحش بکشند همه مان را...که هزار بار گفته بودند زن را از مردش دزدیده اند اینها...به دخترو پسر شیعه رحم نمیکنند.زن و دخترمان برایشان حلال است میفهمی؟

 فرداش این من بودم که در روضه النبی زار میزدم توی سجده و میگفتم مادر جان ببخش که دیشب نگرانت کردیم...ببخش من را... یک چیزهایی اصلا احتیاج به توضیح ندارد.میفهمی؟نگاه میکردم به ستون حرس و به امیرالمومنینی که برای من هنوز آنجا ایستاده بود...گفتم من میدانم چرا دستت که به بازوی حضرت زهرا رسید گریه کردی، بلند بلند...

7.زمستان سال1371توی مدرسه ابتدایی شاهد راننده سرویس پیک نیک روشن کرده بود که مینی بوس گرم بشود که گرفت به لباس یکی از بچه ها...خانم معلم کلاس سومیها با دستش آتش را خاموش کرد که آتش گرفت به چادر مشکی اش و آب شد روی دستش....وقتی بابای مدرسه آب میریخت، چادر و تاول و پوست دستش با هم کنده میشد...

8.یک چیزهایی را آدم بزرگ بشود... پزشکی بخواند...مریض ببیند میفهمد...من تازه امسال فهمیدم چرا وصیت کردید از زیر پیراهن غسلتان بدهند بانو... شاید هم باید شاعر باشی تا بفهمی

شانه بر دیوار محکم کرده و سر را به در/ وای اگر دستی بکوبد کوبه ی در را به در

مثل گل در دست طوفان تکه تکه بسته است/چادری از باغ میخک های پرپر را به در

شانه ی دیوار از یک سو وباد از یک طرف/میخ کرده بال های این کبوتر را به در

در، دهانش از شگفتی باز مانده، گوییا/ مو به مو گفته ست پهلو حرف آخر را به در...

9.سال 1366اول با نازو نوازش و التماس.بعد با اخم و دعوا.آخرش فرار کردم... گوشه دستشویی گیرم انداخت و با یک دستش مچ دو تا دستم را گرفت و با شانه اش چسباندم به دیوار.زار میزدم و التماسش میکردم اما فایده نداشت.خودش هم گریه میکرد.با دست آزادش پاچه راست شلوارم را از تنم درآورد .لیف را کرد توی دستش و با صابون میکشید روی سوختگی پام.انقدر جیغ میکشیدم که بعد یکساعت بیحال می آوردم میگذاشتم روی تخت خانم دکتر هندی درمانگاه پشت خانه مان*.کار هر روزشان بود.مامان ازش میپرسید: تا باباش از جبهه بیاد پاش خوب میشه؟ ببین دنیا چقدر مسخره است.پای من خوب شد اما بابام از جبهه برنگشت!

10.ماه صفر1367افتاده بود مهر ماه.سوار تویوتای سپاه میرفتیم بانه...بابام به مادرم میگفت:رحلت پیامبر امسال افتاده دوشنبه.روز رحلتشون هم دقیقا دوشنبه بوده.دنیا روببین...غروب جمعه ما برمیگشتیم خانه البته با بچه های سپاه و نمیدانستیم این آمبولانسی که با ما می آید پشتش جنازه ی باباست.بهمان گفته بودند قرار است بروید دیدار امام!شب مامان، من و زینب را برد حمام، لباس های بابا را اتو میکرد که برای دیدار فردا آماده باشیم...باید صبح زود راه می افتادیم. نصفه شب با صدای ناله ی خفه ای بیدار شدم. برق یکی از اتاقها روشن بود.چند تا خانم غریبه آمده بودند و توی هال راه میرفتند.از زیر پتو نگاه میکردم که یکیشان آمد سمت ما.من وزینب پیش هم خوابیده بودیم.خودم را زدم به خواب.پتو را از سرمان کنار زد و به دوستش گفت:بچه های شهیدن ها...خیلی کوچیکن که...من تا صبح زیر پتو لرزیدم و زینب را تکان دادم که: زینبی پاشو بابا شهید شده اما خواب خواب بود...من اینطوری فهمیدم و کار همه را راحت کردم!الان که علیرضای مصطفی احمدی روشن را میبینم یاد خودم می افتم که چه دنیایی داشتم...

11.از ماه صفر متنفرم.از آخرش بیشتر...محسنیه برای من هرسال خیلی پررنگه.ما هیچ وقت امام رو ندیدیم. نامرد ها به قول دروغشون عمل نکردند.سال بعد امام هم فوت کرد و رفت...امسال بعد از بیست و دو سال زینب را بردم جماران.شش ساعت تمام به صندلی خالی امام نگاه کردیم.باور میکنی؟

*:اون پرستار به عنوان پرستار نمونه انتخاب شد!ببین اون بیمارستان دیگه چی بود!!

*:خدا به فرشته هاش گفته بود به دل مهندس و شهرداری بندازند که اون درمانگاه رو عدل بیان پشت خونه ی ما بسازن که کار مامانم رو راحت تر کنند!بعد به دل یه خانوم دکتر هندی انداخته بود که بیاد و تو ایران در حال جنگ طبابت کنه!!خداست دیگه....

بعد از تحریر:فکر کنم الان باورت شده که کتاب نورالدین دیوونه ام کرده...الان اگه استاد ف... بود میگفت:بیا روانکاویت کنم.همه چی برمیگرده به کودکیت....

نظرات ()



نشانه های گل.../مجلس10
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

از زبان امام حسین(ع) به حضرت زینب (س)در گودی قتله گاه...

می خواستم بلند شوم پا نداشتم/ دستی برای خیزش از جا نداشتم

آواز تو می آمد از آن دورها:"گلی/ گم کرده ام..." نه. من گل زیبا نداشتم

پیراهنم که پاره شده پیکرم کبود/ دیگر نشانه های گلت را نداشتم

می خواستم ببینمت از بین تیغ ها/ اما چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

آن قدر دل به چشم تو دادم که از تنم/ یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها/ دیگر شباهتی نه به گل ها نداشتم

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم/ می خواستم بلند شوم ...پا نداشتم

پ ن1:شعر از کتاب "انار پا به ماه" آقای مهدی رحیمی است.

پ ن2:حج تمتع بر هر مسلمان که استطاعت مالی داشته باشه واجبه.با کلی برنامه ریزی و آداب و امکانات وپول و آموزش قبل سفر و هتل های چند ستاره عربستان و انجام اعمال واجب و...برای یک فریضه واجب باشکوه در شلوغترین سال 4میلیون مسلمان جمع شده اند در مکه....

زیارت حسین سیدالشهدا مستحبه.سخته.توی راه احتمال بمب و شهادت و نقص عضو هست.باید پای پیاده انقدر بری تا برسی به کربلا.محل اسکانت اتاق فقیرانه اهالی کربلاست و غذات نذری موکب های عزاداری.بدون برنامه ریزی.بدون آموزش. بدون پول. بدون آداب.دقیق گوش بده:15 میلیون زائر جونشون رو کف دستشون میگیرن و پیاده میان کربلا.اربعین بزرگترین اجتماع مسلمانان در دنیاست و برنامه ریزی اش با ملائکه مقربی ست که از خداوند اذن زیارت حسین بن عشق را میگیرند...

پ ن3:از تو برای برآورده شدن حاجت هایم .برای عمل قلب خاله.برای آرامش قلب اهل بیتمان باید تشکر بکنم.قرار شد آب توی دلمان تکان نخورد یادت هست؟پس چرا انگار توی دلمان رخت میشورند و آخرش دقیقه نود می آیی و همه چیز را ختم به خیر میکنی؟ 

پ ن4:هزار کیلومتر فاصله افتاده بین من و تو.5 ماه فاصله افتاده بین آخرین باری که همدیگر را دیدیم.تو که بی وفا نبودی...من را برده ای زیارت ضریح در حال ساختت که مثلا به قولت وفا کرده باشی؟تو  هم آقا؟ شما هم؟من گل های ضریح خودم را میخواهم...اصلا جای خودم را میخواهم...بهانه بگیرم؟قهر بکنم؟ من نمیدانم چه جوری!نمیدانم چه جوری ولی خودت به بهترین نحو ممکن یا غیر ممکن درستش کن...من فقط میدانم که میتوانی...

پ ن5:کتاب"پایی که جاماند" یادداشتهای اسارت سید ناصر حسینی پور است.کتاب دوست داشتنیست و من اینروزها انقدر نازک نارنجی شده ام که وقتی بخوانم سید ناصر کتاب را "با عشق فراوان" تقدیم کرده به شکنجه گرش:ولید فرحان سر نگهبان اردوگاه 16تکریت!(مردی که سالها او را در همسایگی حرم مطهر جدش شکنجه کرد) اشک از چشمهایم شره بگیرد تا کلمه ها محو بشوند...

یاد صحبت های طلبه شهید باقر جاکیان افتادم که گفت:یکی از دوستانم که در یکسالگی مادر و چهار سالگی پدرش رو از دست داده بود گفت:من که مادر ندارم برام گریه کنه.محبت مادر رو ندیدم.اما دلم میخواد وقتی شهید شدم برام گریه کنن.اگه شهید شدم برید یه نصف قالب یخ بگیرید بذارید روی قبرم تا آب بشه بره توی قبرم به جای اشک مادرم..دلم میخواد به جای اشک پدرو مادرم / یخ برام گریه کنه.خواسته ی زیادی نیست! عبدالله آسمار در عملیات والفجر8 در فاو شهید شد.شهید باقر جاکیان میگفت:بعد از شهادتش هنوز سنگ قبرش رو نصب نکرده بودند که یک نصف قالب یخ گرفتم و گذاشتم روی قبرش...صفحه24.

نمیدونم چرا انقدر هی چشمام تار میشه فکر کنم خوندن این کتاب خیلی طول بکشه...

نظرات ()



آینه ی تمام نمای پیامبر/مجلس 9
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

گیسوانت که پریشان به تکان افتادند/بادهای دم صبح از جریان افتادند

تا به آوای خوش آمدنت گوش دهند/سینه ها- ثانیه ها ازضربان افتادند

"ابر و باد و مه و خورشید"سر داشتنت/ لحظه در لحظه به تقسیم زمان افتادند

صبح از ابر- سر ظهر از آن خورشید/باد ها هم به تنت بوسه زنان افتادند

بعد هم ترجمه کردند تورا قند ترین/بعد هم آب شدند و به دهان افتادند

تا که ابروی کمان تو دمید از دو طرف/تیرها در دهن چاک کمان افتادند

چشم ها پلک نبستند به زیبایی تو/چشم ها تنگ شدند و به گمان افتادند

صبح فردا که سر نیزه کشیدند تورا/ بادهای دم صبح از جریان افتادند...

السلام علیک یا اول قتیل من نسل خیر سلیل من سلاله ابراهیم

سلام برتو ای اول کشته از نسل بهترین دودمان ابراهیم خلیل (ناحیه مقدسه)

پ ن 1:شعر از "کتاب انار پا به ماه" آقای مهدی رحیمی است.از 12 سالگی هر وقت رفتم روضه حضرت علی اکبر احساس کردم .....بیخیال احساس ما... احساس شماست که برای ما قشنگ است...چقدر خوب شد لیلا مادر حضرت علی اکبر در کربلا نبود.این را حکما فقط رباب میفهمد...فرزند شهیدی زهرا نام را میشناختم که آرزویش مادر شهید بودن بود! میگفت مادر شهید بودن خیلی قشنگتر از فرزند شهید بودن هست...فکر کن به جای اینکه وجود تو از یک شهید منشا گرفته باشد- تو منشا وجود یک شهید باشی....مادر شهید بودن انقدر سخت هست که زل بزنی توی چشمهای من رو به دوربین بگویی : اگر بمیرم بپوسم خاک بشم بیا سر قبرم از علف های سبز شده کنار مزارم بپرس من هنوز منتظر استخون های بچه ام هستم...

پ ن 2:توی کربلا دوتا مادر شهید بودن به اسم "لیلا" که پسرهای جوانشان را فدای امام حسین کردند.یکی همسر حسین بن عشق بود و پسرش علی اکبر: "لیلی دختر ابی مره بن عروه بن مسعود ثقفی" ... دومی همسر علی بن ابیطالب بود و پسرش برادر حسین بن عشق.اسم این شهید دوم را حتما نشنیده ای یکی از همان هفده بنی هاشمی ست که شهادتش جگر زینب بنت علی را پاره پاره کرد... اسمش "ابوبکربن علی" ست و مادرش "لیلی بنت مسعود دارمیه" بعضی مورخان میگویند این همان "محمد اصغر" است...این هم برای کسانی که میخواستند با علم و عقل و منطق بنویسم!

اما برای خودم آن گوشه ی شش گوشه ی پایین پای امام حسین که عدل میشد کنار علی اکبرش جای خصوصی من بود کنار ضریح....چه جور آنجا مینشستم و حرف میزدم را- الان هم باورم نمیشود...

پ ن 3:خواب میبینم باز زیاد...حکما سودایی شده ام ...به طب سنتی اعتقاد نداری اما من به خوابهایم چرا...تعبیر خواب ساک پاره شده  را که دیدی لب مرز مهران...حالا مرتب خواب میبینم که رفته ام حسینیه امام خمینی تا آقا را ببینم.تازه وسط سخنرانی آقا رسیده ام و میروم آن جلو صاف روبروی آقا مینشینم و به اندازه یک دریا اشک از چشمهام می آید و حتی محافظ که پرده را برایم کنار زده بهم میگوید یواش و بی سرو صدا برو بشین و من راهم را کمی کج میکنم تا جایی بنشینم که آقا را بهتر ببینم...دیدن این خواب و آقا انقدر مزه داشت که بیخیال شوم که رفیقم گفته نمی آید پس کارت دیدار19 دی مان پریده و الان اصلا هیچ کارتی و راهی برای دیدن آقا ندارم!!

پ ن 4:حالا بیخیال دل من که برای آقا تنگ شده...بیخیال امتحان دستیاری...بیخیال کلاس زبان..بیخیال عطر حرم امیرالمومنین  که سوغاتی برای آقا خریدیم که نمیشود بشویم.هان؟ حالا بگو من چطوری و باکی و با چه کارتی بروم سه روز مانده به 19 دی؟!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »